مقاله ارائه شده برای این درس


بررسی تاثیرات سه پدیده مهم زبانی  (هویت بخشی ، دوزبانگی ، ترجمه)  در ارتباطات میان فرهنگی        

مقدمه :

  زبان یکی از نهادهای بنیادین جامعه و مسلما یکی از عنصرهای بسیار مهم در فرهنگ  هر اجتماع به شمار می رود . ناگزیر هر وقت سخن از حفظ و تقویت و گسترش فرهنگ یک جامعه به میان می آید . بحث زبان هم یک عامل اساسی در آن مطرح می گردد از آنجایی که زبان در تاروپود زندگی فردی و اجتماعی تنیده شده است و از آنجایی که همچون رشته ای فرهنگ گذشته و حال ما را به هم می پیوندد. بحث درباره آن مسائل زیادی را به میان می کشد. در این نوشته سعی شده است به بررسی  تاثیرات زبان بر ارتباطات میان فرهنگی در سه حوزه هویتی ، دو زبانگی و ترجمه بپردازیم . از آنجا که هر فصل دارای منابع جداگانه ای می باشد می توان هر فصل را مقاله ای مستقل در نظر گرفت در هر فصل سعی شده خلاصه ای از دیدگاه های نویسندگان اصلی را بیان کرده و تا حدودی نقد نماییم. در این مقاله به سه فصل زیر با عناوین : 1. نقش زبان در ایجاد و پیوند هویتهای ملی 2. بررسی دوزبانگی به عنوان یک پدیده میان فرهنگی 3. تاثیر ترجمه بر فرهنگ و جهان بینی پرداخته و سعی شده ارتباط مباحث زبانی با ارتباطات میان فرهنگی در هر سه حوزه بیان شود.

فصل اول :

نقش زبان در ایجاد و پیوند هویتهای ملی

منبع این فصل : مقاله نیاز به حافظه جمعی و مسئله زبان ناصر فکوهی 

سازوکار زبان یکی از معدود ابزارهای باقی مانده برای ایجاد هویت است. زبان عامل ارتباطی است که می تواند دو یا چند هویت را به یکدیگر متصل کند ولو اینکه این اتصال شکل مجازی داشته باشد و از خلال شبکه ای الکترونیک انجام بگیرد. اما زبان در عین حال تنها امکان جاری شدن یک اندیشه در اندیشه ای دیگر است، پیوند خوردن میان آنها و سازمان یافتگی شان به صورت یک کنش کالبدی - اجتماعی. از این رو امروز تقریبا هیچ استراتژی هویتی را نمی توان در نظر گرفت که از خلال یک استراتژی زبان شناختی عبور نکند. ضعف زبان میانجی در یک سیستم ملی، آن هم سیستمی که خود متشکل از چندین زبان قومی و همچنین لهجه های بسیار زیاد محلی باشد، ضربه مستقیمی به حافظه تاریخی می زند، زیرا امکان ایجاد قالب های ساختار دهنده به حافظه یا به عبارت دیگر «مکان های مشترک حافظه» را به حداقل ممکن می رساند. در این میان شاید گفته شود که مکان های حافظه می توانند در قالب های چند زبانی به وجود آمده و تقویت شوند و در این صورت اشتراک ریشه ها بتواند همچنان حفظ شود؛ هر چند این گفته به خودی خود نادرست نیست اما باید گفت که به همان میزان که از اشتراک و وحدت زبانی فاصله بگیریم از وحدت مکان های حافظه نیز بیرون آمده و این وحدت شکل مبهم تر و غیر موثرتری به خود می گیرد. مثال روشنی در این مورد در پیش روی ما است: زبان های هندواروپایی یعنی زبان هایی که بیش از سه هزار سال پیش از شمال هند و از یک زبان مادر (سانسکریت) آغاز شدند در طول چند هزار سال مسیری طولانی را طی کردند و به صدها زبان دیگر با این ریشه واحد حیات دادند ( از جمله تمام زبان های ایرانی، زبان های اروپایی و غیره). با این وجود هویت های ملی ناشی از این زبان واحد در سطح هر یک از زبان های نهایی شکل گرفت و نه در سطح زبان مادر یا خانواده های زبانی و می دانیم که حتی امروز یکی از بزرگترین مشکلات اروپا برای ایجاد هویت «اروپایی» نبود زبان واحد است در حالی که زبان های اروپایی تقریبا همگی دارای ریشه واحد هند و اروپایی هستند. اگر از این موضوع به مورد خود در ایران برسیم، نقش زبان فارسی برای ایجاد و تداوم بخشیدن به حافظه جمعی و بیش از همه اینها برای ایجاد یک «مکان حافظه» نقشی برجسته است که باید دائما مورد تاکید قرار بگیرد. در این باره پیش از این نیز سخن گفته ایم و در بازتاب هایی گروهی از طرفداران تکثر زبانی در ایران از خانواده زبان های ایرانی و یا از زبان های ایرانی به مثابه محوری برای ساختن هویت ملی دفاع کرده اند. در این باره و بدون آنکه از موضوع محوری بحث خود یعنی زبان به مثابه مکان حافظه جمعی خارج شویم باید بگوئیم که اولا ما در ایران بیشتر از آنکه بتوانیم از خانواده زبان های ایرانی صحبت کنیم باید از مجموعه زبان های ایران سخن به میان آوریم، مجموعه ای که لزوما از یک خانواده زبانی نیستند؛ چنانکه ما در ایران قرن هاست زبان های ترکی آذری، ترکمنی، عربی، ارمنی، آرامی، و ... را داریم که جزو زبان های هندو اروپایی نیستند. اما سوای این بحث که بحثی زبان شناختی و خارج از حیطه بحث ما است، مسئله زبان به مثابه مکان حافظه بیشتر از آنکه به خود زبان در هویت زبان شناختی اش بازگردد به پتانسیل های معنا شناختی ای باز می گردد که آن زبان در طول حیات خود درون خویش و به گرد خویش آفریده است و می تواند به ساختن یک ملت و یک هویت ملی در ساختارهای اتوپیایی گذشته و آینده آن یاری رساند و این دقیقا همان چیزی است که منظور نظر ما از زبان فارسی است و به باور ما این دقیقا همان چیزی است که بسیاری از حاکمان ایران در نسل های پی در پی برغم زبان قومی و هویت شخصی خود به خوبی آن را در ذهن داشته اند و از آن به مثابه ابزاری برای ایجاد حافظه جمعی استفاده کرده اند. شعر و نثر فارسی و حتی سنت شفاهی دینی و پهلوانی فارسی، با مکان ها و زمان های خود که در دو چرخه شمسی و قمری درون یکدیگر تداخلی کاملا کارا دارند( و از خلال مناسک ملی و دینی ، حافظه زبانی را در کنش ها و اشیاء تکرار می کنند) و سبب می شوند که زبان به اوج قدرتی برسد که بتوان از آن انتظار ایجاد مکان حافظه را داشت. و سرانجام پرسشی مطرح می شود که پاسخ به آن فرصتی جداگانه می طلبد اما در اینجا صرفا اشاره ای به آن می کنیم: زبان های قومی و محلی در این میان چه خواهند شد و آیا فرایند ایجاد حافظه جمعی از خلال تقویت زبان میانجی محوری به معنای یک فرایند «زبان کشی» (glottocide) و در نهایت فرهنگ کشی نخواهد بود؟ پاسخ به این پرسش را نمی توان به سادگی داد. واقعیت آن است که «در جهان بودن» و «موقعیت جهانی» به گونه ای که هر مجموعه ملی یا فرهنگی طالب آن است، نیاز به گروهی از الزامات و پذیرش گروهی از شرایط دارد که یکی از آنها از جمله همین کم رنگ شدن نسبی زبان های قومی- محلی در برخی از موارد به سود یک زبان محوری مرکزی است، بدون آنکه معنای این حرف از میان رفتن و یا حتی حاشیه ای شدن فرهنگ های غیر مرکزی باشد؛ همانگونه که بخشی از این شرایط نیز شامل کنار رفتن زبان ملی به سود زبان بین المللی هر دوره ای است که برای مثال امروز انگلیسی است اما چند قرن پیش لاتین و پیش از آن عربی بود. اینکه امروز از نوشتن به زبان انگلیسی در کنار زبان فارسی دفاع کنیم، به معنای آن نیست که زبان فارسی را نادیده گرفته یا آن را کنار گذاشته این، همانگونه که نوشتن به فارسی به معنی طرد زبان های قومی- محلی نیست. آنچه اهمیت دارد این است که همواره گروه هایی باشند که به هر یک از این زبان ها آنقدر بها بدهند که تعداد نویسندگان و خوانندگان و شنوندگان و گویندگانشان را افزایش داده و خلاقیت های اندیشه و هنر را در عرصه آنها گسترش دهند. بدین ترتیب می توان انتظار داشت که مکان های حافظه جدیدی نیز شکل بگیرد که بنا بر یک استراتژی عمومی فرهنگی - سیاسی تعیین خواهد شد. اما امروز تمایل به حفظ و تقویت زبان فارسی، تمایلی است بسیار فراتر از یک تمایل «قومی و خود محورانه» زیرا اصولا چنین قومیت و چنین خود محوریتی وجود خارجی ندارد. بخش بزرگی از نویسندگان و سخنگویان فارسی زبان که تاثیر آنها در تداوم حیات زبان فارسی امروز همچون گذشته اساسی و حیاتی است، کسانی هستند از زبان و فرهنگی دیگر که در پروژه ایران به مثابه یک حیات سیاسی – فرهنگی شرکت داشته و دارند و برای این کار کاملا بدین مسئله واقفند که دفاع آنها از این زبان از خلال آفرینش و خلاقیتشان در آن به معنای، پایه گذاری مکان حافظه ای است که همه ایرانیان با تمام زبان ها و فرهنگ هایشان امروز و در آینده از آن سود خواهند برد. 

فصل دوم :

بررسی دوزبانگی به عنوان یک پدیده میان فرهنگی

منابع این فصل : - فرهنگ روابط بین فرهنگی لودیک بهیت: استاد زبانشناسی و فرهنگ هلند در دانشگاه کاتولیک لوون بلژیک. ایزابل دومولنر: دانشجوی دکترای زبانشناسی در دانشگاه کاتولیک لوون. - نگاهي به زبان  نسرين حيدري انتشارات سمت 

زبان و فرهنگ به گونه ای بنیادین به یکدیگر پیوند خورده اند و هیچ یک نمی تواند بدون دیگری به حیات خود ادامه دهد. هر فرهنگ توسط زبان، بیان گر و آفرینش گر مفاهیمی است و هر زبان همزمان به مثابه حافظه و نمود این فرهنگ ظاهر می شود. اگر واژه دوزبانگی جایگاه واقعی خود را در واژگان بین فرهنگی یافته، آشکارا به این دلیل است که هر دیداری میان جوامع و هر ارتباطی از این دست، دارای پیش فرضی از جنس مهارت دوزبانی را ایجاب می کند. پدیده بین فرهنگی حقیقی نیز از پیش مستلزم شناخت زبان دیگری است. یادگیری یک زبان خارجی به معنای حرکت به سوی فرهنگ دیگری است، به معنای رام کردن و نیز به گونه ای از آن خود کردن آن فرهنگ. دوزبانگی نیز به معنای دوفرهنگی شدن یا به بیان روشن تر، درهم آمیختن دو فرهنگ در هویت خود است. فرد دوزبانه حاصل جمع دو فرد یک زبانه نیست، او دو جوهر جدا از یکدیگر را پرورش نمی دهد، بلکه این دو فرهنگ را در یک هویت یگانه می آمیزد. زمانی که این پرسش را از نویسنده فرانسوی – لبنانی، امین مالوف پرسیدند که آیا او خود را "بیشتر لبنانی" احساس می کند یا "بیشتر فرانسوی"، او پاسخ داد:" هردو!" و افزود :"چیزی که سبب می شود من، خودم باشم و نه دیگری، اینست که من در مرز این دو کشور، این دو - سه زبان و این چندین سنت فرهنگی قرار دارم." این آشکارا همان چیزی است که هویت مرا تعریف می کند. (مالوف، 1998، ص9.) در "دهکده" ای که جهان امروز به آن تبدیل شده، زبان ها بیش از همیشه در سفرند و فرهنگ ها با یکدیگر برخورد دارند. صحبت به دو یا حتی چندین زبان به برگ برنده ای ارزشمند و حتی اجتناب ناپذیر تبدیل شده و به همین ترتیب، صحبت تنها به یک زبان به معلولیتی واقعی. با اینهمه، دو یا چندزبانگی، امری بدیهی نیست. در واقع این امر، پدیده ای بسیار پیچیده و نتیجه یک روند فراگیری است که هنوز بخش اعظم جریان آن از آگاهی دانشمندان بیرون است. با این حال، بررسی های فراوانی درباره این موضوع انجام شده که امروز امکان درک بهتر معنای دقیق دوزبانه بودن، چگونگی دوزبانه شدن و نتایج آن را فراهم می آورد. در این جا ما با پرداختن به تعریفی از مفهوم دوزبانگی و روشن سازی عوامل عمده ای که نقشی در روند فراگیری آن بر عهده دارند، به ارزیابی این مساله خواهد پرداخت. همچنین ضمن پرداختن به زاویه فرهنگی اجتماعی ای که این روند فراگیری بی بروبرگرد در آن شکل می گیرد، جنبه های زبان شناختی، روان شناختی، روانی و عصب شناختی موضوع را نیز بررسی خواهیم کرد.   یک گوناگونی بزرگ دوزبانه در گسترده ترین معنای واژه، به کسی گفته می شود که به دوزبان صحبت می کند. با اینهمه هیچ دوزبانه هایی یافت نمی شوند که به یکدیگر شبیه باشند. عوامل پرشماری در این میان دخالت دارند که از وضعیتی به وضعیت دیگر تغییر می کنند: سطح مهارتی موجود در هریک از این وضعیت ها، میزان استفاده از زبان ها، پرستیژ زبان های محلی مربوطه، پیوند عاطفی با هر یک از این زبان های محلی و ... در زبان رایج و نیز ادبیات علمی، متنوع ترین واژه ها با یکدیگر برخورد می کنند، واژه هایی چون دوزبانگی زودرس، دوزبانی، دوزبانگی ناب، آموزش دوزبانه، نیمه زبان شناختی و ... ما با رعایت تقید خود به استفاده از یک اصطلاح شناسی متناسب ودقیق، به نوعی گونه شناسی بازمی گردیم ک عوامل زیر را در نظر می گیرد: زمان فراگیری (سن)، هوش، ارتباط و انگیزه. زبان مادري اولين زبان آموخته شده توسط فرد است، زباني که فرد بدان تکلم مي‌کند، با آن رشد مي‌يابد و عناصر فرهنگي و اجتماعي محيط خود را توسط آن دريافته، لمس کرده و با آن هويت مي‌يابد. اما در بسياري از کشورها و از جمله کشور ما، زماني که کودک به سني مي‌رسد که بايد تحت آموزش رسمي قرار گيرد، با زباني غير از زبان مادري خود و با زباني که در سراسر کشور به عنوان زبان رسمي شناخته شده و از لحاظ نظام آوايي- واژگاني و دستوري متفاوت از زبان مادري اوست، آموزش مي‌بيند و از اين مرحله است که پديده دو زبانگي مطرح مي‌شود. بنابراين، فرد دو زبانه به فردي اطلاق مي‌شود که از زمان آغاز آموزش رسمي، با زبان ديگري که در کشور عموميت يافته و در حکم زبان دوم مي‌باشد، آشنا شده و آموزش مي‌بيند. امروزه به ندرت مي‌توان کشورهايي را سراغ داشت که لااقل بخش کوچکي از جمعيت آن به دو يا چند زبان تکلم نکنند، هم اکنون حدود چهار هزار زبان گوناگون تخمين زده مي‌شود. توزيع زبانها يکسان نيست، بعضي نواحي عملاً تک زبانه هستند، در حاليکه در برخي نواحي ديگر ممکن است حتي به چند زبان سخن گفته شود. ارقام بيانگر شرايطي هستند که در آن زبانها همزيستي مي‌کنند و در عين حال نشان مي‌دهند که نياز به تعليم و تربيت دو زبانه بسيار زياد و در عين حال بسيار پيچيده است. گسترش علم و تکنولوژي، افزايش امکان جا به‌ جايي سريع جمعيت، تغيير مداوم شرايط اقتصادي و سياسي، تغيير افقهاي فرهنگي و نيازها و اميدهاي انسانها و بروز فاجعه‌هايي مانند جنگ، بيکاري و قحطي هم سبب مي‌شوند که دائماً در گوشه و کنار جهان گروههاي کثيري از مردم، محل زيست خود را ترک کنند و در نقاط ديگري سکونت گزينند. اين امر مستلزم سازگاريهاي بسيار از جمله سازگاري زباني يعني فراگيري يک زبان ديگر است. در کنار اين نوع دو زبانگي که ناشي از جايي سريع جمعيت در روزگار ماست، نوع ديگري از دو زبانگي نيز وجود دارد که در مقايسه با نوع اول مي‌توان آنرا دوزبانگي «کلاسيک» ناميد، به اين صورت که در بسياري از کشورهاي جهان به علل تاريخي گروههايي از مردم که به زبانهاي گوناگون سخن مي‌گويند، قرنهاست که در کنار هم زندگي مي‌کنند، عوامل اقتصادي و فرهنگي در اين کشورها به گونه‌اي آرايش يافته است که يکي از زبانهاي رايج در آنجا، به عنوان زبان رسمي شناخته مي‌شود. به هر حال، دو زبانگي خواه در شکل نوين و خواه در شکل سنتي آن مسائلي را براي نظامهاي آموزشي مطرح کرده است که پاسخگويي به آنها، به بررسيهاي دقيق و همه جانبه نياز دارد. به تعريف ديگر " دوزبانگي " از منبع ترجمه شده " جورج يول " توجه کنيد : در بسياري از کشورها ، گونه محلي صرفا مربوط به دو گويش از يک زبان واحد نمي شود ، بلکه به دو زبان کاملا مجزا و متمايز مربوط مي شود ؛ مثلا در کشور کانادا رسما يک کشور دو زبانه است و زبانه هاي فرانسه و انگليسي زبانهاي رسمي در اين کشور هستند . به رسميت شناختن موقعيت گويشوران فرانسوي زبان اين کشور که بيشتر در "کبک Quebec " ساکن هستند ، بدون کشمکشهاي سياسي صورت نگرفته ؛ زيرا کشور کانادا ، در طول تاريخش ، اساسا يک کشور انگليسي زبان بوده است با اقليتي فرانسوي زبان . در چنين موقعيتي ، دو زبانگي اي که در سطح فردي وجود دارد ، به مرور مشخصه گروه اقليت مي شود . در اين نوع دوزبانگي ، عضوي از گروه اقليت در يک جامعه زباني رشد مي کند . او در وهله اول ، به يک زبان ، مثلا گالي ، سخن مي گويد (اين مورد سالها در بخشهايي از اسکاتلند وجود داشته است ) ، ولي زبان ديگري مثل انگليسي را براي مشارکت در جامعه زباني وسيعتر مي گيرد . به هر حال , دو زبانگي فردي ممکن است صرفا حاصل داشتن والديني باشد که به دو زبان مختلف صحبت مي کنند . اگر کودکي ، بطور همزمان ، زبان فرانسه را از مادرش و زبان انگليسي را از پدرش فرا گيرد ، آنوقت ممکن است حتي به تمايز بين اين دو زبان توجه نشود . در چنين حالتي صرفا دو شيوه گفتار ، براساس اينکه چه شخصي مخاطب او باشد ، وجود دارد ؛ با وجود اين ، حتي در اين نوع دو زبانگي نيز فرد به يک زبان گرايش بيشتري نشان مي دهد و زبان ديگر فرعي مي شود . روشهاي دو زبانه شدن : روش طبيعي: در اين حالت فرد از آغاز تولد يا در طول رشد خود در يک خانواده و يا يک جامعه دو زبانه زندگي مي‌کند و بدون هيچ گونه آموزش رسمي، از دو زبان بهره‌مند مي‌شود و در نتيجه در هر دو زبان توانايي درک و کارکرد ارتباطي بدست مي‌آورد. بر اساس ديدگاههاي نظري و پژوهشهاي انجام يافته، اگر فرد در محيطي قرار داشته باشد که تواماً در معرض دو زبان قرار گيرد، بدون تلاشي آشکار هر دو زبان را مي‌آموزد ونحوة آموختن او دقيقاً به همان شيوة يادگيري يک زبان منفرد است. او نه تنها دو سيستم را مي‌آموزد، بلکه از هم جدا نگه مي‌دارد و مي‌تواند هر زمان که ايجاب مي‌کند صحبت خود را از اين زبان به آن زبان تغيير دهد و حتي خيلي زود در مي‌يابد که دو سيستم وجود دارد و بنابراين بر دو زبانه بودن خويش آگاهي دارد. دو زباني که به اين طريق کسب مي‌شود بسيار وسيع است، براي اينکه کودک بر هر دو زبان تسلط کامل دارد. زيرا هر دو سيستم را کاملاً جذب کرده و قادر است به وسيلة هر دوي آنها بينديشد. اين شرط دو زبانه شدن معمولاً منجر به دو زبانگي «برابر» مي‌شود، در اين موقعيت ممکن است هر دو زبان براي فرد در حکم زبان مادري تلقي شود. روش آموزشي: آموزش رسمي زبان دوم يا خارجي در سطح ملي نيز منجر به دو زبانه شدن فرد مي‌شود. اين نوع آموزش رسمي موجب مي‌شود که عده‌اي خواسته يا ناخواسته در هر کشور با يک زبان ديگر آشنا شده و به اصطلاح «دو زبانه» شوند. نقش و کاربرد ارتباطي زبان دوم در اين دوزبانگي ممکن است در ابتدا براي ياد گيرنده ناچيز باشد، ولي با نقشي که فرد در جامعه مي‌پذيرد و با گسترش ميزان تحصيلات ممکن است کاربرد آن وسيع و تخصصي شود و در زندگي اجتماعي او نقش اساسي ايفا کند. 3- کسب خود به خودي: سومين راه دو زبانه شدن از طريق کسب خود به خودي يک زبان دوم بعد از دوران کودکي است. 4- يادگيري آکادميک: چهارمين روش کسب زبان دوم به وسيله يادگيري آکادميک در کشور خود شخص است. اين متداولترين يادگيري زبان خارجي است. براي تشخيص تفاوت زبان مادري با زبان دوم گفتني است که زبان مادري يا اوليه، زباني است که فرد با آن هويت مي‌يابد و آن را متعلق به خود مي‌داند، زباني که مهمترين نقش را در روابط شخصي او ايفا مي‌کند و فرد براي تفکر و تخيلات خويش از آن استفاده مي‌کند. بدين لحاظ که اولين مفاهيم با اين زبان در ذهن او شکل مي‌گيرد. با توجه به مطالب فوق، دوزبانگي را مي‌توان بر حسب مشخصات مختلف به انواع و درجات مختلف طبقه‌بندي کرد. يکي از مشخصه‌هاي مهم، نوع يا ميزان مهارت فرد در هر يک از دو زبان است که به آن «دو زبانگي برابر يا دو زبانگي محض» مي‌گويند. ولي در صورت نابرابر بودن ميزان مهارت فرد در دو زبان، به آن «دو زبانگي نابرابر يا دو زبانگي ناقص » گفته مي‌شود. آيا يادگيري دو زبان باعث مشکلات زباني يا گفتاري مي گردد ؟ در حال حاضر شواهدي مبتني بر تاثير نامطلوب دو زبانگي زود هنگام بر فراگيري زبان (چه زبان اول ، چه زبان دوم ) در دست نيست . حتي تحقيقات اخير حاکي از مزاياياي دو زبانگي زود هنگام است . اگر دو زبان عموما در سنين کودکي و بطور همزمان مورد استفاده قرار مي گيرد، احتمالا باعث مشکلات زباني –گفتاري نمي گردد . اما اگر کودکان در سالهاي قبل از مدرسه يعني بعد از اينکه زبان اول را بطور کامل فرا گرفته باشند ، در معرض زبان دوم قرار گيرند ، احتمال بيشتري براي بروز مشکلات وجود خواهد داشت . برخي از زبانشناسان معتقدند که اگر کودک قبل از يادگيري کامل زبان اول در معرض زبان دوم قرار گيرد ، رشد زبان اول در وي کاهش مي يابد يا حتي معکوس مي شود . يرخي ديگر معتقدند که سطح مهارت زبان دوم فقط به اندازه سطح مهارت زبان اول رشد پيدا خواهد کرد ( اينترنت ) . اگر کودک دچار مشکل ارتباطي گرديد ، بهتر است که والدين با وي صحبت کنند که با آن راحت است ، حتي اگر اين زبان متفاوت از زباني باشد که کودک در مدرسه استفاده مي کند . اما بايد توجه کرد که در روند عادي کودک نبايد تغييري ايجاد شود ، زيرا ممکن است باعث ايجاد استرس در کودک گردد. والديني که نگران رشد زباني و گفتاري کودک خودند بايد با متخصص گفتار درماني مشورت کرده ، مهارتهي زباني او را ارزيابي کند . تاثير دوزبانگي برهوش و يادگيري : شاهدي در دست نيست که نشان دهد دو زبانگي زود هنگام موجب آسيب رساندن به قواي ذهني و شناختي کودک مي شود . حتي شواهد تا حدي حاکي از تاثير مثبت دوزبانگي زود هنگام بر قوه تفکر کودک مي باشند . با توجه به اين که پردازش ذهني و تفکر از زبان مستقل اند ، به نظر مي رسد در آينده محققان از تاثير مستقيم زبان برهوش سخن به ميان آورند . پيامدهاي منفي دو زبانگي بروز بروز پيدا مي کند که زبان مادري فقط وسيله محاوره در خانه و جامعه باشد و جايي در نظام آموزش کودک نداشته باشد . براي دو زبانه کردن کودکان از چه ابزارهايي مي توان استفاده کرد ؟ کتاب : والدين با تهيه کتابهاي دو زبانه و خواندن آنها براي کودک مي توانند وي را با دو زبان آشنا کنند . نوار صوتي و لوح فشرده CD : نوارها و اوح هاي فشرده اي که به زبان هاي ديگر تهيه شده اند نيز مي توانند موثر باشد . شعر خواني با استفاده از زبان دوم راه خوبي براي يادگيري آن زبان است ، زيرا شعر و سرود براي کودکان خيلي جذاب است . 3. برنامه هاي زباني " Planning Language " : كودکان در اردوها و برنامه هاي آموزشي دو زبانگي نيز مي توانند دو زبانه شوند . اين برنامه ها فرصت استفاده از دو زبان را در اختيار کودک قرار مي دهد . 4. نوارهاي ويديويي : در اين برنامه ها مي تواند اعداد ، حروف ، رنگ ها و واژگان پايه را به کودک آموزش دهد . وضعيت تحصيلي آنان ( کودکان ) دو زبانه در دوره ( دانش آموزي ) : برخي از محققان ادعا مي‌کنند که برنامه‌هاي آموزشي دوزبانگي براي دانش آموزان نه تنها مضر نيست، بلکه اين برنامه‌ها اغلب سودمند نيز هستند. «اسپول» (1964) نشان داد با وجود اينکه افراد دو زبانه در استعدادهاي زباني با افراد يک زبانه يکسان بودند، اما در پيشرفت تحصيلي به نحو چشمگيري از آنها سبقت مي‌جويند. مطالعات انجام شده در کانادا نشان مي‌دهد که دو زبانگي سبب افزايش پيشرفت تحصيلي دانش آموزان مي‌گردد. «کندي»، «يوجين»، «پارک» و «هاي سينيگ»(1994) در مطالعه‌اي از زبان محاوره‌اي خانواده به عنوان يک متغير پيش بيني پيشرفت تحصيلي دانش آموزان مکزيکي و آسيايي مقيم آمريکا استفاده کردند. در اين مطالعه 1952 دانش آموز مکزيکي و 1131 دانش آموز آسيايي پايه سوم راهنمايي، مورد بررسي قرار گرفتند، ازتحليل «رگرمسيون» چند متغيري براي تعيين قدرت پيش بيني متغيرهاي عملکرد متوسط اقتصادي- اجتماعي، ميزان تلاش و کوشش دانش آموزان و ويژگيهاي روان شناختي- اجتماعي استفاده شد. نتايج نشان داد که زبان محاوره‌اي خانواده بيشترين ارتباط را با عملکرد تحصيلي دانش آموزان مکزيکي داشت که از طريق زمينه اقتصادي- اجتماعي و متغيرهاي روان شناختي - اجتماعي تعيين مي‌شد. در مقابل، مکالمه دانش آموزان به زباني غير از زبان انگليسي در منزل، رابطه مثبتي با دورة تحصيلي و رابطهاي منفي با نمره‌هاي آزمون استاندارد خواندن داشت. دو زبانگي و آموزش در کشورهاي ديگر: کشورهاي آسيايي همچون ايران، کشورهاي چين، هندوستان و جمهوريهاي آسياي ميانه نمونه‌هاي چشمگيري از ملتهاي چند زبانه هستند. برخي از آنان دشواريهاي زباني، آموزشي بسياري دارند. دشواريهايي که پژوهش و برنامه‌ريزي در زمينه زبان و آموزش را در اين کشورها اجتناب ناپذير کرده است تنها کشور «چين» است که مي‌تواند ادعا کند که در زمينة برنامه‌ريزيهايش موفق بوده است. «سنگاپور» نمونه موفق ديگري است که با داشتن چهار زبان رسمي، در ميان گروههاي فرهنگي زباني خود با هيچ مشکلي روبرو نيست. در اروپا فقط «ايسلند» و «پرتقال»، کشورهاي تک زبانه هستند. «بلژيک»، يک کشور سه زبانه است که شاهد تنشهاي بسياري در زمينة زبان بوده است و براي آن قانونهاي بيشماري وضع کرده است. در مقايسه با بلژيک، «سوئيس با چهار زبان رسمي موفقيت بسيار آرامتري دارد. در «انگلستان» که يک کشور چند زبانه است، زبانه «کلتي» به ويژه در بخشهاي شمالي و غربي اين کشور به مرور رو به نابودي است. در حاليکه شهرهاي بزرگ انگليس با دشواريهاي آموزشي بيشمار که دو يا سه نسل از مهاجران را دارد، دست به گريبانند. در آمريکاي شمالي وضيعت زباني بوميان چه در «ايالتهاي متحده» و چه در «کانادا» به دو گونه است. يا بوميان در کل جميعت ادغام شده‌اند و زبانهايشان رو به نابودي است، يا در محدوده‌هاي جغرافيايي جداگانه‌اي زندگي مي‌کنند و زبانهاي خودشان را به کار مي‌برند. از طرف ديگر در کانادا در پي قوانين وضع شده در اين زمينه، طرحي پيرامون زبان و آموزش ارائه شد که به طرح «غوطه‌ورسازي» زباني شهرت يافته است و مورد حمايت مردم هم قرار گرفته است. سه راه پيشنهادي براي دو زبانه کردن کودکان : از همان آغاز کودکي دو زبان را به کودک ياد مي دهيم ، مثلا پدر و مادر به يک زبان با کودک صحبت کنند و پرستار کودک به زبان ديگر يا اينکه پدر و مادر به زبان ديگر با او صحبت کنند . راه دوم اينست که در خانه فقط از يک زبان استفاده شود . وقتي که کودک پا به سن مدرسه مي گذارند ، زبان دوم را در آن جا ياد مي گيرد . راه سوم اينست که فرصت هاي متعددي را در موقعيت هي روزمره براي کودک فراهم کنيد تا بتواند هر دو زبان را تمرين کند.   عامل سن انسان در هر سنی می تواند دوزبانه باشد. اما آیا می توان در هر یک از مراحل چرخه زندگی، واقعا دوزبانه شد؟ با دانستن این نکته که زبان مادری (که به طور دقیق تر"زبان اول" نامیده می شود) در اصل در سه سالگی در ذهن جا می افتد، سن آرمانی برای یادگیری زبان دوم کدام است؟ آیا زمان برتری برای این کار وجود دارد؟ دوزبانه پیش رس به کودکی گفته می شود که پیش از حدود ده سالگی به جز زبان نخست خود، زبانی دیگر فرا گیرد. پس از این سن، از دوزبانگی دیرهنگام سخن می گوییم. دانشمندان بر سر درستی این تمایز اصطلاح شناختی که از تایید عبارت ذیل منتج می شود، توافق دارند: هرقدر زبان دوم زودتر یاد گرفته شود، این یادگیری آسان تر و "نتیجه" حاصل بهتر خواهد بود. نخستین توضیح این پدیده ما را به حوزه زبان شناختی عصبی وارد می سازد. تفاوت میان کودک و فرد بالغ در مرحله در روند فراگیری است. کودک یک، دو و حتی سه زبان را به گونه ای متفاوت، سریع تر، سهل تر و "طبیعی " تر از فرد بزرگسال فرا می گیرد. هرقدر بر سن فرد افزوده شود، روند فراگیری به تمرینی شناختی تبدیل شده و مستلزم تلاش هایی از سوی فرد است. این مساله به ویژگی ارتجاعی مغز مربوط است. پژوهش های انجام شده بر روی فرایند تصویرسازی نورونی با اطمینان فزاینده ای، وجود "دوره ای سرنوشت ساز" یا به بیان بهتر، حساس، و تکامل زیست شناختی ای را تایید می کنند که در زمان بلوغ پایان می پذیرد. این دوره می تواند به خصوص جهت فراگیری به طور کلی و فراگیری زبان ها به طور خاص، مناسب باشد. دوزبانه شدن پس از بلوغ بدون مشکل نیست، اگرچه کاملا ناممکن هم نیست. توضیح دیگری که به خصوص برخی از جامعه شناسان زبان از آن دفاع می کنند، اینست که کودک دروضعیت مساعدتری برای یادگیری قرار دارد و این خود دلایل متعددی دارد. از یک سو و به گونه ای بسیار پیش رونده، فراگیری کدهای جدید با پیشرفت شناختی او هماهنگ می شود؛ از سوی دیگر کودک نه ترس دارد و نه در تمایل خود برای برقراری ارتباط گرفتار می شود. او از ارتکاب اشتباه نگران نیست، حال هر قدر هم که نسبت به این ارتکاب اشتباه آگاه باشد. همچنین باید یادآور شد که او در میان میانجی گری های خود، بیشتر از فرد بزرگسال اصلاح و تصحیح می شود. سرانجام او در ارتباطات اجتماعی خود بیشتر همراهی شده و کمتر تحت فشار قرار می گیرد. بنا براین از نوعی موهبت زبانی (موسوم به دریافتی) برخوردار است که از نظر کمی و کیفی برتر است. در یک وضعیت دوزبانگی زودرس، جای دارد مساله ای تکمیلی مطرح شود: آیا بهتر نیست در کودکان، ابتدا زبان اول به خوبی نهادینه شده و سپس زبان دوم وارد شود (دوزبانگی پی در پی) یا اینکه کاملا ممکن است هر دو زبان همزمان و از همان ابتدای کار فراگرفته شود (دوزبانگی همزمان)؟ برای این پرسش ها پاسخ روشنی در دست نیست. به نظر می رسد مورد دوم، مورد توجه بیشتری قرار گرفته، با اینهمه توصیه شده شرایطی لحاظ شود. برای نمونه در مورد دوزبانگی همزمان، خطرات تداخل میان دو کد مکالمه ای، بیش از زمانی است که زبان دوم بر پایه استوارشده زبان نخست فرا گرفته شود. به جز سن، عوامل دیگری نیز در این امر وارد می شوند و می توانند تاثیر قابل توجهی بر " نتیجه نهایی" بگذارند :هوش، تناوب و کیفیت ارتباطات و نیز زمینه یادگیری.     هوش برای بزرگسال یک زبانه، یادگیری یک زبان دیگر به معنای تلاشی بیشتر مغزی است. فرد بزرگسال بیش از کودک به دانستن قواعدی نیاز دارد تا "بفهمد" این زبان دیگر چطور عمل می کند. اگر هوش در اینجا یک عامل یادگیری باشد، نقش خود را به همان ترتیبی ایفا می کند که در مطالعه هر درس دیگری. برای نسل های جوان، وضعیت متفاوت است. مدتها بیم یک تلنبار ذهنی، تداخل زبان ها و .... مطرح بود. امروز پژوهش ها نشان می دهند فراگیری همزمان به گونه ای مثبت مغز را تحریک می کند و آن را بیشتر به کار وامی دارد. نیز پیشرفت شناختی را تسهیل می کند. در این میان، تردستی با دو کد زبان شناختی به طور حتم قطعی نیست، اما چندان هم زیان آور نیست. کودک به سرعت درمی یابد نام های متصل شده به اشیا، جزء لاینفک آن ها نیست، بلکه نتیجه ماجرایی پیوندخورده با فرهنگ و قراردادی میان انسان هایی از یک جامعه است. این یک تمرین زیبای نسبیت و آغاز است. زمانی که با کودکانی با هوشبهر متوسط سروکار داریم، که در محیطی مساعد و محرک تحول می یابند، نتایج مساعدتر می شود. (کومینز  Cumminsو سواین  Swain1986، بیکر  Baker،1988). در تهیه برنامه های تدریس دوزبانه که – به شیوه پدیده بین فرهنگی – به نظر می رسد با سرعت بالایی در دنیا گسترش می یابد، موضوع، توجه به کسانی است که لزوما به این هوشبهر متوسط نمی رسند یا کسانی که معلولیت هایی چون ناتوانی در خوانش متون دارند. نیز باید مراقب بود این نوع سیستم های مدرسه ای به سیستمی نخبه گرا تبدیل نشود، سیستم هایی که تحریک کننده مستعدترها و دست نیافتنی برای دارندگان هوشبهر پایین تر باشد.     ارتباط اگر بتوان هوش را یکی از عوامل قابل عرض در زبان آموزی به شمار آورد، مهم تر از آن، ارتباط و انگیزه هستند. بدون یک ارتباط عمیق با این زبان دوم، یادگیری نمی تواند صورت گیرد. با اینهمه هرآنچه کودک می شنود لزوما به منزله یک هدیه زبانی (دریافتی) با کیفیت مطلوب نخواهد بود که بتوان به همان صورت که هست از آن استفاده کرد. به این ترتیب گفتگویی که میان بزرگسالان و در حضور وی صورت می گیرد، به این دلیل که به او مربوط نمی شود، برایش جذابیت خاصی به همراه ندارد. به عکس، جملاتی که خطاب به او گفته می شود و با دنیای قیاس های او تطابق دارد، ارتباطی انکارناپذیر با او برقرار می کند. ارتباطی که فرد دوزبانه با دو زبان پی در پی خود برقرار می کند، اغلب به زمینه ای منحصربفرد (برای نمونه زبان اول در منزل، زبان دوم در مدرسه) یا به فردی خاص (زبان نخست با مادر، زبان دوم با پدر یا به عکس) پیوند می خورد. به ندرت پیش می آید که بتوان از فرصت هایی مشابه در این امر بهره برد. به بیان دیگر از ارتباطی که از نظر کمی و کیفی و در تمامی موقعیت ها مشابه باشند. انسان هرگز نه به یک دوزبانه "تمام عیار" و نه به یک تک زبانه محض تبدیل نمی شود. با اینهمه پندار نوعی دوزبانگی متعادل برجا باقیست. در واقع یکی از زبان ها برای همیشه و همواره یا به گونه ای متغیر و یا برحسب موقعیت بهتر از دیگری خواهد بود. برای بالا بردن شانس رسیدن به موقعیتی با تباین کمتر، دوپکه (Döpke) قابلیت های قانونی موسوم به "دوگرامونت" را می ستاید، قانونی که به الزام تعادل مطلق "یک فرد- یک زبان" در ارتباطات با زبان آموز می پردازد. (دوپکه، 1992). این قانون هنوز دلیل خود را برای برقراربودن و ارزش خود را برای قانون بودن حفظ کرده است. به نظر می رسد زمینه های یادگیری نیز شیوه پیوند یک نشانه زبان شناختی به مفهوم متناسب با آن را تحت تاثیر قرار می دهد، آنچه تفاوت های فرهنگی را با خود به همراه می آورد. در مورد دوزبانگی مرکب، دو نشانه متفاوت (کتاب و book) به یک "مرجع" و مفهوم انتزاعی مشابه بازمی گردند، این مورد اغلب در مورد کسانی صدق می کند که دو زبان را در محیطی مشابه آموخته اند. به عکس دوزبانه ترتیبی، دارای دو سیستم زبان شناختی کاملا متمایز است، سیستم هایی که به دو چارچوب از مرجع ها مربوط می شوند که کاملا از یکدیگر مستقل هستند. تمامی تصاویر ذهنی ما توسط زبان فردی ساخته و پرداخته می شوند. در نتیجه ترجمه بی نقص و هم معنایی مطلق وجود ندارد. فرد دوزبانه ترتیبی به گونه ای کم و بیش آگاهانه این تفاوت های ریز و ظرافت ها را درک می کند. به این ترتیب برای او "book" و "کتاب" دارای دایره معنایی مشابه نبوده و دقیقا به یک مفهوم انتزاعی مشابه بازنمی گردند، بلکه هر مفهوم در دنیایی خاص از مرجع ها قرار می گیرد. این امر زمانی بیشتر رخ می دهد که دو زبان در دو زمینه متمایز فراگرفته می شود. ناگفته پیداست که هویت های فرهنگی هر یک از این زبان ها نیز از اس و اساس متفاوت است. با اینهمه تمایز مرکب/ترتیبی نباید به مثابه نوعی دووجهی مطلق نگریسته شود بلکه بیشتر به عنوان دو انتهای یک توالی در نظر گرفته شود، توالی ای که در طول آن، حالات پرشماری وجود دارد. برای بازگشت به تعریف واژه دوزبانههیچ کس قضاوتی ارزشمند بیان نکرده و همگان تایید می کنند که می توان از زمانی که به خوبی به دو زبان صحبت می شود، دوزبانه بود. در این صورت سطح مهارت لازم برای نامیده شدن به این ویژگی کدام خواهد بود؟ در یک وضعیت بین فرهنگی بهتر است به محک استفاده و به بازی گرفتن قابلیت ارتباطی خود متوسل شد. در یک دیدار میان افراد متعلق به دنیاهای غیرمشابه، طرف های گفتگو باید تلاش کنند در زمینه مفاهیم به چانه زنی بپردازند، با یکدیگر تطابق حاصل کنند، چه ارتباط بین فرهنگی از سطح ساده زبان شناخت یا شناختی فراتر می رود. بر حسب موقعیتی که این دادوستد در آن رخ می دهد و برحسب مهارت (تک زبانگی یا چند زبانی) هر یک از افراد، به استراتژی های خاصی نیاز است. نخستین آن ها، استراتژی تناوب کدهاست: در این شیوه گذرگاه هایی متعلق به هر یک از زبان ها در یک دادوستد شفاهی و گاه حتی در دل یک جمله در کنار هم قرار می گیرند. دومین مورد، استراتژی هم آمیزی است که بر ترکیب عناصر دستوری استوار می شود. سرانجام گرته قرار می گیرد که هدف آن، عناصر دیگر و این بار واژگانی است (کلمات). اگرچه این استراتژی ها گاه برای مرتفع کردن یک نقص در زبانی یا زبان دیگر استفاده می شود، اما این نیز درست است که کسی که از آن استفاده می کند، درواقع از خلاقیت زبان شناختی و فرهنگی و نیز مهارت بالای ارتباطی خود پرده برمی دارد. فرد دوزبانه بی تردید در این زمینه از قابلیت ارتجاعی سازگاری بهتر و زرنگی بیشتری برخوردار است، زیرا فهرست واژگان گسترده تری در اختیار دارد.   انگیزه سرانجام انگیزه یک عامل اساسی در دوزبانگی به شمار می رود. دانشمندان بیش از پیش بر این امر متقاعد شده اند که درنبود انگیزه، یادگیری رخ نداده یا به گونه خوبی انجام نخواهد شد. (بیکر، 1988) این مفهوم به منش مثبت فرد و محیط او در برابر این فرایند دوزبانگی و نیز فرهنگ هایی بازمی گردد که به هریک از زبان های منظور پیوند خورده است. برای اینکه یک کودک بتواند زبان دومی را به شیوه مطلوب فرا بگیرد باید محیطی که در آن رشد می کند برای این امر مساعد باشد. یک بار دیگر باید تاکید کرد، فرد دوزبانه آت دو هویت فرهنگی جداگانه را در خود پرورش نمی دهد، بلکه این دو فرهنگ را تنها در یک هویت ادغام می کند. این آمیزش، نمی تواند به گونه ای هماهنگ انجام شود مگر در زمینه ای که امکان تعلق دوگانه قومی و فرهنگی را فراهم آورده و چندفرهنگی را به عنوان یک ارزش انسانی و اجتماعی به رسمیت بشناسد. از دید آرمانی، فرد دوزبانه باید بتواند خود را به گونه ای مثبت در دو گروه تعریف کند، گروه هایی که آن ها را می شناسد و یا زبان آنان را فرامی گیرد، نیز باید بتواند خود را به عنوان عضوی تمام عیار و به رسمیت شناخته شده از آنها احساس کند. در ان شرایط مساعد، زبان دوم نیز به سود زبان نخست آموخته خواهد شد نه به زیان آن. در این هنگام با یک دوزبانگی افزایشی روبرو هستیم. به عکس زمانی که یکی از دوزبان و اغلب زبان نخست، به گونه ای توسط زبان دیگر "جاروب" می شود، از دوزبانگی کاهشی سخن می گوییم. واژه نیمه زبان شناختی در مواردی به کار می رود که فرد دوزبانه هیچ یک از دو زبان را به خوبی صحبت نمی کند، آنچه به محرومیت های شناختی و عاطفی و نیز مشکلات هویتی می انجامد. پرستیژ، وضعیت این زبان ها و فرهنگ های همراه آن در اینجا نقشی اساسی بازی می کنند. بنابراین برای کودکان مهاجرت که هنوز در محیط جدید خود پذیرفته نشده اند زبان دوم بیشتر نوعی تهدید به شمار می رود. (بهیتBeheydt، 1986)  جایی که یکی از فرهنگ ها بدنام و بی اعتبار باشد دوزبانگی تحمیلی خطر تبدیل شدن به یک عامل سرکوب کننده را به دنبال خواهد داشت: کراشن فرضیه فیلتر عاطفی را پیش می کشد: کودکی که باید زبانی دیگر را در محیطی نامساعد یاد بگیرد، از نوعی بلوکاژ ذهنی رنج می برد که او را از استفاده مطلوب از پیشکش زبانی ای که دریافت می کند، بازمی دارد. (کراشنKrashen، 1981) اگرچه دوزبانگی به آغازی بزرگتر و بردباری ای بیشتر می انجامد و پدیده بین فرهنگی را تسهیل می کند، اما نباید از نظر دور داشت که نباید آن را به هرقیمتی تحمیل کرد و نتایج آن به گونه ای تنگاتنگ به شرایط اجتماعی فرهنگی ای بستگی دارد که اجتماعی سازی در آن صورت می پذیرد.  

  فصل سوم :

تاثیر ترجمه بر جهان بینی فرهنگی

منبع این فصل : مقاله ای از دانیکا سلسکوویچ برگرفته از نشریه مطالعات زبان شناسی کاربردی، شماره 12 مترجم: اعظم مجلسی فرد   

  سوسور و بعد از او زبان شناسی مدرن، با  رد کردن متافیزیک افلاطونی، و در نظر گرفتن این که واژه ها « مسئول معرفی مفاهیم از پیش تعیین شده نیستند»، و « درهیچ زبانی واژه ها ارتباط دقیقی با مفهومی که بیان می کنند ندارند» ثابت کردند که ترجمه از طریق جایگزینی واژه ها امکان پذیر نیست.     در حوزه ی تئوری های ترجمه باید دقت داشت که عدم امکان ترجمه برخی از واژه ها به معنای عدم امکان ترجمه نیست. به گفته ی مونن: " زبان ها تقسیم بندی های متفاوتی از بینش انسان نسبت به جهان ارائه می کنند." این یک حقیقت است که«gelbe» در زبان آلمانی  در شرایط مختلف همان رنگی نیست که فرانسوی ها به آن «jaune» می گویند.( به عنوان مثال آلمانی ها، دومین چراغ از چراغ راهنمایی رانندگی را زرد «gelbe» می دانند در حالی که فرانسوی ها آن را نارنجی« orange».)، اما نباید این تقسیم بندی های مختلف را که حاصل کار زبان هاست با نگرش انسان ها (به عبارتی بهتر شناخت انسان ها) نسبت به جهان اشتباه گرفت. به همین ترتیب نباید همچون ورف چنین نتیجه گرفت که چون انسان همه ی زبان ها را نمی داند فاقد توانایی درک مفاهیمی است که در زبان مادری اش واژه ای برای بیان آن ها ندارد.     از نظر مترجم زبان ابزاری برای سخن گفتن است و با آن می توان جهان را توصیف کرد ولی خود جهان نیست. زبان راهیست که به هدفی ختم می شود ولی خود هدف نیست( هر زبانی راه های مختلفی را برای رسیدن به هدف برمی گزیند.) تفاوت میان ساختا رهای زبان مانع گذر از سطح زبان به سطح معنا و از سطح معنا به سطح گفتار نمی شود، طی این فرآیند هیچ مهم نیست که ابزارهای زبانی استفاده شده در آغاز و در پایان کدامند؛ اما در ترجمه ی واژه به واژه، در ترجمه زبان به زبان[ در مقابل ترجمه ی گفتار] که امروزه اغلب بیش از حد به کار می رود و مترجمان تازه کار زیادی به آن گرایش دارند، همین تفاوت ساختارهاست که موانع غیر قابل عبوری را ایجاد می کند.     سوسور برای اثبات این که « ارزش های برخاسته از یک سیستم» زبانی ربطی به « مفاهیم از پیش تعیین شده » ندارند، چنین استدلال می کند:     « دسته بندی زمان ها که تا به این حد برای ما ملموس است، برای برخی زبان ها غریب و نامفهوم است؛ زبان عبری حتی بین زمان گذشته، حال و آینده تمایزی قائل نیست. در ریشه زبان آلمانی ساختار خاصی برای زمان آینده وجود ندارد. این گفته درست نیست که بگوییم این زبان زمان آینده را با ساختار حال نشان می دهد. چرا که زمان حال در این زبان همان زمان حال در زبان هایی که در کنار زمان حال، زمان آینده را نیز دارند نیست. زبان های اسلاو معمولا دو وجه برای افعال خود در نظر می گیرند: وجه perfectif که بیانگر عملی لحظه ایست بدون در نظرگرفتن پیامد آن؛ و وجه imperfectif که بیانگر عمل در حال انجام است که بخشی از نمودار زمان را دربرمی گیرد . همین دسته بندی ها از آنجا که در زبان فرانسه وجود ندارد، برای یک فرانسوی مشکل سازاند: اما اگر قبلا در زبان فرانسه تعبیه شده بودند دیگر مشکلی وجود نداشت. در تمام این موارد ما به جای اینکه با مفاهیم از پیش تعیین شده روبه رو باشیم با ارزش های برخاسته از یک سیستم مواجهیم.»     اینجا می بایست بین « مفهوم از پیش تعیین شده» که به ذات اشیا و بعد انتزاعی مبهم آن ها اشاره دارد و مد نظر مترجم نیست، و تفکر یک فرد بالغ که خارج از زبان عمل می کند، تمایز قائل شد؛ این تفکر همان عقایدی است که فرد به دلیل داشتن یک زبان دارد ولی خود زبان نیستند.     باز به همان مبحث زمان ها بپردازیم: این طور نیست که مفهوم زمان ابتدا تقسیم بندی شده و بعد یک منطق انسانی این تقسیم بندی ها را نامگذاری کرده باشد؛ در واقع زبان های مختلف خود دست به تقسیم بندی گرامری زمان ها زده اند، همان طور که رنگین کمان را به چند رنگ تقسیم کرده اند و به آن نامی داده اند. همان طور که انسان می تواند در رنگ قرمز ده ها طیف رنگی دیگر را ببیند، می-تواند یک زمان خاص گرامری را به نقاطی بر روی محور زمان تجزیه کند، به طوری که هر چند زمان ها از لحاظ گرامری در زبان های مختلف بر هم منطبق نیستند، بتوان نقاط زمانی یکسانی را در همه ی آن ها متصور شد.     در اینجا به مقایسه زبان فرانسه و آلمانی می پردازیم.  به عنوان مثال من می گویم:« Demain, je vais en ville»، همان طور که در زبان آلمانی می گویم: «ich fahre morgen zur Stadt »، هر دو جمله اشاره به آینده دارند و من در هر دو جمله از زمان حال استفاده کردم. در هر دو زبان در چنین مواردی از زمان حال استفاده می شود. اما من می گویم:« Quand tu seras grand» و به آلمانی برای بیان همین ایده: «wen ich gross bin»، در اینجا برای بیان آینده در زبان فرانسه از زمان آینده استفاده کردم در حالی که در زبان آلمانی از حال ولی هر دو جمله به آینده دلالت دارند. ما منظورمان را باید در قالب هایی که زبان برای بیانش در نظر گرفته بریزیم، اما نباید منظورمان را این تقسیم بندی ها و این تقسیم بندی ها را خود با خود زبان یکی بدانیم .     مشکلی که یک فرانسوی زبان در یادگیری استفاده از وجوه perfectif و imperfectif افعال اسلاوی با آن مواجه است به قدری ملموس است که گاهی فرد از خود می پرسد آیا علت این مشکل این نیست که یک فرانسوی زبان نمی تواند آن چه را یک اسلاو درک می کند، درک کند و نمی تواند دنیا را از منظر او ببیند. از نظر من به عنوان نگارنده ی این سطور که صربی را به خوبی فرانسه می دانم چنین سوالی بی معنی ست: یک فرانسه زبان مشکلی برای درک آن چه این دو وجه در جمله-ای معنی دار بیان می کنند ندارد، هم چنان که برای درک سایر نکات گرامری مشکلی نخواهد داشت. او دستور « Stoji!» (  Halte!) همان طور که منظور دوستش را که به او می گوید: « stani!» (  arrêt- toi!) می فهمد، بنابراین به درک « نگرشی» که این دو وجه ارائه می کنند، رسیده است. مشکل آنجایی خود را نشان می دهد که فرد می خواهد این نکات گرامری، این تقسیم بندی ها، را خود به کارببرد؛ فرد با مفاهیمی روبه رو می شود که عادت داشته آنها را جور دیگری بیان کند، در واقع زبان او عادت داشته این مفاهیم را با صورت های دستوری دیگری یا با واژه های دیگری نشان دهد. فرد زمانی که به سن بلوغ رسید برای به کار بردن ابزاری که یک زبان خارجی در اختیارش می گذارد با مشکل مواجه است، نه اینکه آن ها را درک نکند بلکه نمی تواند آن ها را به کار ببرد. زبان یک تقسیم بندی است نه ابزاری برای شناخت.     این مثال نشان می دهد که نباید « نگرش انسان ها نسبت به جهان» ، را با « تقسیم بندی های زبان» یکی دانست. مترجمین معتقدند تنها روش مؤثر برای مقابله با مشکلی که در اینجا مطرح کردیم، این است که مترجم تنها به زبان مادری خود ترجمه کند، نه به زبان بیگانه. مترجم یک بار که مفاهیم را شناخت، در زبان مادری خود ساخت های زبانی معادل را می یابد، بی آنکه نیاز داشته باشد به کارگیری زبان بیگانه را بداند. فردی که نه به یک زبان بلکه به چند زبان حرف می زند و یا مترجمی که دو، سه یا چهار زبان را می داند، هرگز از تنوع تقسیم بندی مفاهیم در زبان های مختلف به تنوع مفاهیم مشخص شده نمی رسد.     در پردازش تئوری ترجمه، ارتباطات انسانی مد نظر است نه توصیف زبان ها. کسی که به بررسی ارتباطات انسانی می پردازد می فهمد که نویسنده در یک ارتباط ایستا بین ذهنیت خودش و واژه ها نیست که منظور خود را به زبان می آورد،بلکه با توجه به دانسته های مخاطبش، مؤلفه هایی را انتخاب می کند تا به وسیله ی آن حس مورد نظر خود را به وی انتقال دهد. آیا وقتی من از « دختری با لباس قرمز» یا « زن بور قدبلند» صحبت می کنم، می خواهم همان تصویری در ذهن مخاطبم مجسم شود که خود در ذهنم دارم؟ این امر بستگی چندانی به ذهنیت من، که کسی هم زحمت فکر کردن به آن را به خود نخواهد داد، ندارد؛ ضرورتا انتخاب من بستگی به دانسته های مشترک من و مخاطبم و شرایطی که هر دوی ما در آن قرار می گیریم دارد. بدون دلیل مشخصی، من به کسی « زن بور قدبلند» می گویم که قدش او را از سایر کسانی که در آن جمع هستند متمایز می کند و رنگ موهایش هم از دور به چشم آید. من می دانم که مخاطبم در هر لحظه چیزی را می بیند که من می بینم و گمان می کنم به اندازه ی من از دیدن چنین هیبتی شوکه می شود. این که چندین زن بور آنجا باشد ولی فقط یکی پیراهن قرمز به تن داشته باشد، همین لباس قرمز را می توان به عنوان یک مؤلفه ی برجسته در نظر گرفت- این دریافت های همزمان در عین این که ما را وا می دارند که این مؤلفه را انتخاب کنیم نه آن یکی، اغلب اوقات ناخود آگاه عمل می کنند.     آنچه که در مورد یک کلمه یا یک مفهوم به تنهایی مطرح است در مورد کل یک گفتمان نیز صدق  می کند، من به طور ناخودآگاه واژه  هایی را که بیان کننده ی ذهنیتم هستند به کار نمی برم، بلکه واژه هایی را که احتمال می دهم مخاطبم آنها را بشناسد کنار هم قرار می دهم، به این ترتیب گفتمان من شکل و سمت و سویی به خود می گیرد که با توجه به مخاطبم که دوستم یا دشمنم هست، با توجه به اینکه می- خواهم به او چیزی بیاموزم یا او را مورد حمله قرار دهم، متفاوت خواهد بود. یک مفهوم واحد با کلمات واحدی بیان نمی شود بلکه در شرایط مختلف شکل و شمایل خاصی به خود می گیرد.     با در نظر گرفتن این رابطه بین ذهنیت و زبان است که باید به مطالعه ی ترجمه پرداخت. بعد از برداشتن این گام آغازین است که می توان گفت  معنا هدف اصلی ترجمه است. بدین ترتیب می توان در مقابل تئوری مقایسه ای ، تئوری تحلیلی  را مطرح کرد و خاطر نشان کرد که ترجمه مطالعه ی زبان ها نیست بلکه مطالعه ی تحلیل ها و افکار با توجه به گفتار است. از این رو مشخص کردن چگونگی رابطه ی فرد مترجم با زبان از آنجا که روابط بین فرد و زبان روابط ساده ای نیستند، حائز اهمیت است. خلاقیت، یادگیری و به کارگیری، وجوه سه گانه ی زبان اند که به بازی سنگ، کاغذ، قیچی شباهت دارند: کاغذ دور سنگ می پیچد، سنگ قیچی را می شکند و قیچی به نوبه ی خود کاغذ را می برد. فرد به هنگام صحبت کردن زبان خود را خلق می کند، اما برای صحبت کردن باید زبان را یاد بگیرد و برای یادگیری باید زبان وجود داشته باشد و این یعنی اینکه فرد باید قبلا زبان را به وجود آورده باشد. مترجم بر آن نیست که همچون ابنای بشر به زبان شکل دهد یا همچون یک بچه آن را یاد بگیرد، او فردی بالغ است که زبانی را به کار می برد که هر چند جزو وجودش نیست اما به صورت جزئی در وجودش وجود دارد. تنها با در نظر گرفتن این وجه از واقعیت است که می توان اصول ترجمه را به عنوان عمل انتقال آنچه که فرد می بیند نه آنچه زبانش می گوید، برشمرد.     اگر فرضیه ی ورف از تقسیم بندی های مختلفی که زبان ها اعمال می کنند به نگرش های متفاوت نسبت به جهان رسید و با این کار تئوری ترجمه را دچار مشکل کرد، زبانشناسی ساختگرا از زمان بلومفیلد و سوسور با این دلیل که معنا جزئی از هدفش نیست مطالعه ی معنا را کنار گذاشت، به طوری که امروزه ما گمان می کنیم که معنا تنها محدود به همان نشانه های زبان شناسی متن است و همین امر باعث شده ترجمه از یک سبک شناسی تقابلی متون پا را فراتر نگذارد. زبان شناسی چامسکی با کنار زدن حصار هایی که رفتار گرایی اطراف زبان ایجاد کرده بود و سعی برای یافتن جنبه های روانشناختی زبان ها با مطالعه ی کارکرد آن ها کار بزرگی انجام داد، البته مطالعه ی کارکرد زبان ها را پیش از این هم نباید از خود زبان ها جدا می کردیم. اما فرضیه چامسکی اشکالی هم داشت و آن این که حوزه ی خود را گسترش نداد، چرا که تنها به بررسی ساختارهای زبان ( آن هم فقط یک زبان: زبان انگلیسی) پرداخت، البته ساختارهایی که ریشه در ضمیر انسان داشتند. چامسکی هر جا که صحبت از معنا شناسی می شود کلی را که دارای مفهوم واحد است در نظر می گیرد، نه معنای تک تک نشانه های زبانی؛ اما برای بیان اینکه چرا می توان گفت:« ژان گلف بازی می کند» ولی نمی توان گفت:« گلف ژان بازی می کند» دنبال قواعد دستوری است؛ در حالی که این قواعد زبانی نیستند که جمله ی «گلف ژان بازی می کند» را رد می کند بلکه عدم امکان چنین تصوری و به زبان آوردن آن است که این جمله را رد می کند. می توان گفت که « گلف ژان بازی می کند»؛ ولی اگر چنین جمله ای گفته نمی شود به خاطر قواعد زبانی نیست، به خاطر این است که نمی خواهیم چنین جمله ای را به کار ببریم، در واقع این کار فکر است. در عمل دستور زبان زایشی  به زبان آوردن یک فکر را با کارکرد زبان اشتباه گرفته است.    این تمام تفاوت موجود بین گفتار و زبان است. وقتی هدف از بیان یک جمله ی درست انتقال یک مفهوم باشد، دیگر صحبت از گفتار است نه زبان. آن زنجیره ی کلماتی که مثال بالا را [ گلف ژان بازی می کند] پدید آوردند از نظر گفتاری بالقوه هایی هستند که هنوز بالفعل نشده اند. سعی در یافتن معنایی در این مثال این عقیده را که طبق آن کافیست برای گفتن چیزی کلمات را پشت سر هم ردیف کرد، رد می کند. می توان هر چیزی را به زبان آورد، ولی هر گفته ای الزاما دارای معنی نیست. با در نظر گرفتن اینکه ذهنیتی که گفتار به بیان آن می پردازد همان تقسیمات زبانی نیست، مترجم باید پا را فراتر بگذارد. در جای دیگر  من در ضمن صحبت درباره ی ترجمه ی کنفرانس از مشخصه های گفتار صحبت کردم، در ترجمه کنفرانس این مشخصه ها دیگر تحت تاثیر مشکلاتی که خاص ترجمه نوشتاری است، نیستند و نمود بیشتری دارند. در هر حال امیدوارم که این نگاه اجمالی و کلی و به خصوص مقاله های قبل از آن بتوانند این مسئله را روشن کنند که برای تبیین ترجمه، نظریه هایی که تنها به زبان نظر دارند تا چه حد ناکارآمد هستند.

 خلاصه فصل 5 ارتباط بین فرهنگی / سماور


- اهمیت زبان

ارتباط در سطح های مختلف / تاثیر گذاری / اشتراک تجربه احساس و معنا

نیاز به زبان در ارتباط بین فرهنگی / زیر نویس فیلم های خارجی

- رابطه زبان و فرهنگ

جدایی نا پذیر / پدیده ای فرهنگی

ساختار متفاوت زبان های مختلف > واقعیات اجتماعی متفاوتی ارائه می کنند.

زبان چیزی بیشتر از نماد ها و نظام قوانینی است که ما را برا ی ارتباط قادر می سازد

زبان بر نحوه درک و فهم ما از جهان نیز تاثیر می گذارد> زبان راهنمای واقعیت اجتماعی (ساپیر- ورف)> انسانها در یک قلمروی زبانی زندگی می کنند که واسطه برای ابراز اجتماعی بودن آن ها دارد

مثال: نوع روابط خویشاوندی > کلمات برای دایی و عمو

- رابطه معنا و فرهنگ

معنای واژه ها و کلمات زبان با توجه به فرهنگ تعیین می شود معنای یک کلمه لزوما در خود آن واژه نیست بلکه در فرهنگی است که آن واژه به اشتراک گذاشته می شود.

یک کلمه چند معنا > تجربیات مشترک فرهنگی > انتظار فهم معنای مشترک از یک واژه برای هم فرهنگ ها

(ارنسبرگ و نیوهوف) > هیچ چیز جز زبان نمی تواند دو فرهنگ را از هم تفکیک کند .

مثال : فراوانی معانی ضمنی در یک فرهنگ

کاربرد های بحث :

- آشنایی با فرهنگ های دیگر از طریق آشنایی با زبان آن فرهنگ امکان پذیر است

- در ترجمه انقال معنا با ترجمه لفظی امکان پذیر نیست ، لذا ترجمه کار بسیار پیچیده ای است نیاز به آشنایی به فرهنگ مورد ترجمه دارد.

معادل یابی در ترجمه

معادلات لغوی: تفاوت کلماتی که معادلی در فرهنگ دیگر ندارند

معادلات اصطلاحات عامیانه : شناخت اصطلاحات و برگرداندن معنای اصلی

معادلات ساختاری نحوی : عدم وجود بعضی از ساختارهای زبانی در فرهنگ دیگر

معادلات تجربی فرهنگی : تفاوت فرهنگی در انتقال معانی تاثیر می گذارد

مثال: جایی که اقیانوس ندارند چه معادلی برای آن بیان شود

معادلات مفهومی: بعضی از مفاهیم فقط در یک فرهنگ هستند و معادل آن ها دقیق نیست

- آرگوت(گویش خاص)

مجموعه لغات کم وبیش خصوصی و منحصر به یک گروه هم فرهنگ خاص

تفاوت با زبان خارجی: تفاوت در اصوات و معانی

زبان خارجی = تفاوت در اصوات اما یکسانی در مرجع

آرگوت = ممکن است در اصوات یکسان باشد ولی معانی متفاوتی را ایجاد می کند که منحصر در واقعیت گروه است

در آرگوت همپوشانی وجود دارد = فرد می تواند عضو چند هم فرهنگ باشد

فایده آراگوت این است که بینشی از تجارب فرهنگی گروها موجود در یک جامعه به ما می دهد.

کارکرد ها: آراگوت یک هم فرهنگ خاص می تواند یکی یا چند از این کارکرد ها را داشته باشد

1. شکلی از قدرت بخشیدن  یک منبع برای حمایت از هم فرهنگ ها م: زبان مخصوص زنان چین

2. ایجاد یک رمز برای بقای هم فرهنگ در یک محیط خشن و ایجاد حس دفاع از خود م: زبان مخصوص خلاف کارها

3. احساس همبستگی و انسجام نوعی احساس هویت و غرور

4. کمک به تشکیل هویت گروه مستقل و  ماندنی در جامعه یک حرفه خاص وقتی ماندنی شد زبان آن حرفه تشکیل می شود

 

رسانه های غربی از "گوبلز" چه آموختند؟

 

دكتر جوزف گوبلز وزير تبليغات حكومت نازي سهم زيادي در قدرت گرفتن هيتلر داشت.وي از اولين كساني بود كه در سالهاي گمنامي هيتلر به او پيوست و تا آخرين لحظات زندگي به آرمان هاي هيتلر وفادار ماند.گوبلز خيلي زود متوجه اهميت و قدرت رسانه ها در كارزارهاي سياسي و جنگي گرديد. جنگ جهاني دوم اولين جنگي بود كه رسانه هاي جمعي الكترونيكي يعني راديو نقش مهمي را در شروع و ادامه آن بازي كرد. شعار گوبلز در مبارزات سياسي اين بود: ذهن و قلب مردم را در اختيار بگير، روح آنها به دنبال تو خواهد آمد.

 

 

جوزف گوبلز در 29 اكتبر سال 1897 به دنيا آمد. در طول جنگ جهاني اول به دليل كوتاه بودن قدش درارتش پذيرفته دكتري خود را در رشته ادبيات و فلسفه دريافت كرد. در سال 1921 از دانشگاه معتبر هاي وي با حزب نازي در سال 1923 برقرار و در سال 1924 به عضويت رسمي حزب نازي در آمد . از آن موقع تا به قدرت رسيدن حزب نازي در سال 1933 جزء رهبران مهم و طراز اول حزب بود. از سال 1933 با عنوان وزير تبليغات و تنوير افكار به عضويت كابينه هيتلر در آمد. او طرفدار اصلي جنگ بود و با شروع نبردهاي اصلي نفوذ او بازهم بيشتر گرديد. از سال 1943 با شروع شكست هاي آلمان وي در تبليغات خود از مردم خواست به جنگ تمام عيار روي بياورند و تا آخرين لحظات زندگي خود براي پيروزي بجنگند. در روز 30 آوريل سال 1945 هيتلر ضمن تعيين گوبلز به عنوان صدراعظم آلمان ، خودكشي كرد. گوبلز تنها يك روز صدراعظم رايش سوم بود . سرانجام در روز اول ماه مي سال 1945 به همسرش ماگدا اجازه داد تا هر شش فرزندشان را مسموم كند و سپس هر دو خود كشي كردند.

 

به دليل تاثيرات عظمي كه تفكرات گوبلز بر كارگزاران رسانه اي در سالهاي بعد از جنگ جهاني دوم داشت، بررسي اصول عقايد وي براي درك درست كاركرد رسانه هاي غربي لازم به نظر مي رسد.

 

 

ژنرال كالين پاول رئيس ستاد مشترك ارتش آمريكا در سال 1991 و مقارن با جنگ اول خليج فارس گفته است كه پيروزي در هر جنگي بدون حمايت رسانه ها امري مشكل و شايد غير ممكن است. با وجود آنكه ظاهراً اصولي را كه رسانه هاي غربي در حال حاضر از آنها پيروي مي كنند، ارتباطي به خطوط راهنمايي كه گوبلز در هفتاد سال پيش براي كار دستگاه هاي تبليغاتي آلمان وضع كرده بود ندارند، ولي در باطن در همان چارچوب كار مي كنند. اهميت دادن به مولفه هاي رواني و كار هاي رسانه اي مهمترين وسيله كسب پيروزي است. موردي كه هم اكنون غرب با توسل به گستردگي عظيم دستگاه هاي تبليغاتي خود به آن عمل مي كند. به همين دليلي كه گفته شد، شناخت خطوط فكري گوبلز براي درك كاركرد رسانه هاي فعلي دنياي غرب لازم به نظر مي رسد.

 

 

اصول تبليغات گوبلز:

 

 -1 فعالان رسانه اي بايد همگي باهوش بوده و به همه منابعي كه روشنفكران جامعه به آنها اظهار علاقه مي كنند،تسلط داشته باشند. فعالان رسانه اي بايد شناخت درستي از افكار عمومي و اتفاقاتي كه مردم به آنها حساسيت نشان مي دهند ، داشته باشند.

 

 -2 سياست هاي كلان تبليغاتي و رسانه اي در يك كشور بايد از سوي يك منبع برنامه ريزي و اداره شود.

 

الف: همه راهنمايي و خط دهي ها بايد توسط نهاد برنامه ريزي و هدايت صورت پذيرد.

 

ب: بايد مديران رسانه اي كشور مرتباً توجيه شده و روحيه آنها در بالاترين سطح حفظ شود.

 

ج:هر نهادي در كشور كه فعاليتهايش به نحوي جنبه تبليغي داشته باشد، بايد تابع سياست هاي واحد تبليغاتي كشور باشد.

 

 -3 در برنامه ريزي تمام فعالايتهاي كشوري بايد جنبه هاي تبليغاتي كار در نظر گرفته شود.

 

 -4 تبليغاتي موفق است كه بتواند سياست ها و اعمال دشمن را متاثر سازد.

 

الف:همه اطلاعاتي كه ممكن است مورد استفاده دشمن قرار گيرد، بايد در طرح ريزي نهايي تبليغات با دقت حذف شوند.

 

ب: هدف عمده تبليغات بايد واداشتن دشمن به نتيجه گيري مطلوبي باشد كه مورد علاقه ما است.

 

ج: بايد با افشاي برخي اطلاعات كسب شده در خصوص دشمن از سوي رسانه هاي خودي، به آنها بفهمانيم كه اطلاعات ارائه شده از سوي ما موثق است تا آنها مجبور شوند رسانه هاي مارا جدي تر گرفته و به محتواي آن توجه ويژه اي بكنند.

 

د: اگر اطلاعاتي در خصوص عمليات دشمن كسب كرده ايم بايد مراقبت كامل كنيم كه از اين اطلاع ما كوچكترين بويي نبرد، ضمن اينكه خود را براي بهره برداري كامل از نتايج عمليات آماده مي نمائيم.

 

 -5 همه اطلاعات غير محرمانه و سوخته از نظر اطلاعاتي بايد دراختيار طراحان تبليغاتي قرار گيرند تا از آنها خوراك مناسبي براي رسانه هاي خودي درست كنند.

 

 -6 با شناخت دقيق مخاطبان بايد قبل از شروع تبليغات ، علائق آنها شناسايي شده و اطلاعات به نحوي ارائه شوند تا مورد توجه و علاقه شنوندگان قرار گيرند.

 

 -7 وظيفه دستگاه هاي رسانه اي ، پخش گزارش هايي بر مبناي صحت و سقم آنها نيست. تاثيرات نهايي هر گونه تبليغاتي نشان دهنده و معيار قضاوت براي پخش آن گزارش و يا خبر است. به عبارتي اگر خبر و گزارش دروغي نيز باعث افزايش روحيه مردم شود، پخش آن ايرادي ندارد.

 

 -8 فعاليتهاي تبليغاتي دشمن بايد به دقت بررسي شود. اين بررسي در سه بخش اصلي انجام مي گيرد : محتواي تبليغات، هدف و نهايتاً ميزان تاثيراتي كه بر مردم ما مي گذارد. بر مبناي نتايج چنين بررسي هايي است كه بايد برخي از فعاليتهاي تبليغاتي دشمن، ناديده گرفته شده و براي بقيه بسته به قدرت وميزان تاثير گذاري آنها، ضد تبليغات مناسبي طراحي و اجرا گردد.

 

-9 محتواي اخباري كه از رسانه هاي خودي پخش مي شوند، بايد از نظر اعتبار، ميزان وجود اطلاعات طبقه بندي شده و نهايتاً اهدافي كه از پخش چنين محتوايي مورد نظر است بايد به دقت بررسي گردند. گزارش هاي ارسالي بايد تركيب مناسبي از عناصر بالا باشند تا دشمن به آنها اعتناء كند.

 

-10 استفاده از محتواي برنامه هايي كه دشمن بر روي آنتن فرستاده، وسيله مناسبي براي طراحي و اجراي برنامه هايي تبليغاتي براي بي اعتبار كردن دشمن است. با انتخاب گزينشي از برنامه هاي تبليغاتي دشمن مي توان از آنها در تحقق اهداف تبليغاتي خودي استفاده كرد.

 

 -11 نكته مهم در فن تبليغاتي سياسي بر ضد دشمن و شكستن روحيه آنها، استفاده مناسبي از اخبار راست و دروغ است. امتزاج مناسب اين دو باعث خواهد شد تا با مرجع قراردادن اخبار درست كه وقوع آنها بر همگان مسلم شده، مقداري اخبار دروغ را به دشمن قبولاند و برنامه هاي جنگي آنها را متوقف و يا دچار بحران و سردرگمي نمود.

 

-12  نقل قول از سياستمداراني كه صاحب شخصيت و پرستيژ هستند، ميتواند موفقيت كارزارهاي تبليغاتي را تسهيل كند.

 

 -13 تبليغات سياسي بايد به دقت زمان بندي شود:

 

الف: اخبار رسانه هاي خودي در خصوص موضوع معيني بايد قبل از گزارش هاي رقبا به نظر مخاطبان هدف برسد.

 

ب: فعاليتهاي تبليغاتي بايد در زمان كاملاً معين و مناسبي آغاز گردد.

 

د: اخبار و گزارش ها هر چقدر هم كه مهم باشند بايد فقط به تعداد دفعاتي كه براي آن خبر مناسب است ، تكرار گردد. تكرار نامناسب اخبار، نه تنها تاثير گذاري آن را كم بلكه به نوعي ضد تبليغ تبديل مي گردد. 

 -14 در امر تبليغات بايد براي حوادث و شخصيت هاي خودي و دشمن از القاب و اسامي مستعار مناسبي استفاده نمود. نظير: ناميدن خلبانان خودي: عقابان تيز پرواز و خلبان دشمن: خفاشان شب كور . سياستمداران و رهبران دشمن نيز بايد با القاب مناسبي كه هيمنه و اهميت آنها را در نظر سربازان خودي بشكند ياد بايد كرد. 

الف: اين گونه نامگذاري ها بايد مستمر و مسبوق به سابقه باشد. استفاده از اسامي تاريخي كه ياد آور پيروزي هاي بزرگ گذشته باشد، كمك مهمي در اين راستا است. 

ب:استفاده از پس زمينه هاي تاريخي و فلسفي نبايد آنقدر پيچيده و بغرنج باشند كه مردم عادي از درك آنها درمانده شوند. 

د: تبليغات بايد در زمان هاي معيني با استفاده از قالب هاي مشخصي تكرار شوند. ياد آوري پيروزي هاي گذشته در سالگرد آنها موقعيت مناسبي را براي ارتقاء روحيه جنگجويان فراهم مي كند. 

ح: تاثيرات همه فعاليتهاي تبليغاتي بايد به صورتي پيوسته ارزيابي شوند . شاخص هاي موفقيت در كارزارهاي تبليغاتي بايدعريف و علل ناكامي ها معين و در رفع آنها كوشش بايد گردد. 

 -15 در تبليغات خانگي بايد تمام كوشش هاي دشمن براي ايجاد اميدهاي كاذب در مردم نقش بر آب گردد .

پيروزي و موفقيت موضوعي است كه ما بايد در مورد نحوه حصول به آن تصميم بگيريم نه اينكه آنها )دشمن(معيارهاي موفقيت هاي ما را تعيين كند.

16- تبليغات داخلي بايد مقدار معين و قابل هضمي از نگراني از شكست را در بين مردم ايجاد كند.

الف: مردم بايد بدانند كه در صورت شكست چه مصائبي را بايد تحمل كنند

ب: رسانه ها بايد نگراني هايي جنبي مبارزه را در چشم مردم كم ارزش نشان دهند. ترس از كمبود مواد غذايي و ساير خدمات اجتماعي بايد با حداقل برسد.

-17  تبليغات داخلي بايد همه تاثيرات نااميدي را به حد اقل برساند.

الف: رسانه ها بايد بدانند كه سرخوردگي و نا اميدي امري غير قابل اجتناب در هر مبارزه طولاني است. همه برنامه ريزي ها بايد بر اساس وجود چنين فضا و مبارزه با عواقب آن بايد صورت پذيرد.

-18  خوي وحشي و تجاوز كارانه دشمن به عنوان خصلتي غير قابل بر گشت و اصلاح ناپذير بايد تبليغ گردد.

 -19 نبايد براي كارهاي تبليغي ، نتايج سريعي را انتظار داشت . جزئيات كارزارهاي تبليغاتي بايد متناسب با تحولاتي كه روي ي دهند، تنظيم و تعديل شوند.

  كلمات قصار گوبلز:

-1  دروغ هايي كه از رسانه ها پخش مي شوند، بايد تا حد امكان بزرگ باشند . در اين صورت مردم قسمتي از آن را باور خواهند كرد.

-2 جوهره اصلي تبليغات اين است كه مردم چنان صميمانه و از روي علاقه به موضوع جذب بشوند كه تسليم آن شده و اساساً در فكر تركش نباشند.

-3 نخستين، بهترين و مناسب ترين جا براي زن ، درون خانواده و شكوهمندترين وظيفه او تقديم فرزند به مردم وملتش است. بچه هايي كه تداوم نسل ودر نتيجه فناناپذيري ملت را تضمين مي كند.

 

 

خلاصه هفته پانزدهم


جهانی شدن و پی آمدهای آن

«جهانی شدن و پیامد های آن»  موضوع سخنرانی پرفسور هری آرتورز است که در میان جمعی از استادان و دانشجویان کانادایی دانشگاه «اسگدهاول» ایراد شده است. در نگاه پروفسور آرتورز

 

حاکمیت جهانی اقتصاد، هیچ گاه به صورت دموکراتیک و بر اساس رای و نظر مردم عمل نمی‏کند، بلکه معیار در این نوع حاکمیت، الزامات بازار است، نه انتخابات و توجه به آرای عمومی، البته به شرط آن که بتوان در دنیای امروز به اصول و آرمان‏های دموکراسی معتقد بود.

شش یادداشت کوتاه درباره جهانی شدن

1) غرب و جهانی شدن: کودتایی مخفی

«در سال‏های پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده به دست افراد زیادی اداره شد و بالاخره رییس جمهوری برگزیده شد که از طرف سران مملکت و گروه‏های اجرایی حمایت می‌‏شد و این ریاست، با همکاری بخش‏های اداری، سنا، تجارت‏های مهم، بانک‏ها، وکالت خانه‏ها، سرمایه‏گذاران و رسانه‏ها، دستاوردهای بخش خصوصی را شکل داد».

 2)  جهانی شدن و کشور های جهان سوم : استثمار با نامی جدید:

ایزای بومن، اولین شخصی بود که بریا حل مشکل کنترل مناطق ضعیف تر – به صورتی که این استیلای استعماری ، آشکار نباشد- نظریه ای بیان کرد. در ماه می سال 1942 وی در جمع سران چنین اظهار داشت:«ایالات متحده باید از سیاست اجتناب از هرگونه برخورد استعمار طلبانه ای پیروی کند و با قدرت به تامین امنیت بپردازد.» استدلال وی این بود که بار استفاده از این قدرت ، باید از قالب شخصیت های بین المللی استفاده کرد و از طریق اتحاد ملل پیش رفت.

3) ارتشی برای دنیای جدید:

امپریالیسم همیشه برای به دست آوردن کنترل بر مردم زیر سلطه خود، به نیروی نظامی نیاز دارد. نظام سرمایه داری جهانی، در واقع، یک دنیای جدید نظامی به وجود آورده است.

4) جهانی شدن اقتصاد: دزدی آشکار ثروتمندان

در اواخر سال‏های 1800، هنگامی که دولت اعلام کرد سیاست در اقتصاد هیچ گونه دخالتی ندارد، نتیجه آن کاملا پریشان‏کننده و ملال‏انگیز بود. مشخصات آن دوره به این شرح بود: مشاغلی سخت با حقوق پایین، کار سخت کودکان و ناهماهنگی صنفی میان مشاغل مختلف، فقر فراگیر و بیماری‏های مختلف، امتیازات انحصاری، ثروتمندان دزد، اقتصادی ناپایا و سیاست‏مداران سردرگم. سرانجام، سیاست آزادی مطلق اقتصادی در غرب کاملا کنار رفت و رویه‌های ثابتی برای کنترل اقتصاد روی کار آمد. تاسیسات و ساختمان‏های ثابتی برای این امر ساخته شد و اقتصاد دوباره تثبیت شد. شرایط کاری، هم‏زمان با شرایط اجتماعی پیش می‏رفت.

5) رمز گشایی تبلیغات:مجاز در برابر حقیقت

 امپراتوری جهانی، امروزه لباسی از فریب پوشیده است  و هرآنچه را بخواهد، از طریق رسانه ها، بارها در گوش عموم مردم تکرار می­کند.

6) علوم اجتماعی و لزوم رشد نظام سرمایه داری

نظام سرمایه داری، فرایندی است که اقتصاد آزاد را تحت تأثیر قرار می دهد و نابود می­کند و اقتصادی را جایگزین می­کند که عده محدودی از کارکنان قدرتمند اداره می کنند. نظام سرمایه­داری و اقتصاد آزاد، نقض کننده یکدیگرند.

جهانی شدن و رفع فقر از فقرا

پرسش اصلی این است که آیا موسسه‌های جهانی‏سازی، آگاهانه حرکت می‏کنند یا فقط کورکورانه از مدلی آرمانی و شکست خورده پیروی می‏کنند؟ بدترین پاسخ به این پرسش‌ها ـ که بسیاری آن را طرح می‏کنند ـ این است که این موسسه‌ها، به یقین آگاهند که به دنبال چه هستند و از آغاز حرکت نیز کارشان را آگاهانه شروع کرده‏اند. آن‏ها تکلیف دیکته شده‏ای دارند که تمام موانع موجود بر سر جریان آزاد سرمایه‏داری جهانی را از راه بردارند تا آزادانه، به منابع طبیعی جهان، بازارها و نیروی کار ارزان و نیز ارزان نگه داشتن آن دست یابند و در آن دخالت داشته باشند. بسیار ساده‏لوحانه است که این گونه اقدامات را کمکی به ارتقای اوضاع تهی‌دستان فرض کنیم.

ایده های نو در برابر جهانی سازی

در دهه های گذشت ، میلیون ها نفر در سراسر جهان به خیابان ها ریختند و در برابر مراکز و نهاد هایی که برای جهانی سازی برنامه ریزی می کنند ، تظاهرات و راهپیمایی به راه انداختند. غول های رسانه ای جهان نیزبه جای اینکه ما را از حقایق و علل این اعتراضلات آگاه سازند، با واژگون کردن واقعیت ها اذهان را از درک حقیقت بازداشتند. بسیاری از سردمداران رسانه ای جهان با بیان این که این معترضان ، «کودکان محروم از امتیازات» هستند اعلان کردند که آنان می خواهند به تجارت جهانی و اتحاد جهلانی خاتمه دهند.

جهانی سازی؛ برده داری مدرن

بیشترین منافع جهانی سازی نصیب کشورهای ثروتمند می­شود وبخش اندکی به کشورهای فقیر می رسد. در چند دهه اخیر، شکاف درآمدی بین کشورهای ثروتمند و کشورهای فقیر، همواره رو به افزایش بوده و نگرانی­های زیادی را به دنبال داشته است. ما خواهان به رسمیت شناخته شدن تنوع فرهنگ­ها هستیم و معتقدیم همه آن­ها باید به یکدیگر احترام بگذارند. در چنین دنیایی هیچ جنگی وجود نخواهد داشت.

جهانی سازی و سقوط آن

اگر کسانی که سرمایه را در کنترل خود دارند، می‌توانستند ببینند ثروت آنها تجسم خلاقیت طبیعی و کار مردمان است، چنان قوانین تجاری‌ وضع نمی‌کردند که طبیعت و حیات را نابود کند. ما در حال حاضر، شاهد بدترین جلوه‌های خشونت سازمان‌یافته انسان علیه انسان هستیم؛ چون شاهد محو فلسفه‌های انسان‌شمول، محبت و یک‌پارچگی هستیم. این بالاترین بهایی است که جهانی‌سازی بر ما تحمیل می‌کند. این امر، تمام ظرفیت‌های خاص ما را برای انسان بودن نابود می‌کند. بازکشف انسانیت ما، برترین اضطرار برای مقاومت و وارونه کردن این پروژه انسانی است. بحث کردن درباره جهانی‌سازی، بحثی درباره بازار و اقتصاد نیست، بلکه بحثی است درباره به یاد آوردن انسانیت مشترک ما و نیز خطر فراموش کردن معنای انسان.

خلاصه هفته چهاردهم

سه موج جهانی‏سازی روند جهانی‏سازی که به دنبال نفی تنوع طبیعی، فرهنگی و تحمیل فرهنگی واحد بر جهان است، تا کنون سه موج را تجربه کرده است: موج اول، استعمار؛ موج دوم، تحمیل الگوی توسعه بر کشورهای غیرغربی و موج سوم، تجارت آزاد. هم اکنون تحقق جهانی‏سازی و گسترش نظامی همگون و یکنواخت، نه به مدد دولت‏های ملی، بلکه به کمک قدرت‏های جهانی‏ صورت می‌گیرد که در پی کنترل و تسلط بر بازارهای جهانی هستند. در عصر حاضر که عصر «پاک‌سازی قومی» است و یکنواختی و همگونی در عرصه طبیعت و تحمیل فرهنگی واحد در عرصه اجتماع، رو به گسترش نهاده است، برقراری صلح با توسل به حفظ تنوع و گوناگونی در عرصه طبیعت و اجتماع، در حال تبدیل شدن به ضرورتی در راستای بقا و ادامه حیات است. گسترش پدیده یکنواختی، مولفه‏ای اساسی در شکل‏گیری پدیده جهانی‏سازی است که خود، مبتنی بر اشاعه همگونی و نیز تخریب و نابودی تنوع و گوناگونی است. در واقع، کنترل جهانی بر منابع خام و بازار، وجود چنین روندی را به یک ضرورت تبدیل کرده است. آیا ما واقعا یک دهکده جهانی می‌خواهیم؟ «سیم‌کشی کردن جهان»، از الزامات تجارت است و از این منظر، «دهکده جهانی» عبارت است از «فروشگاه‏های جهانی» که به جای آرامش روستایی، به سرگشتگی بشری دامن می‌زند. فرهنگی که در این دهکده، حاکم است، بر بنیاد رقابت بی‏رحمانه یک روستایی با روستایی دیگر قرار دارد. بدین ترتیب، بهتر است دهکده جهانی را که حاصلش جز جهانی کردن استثمار و درگیری‏ها نیست، «دهکده استعماری» بنامیم. لازمه وجود دهکده جهانی، همسان‏سازی فرهنگی جهانی است و چون حالت آمرانه‌ای دارد و در راستای منافع امپریالیستی صورت می‏گیرد، دیگر برای فرهنگ‏های بومی و بدیل جایی باقی نمی‏گذارد. بنابراین، استعمار قدیمی در قیافه جدید دهکده جهانی و جهانی‏سازی ظاهر شده است و بسیار دردسرساز خواهد بود و در این مفهوم، نوعی تمامیت‌خواهی جهانی را می‏توان دید. باید بپذیریم که زندگی انسان، نه در درون شبکه اطلاعات، بلکه تنها در درون دریایی از معانی می‌تواند حفظ و تقویت شود. معنای جهانی‏سازی برای کشورهای کوچک بسیاری از کشورهای در حال توسعه کنونی، روزگاری مستعمره کشورهایی بوده‏اند که امروزه علاوه بر توسعه‏یافتگی، در سایه استثمار منابع اقتصادی و طبیعی این کشورها، به ثروت‏های عظیمی دست یافته‏اند. دکتر ماهاتیر محمد، نخست‏وزیر سابق مالزی، با اشاره به سوابق تاریخی استعمارگران دیروز و توسعه‏یافتگان امروز، معتقد است از ایده جهانی‏سازی نباید برای استثمار نوین کشورهای کوچک، غارت منابع طبیعی و بهره‏گیری ناعادلانه از نیروی کار ارزان این سرزمین‏ها، در کنار سلطه بر بازار این کشورها که به رشد بی‏کاری و فاصله طبقاتی خواهد انجامید، بهره‏گیری شود. امریکایی کردن، جهانی کردن و سکولاریزه کردن: همسان شدن ساختار رسانه‌ای امریکا و اروپا در سراسر جهان، در عرصه‏ای که حوزه عمومی شکل می‏گیرد، یک روند نیرومند را به سمت افزایش شباهت هر چه بیشتر می‏توان دید. نظام‌های رسانه‏ای سراسر جهان در تولیداتشان، تجارت حرفه‏ای و فرهنگ‏هایشان و نیز در ساختار روابطشان با دیگر نهادهای سیاسی و اجتماعی، به طور فزاینده‏ای در حال شبیه شدن به هم هستند. در ضمن، نظام‌های سیاسی هم در الگوهای ارتباطی‏ که به کار می‏گیرند، به طور روزافزونی در حال شبیه شدن هستند. ما می‏خواهیم روند همانندسازی جهانی ساختارهای ارتباطی و حوزه عمومی را کشف کنیم و به ویژه، توجه خود را بر روابط میان رسانه‏ها و گروه‏های سیاسی و دموکراسی‏های صنعتی و سرمایه‏داری اروپای غربی و امریکای شمالی متمرکز کنیم. امریکایی کردن و جهانی‏سازی بر پدیده همانندسازی ساختار‏های رسانه‏ای جهانی، نخستین بار به عنوان یک موضوع علمی در ادبیات امپریالیسم فرهنگی، متعلق به دهه‏های 1960 و 1970 تاکید شد. نظریه امپریالیسم فرهنگی، آشکارا بر نظریه نفوذ خارجی مبتنی بود. بر اساس این نظریه، همانندسازی، محصول تسلط فرهنگی است. توسعه جهانی صنایع رسانه‏های جمعی که در کشورهای سرمایه‏داری توسعه یافته به ویژه در ایالات متحده قرار دارند، سبب تخریب فرهنگ‏های بومی می‏شوند و یک‏ دسته از اشکال فرهنگی منفرد و استاندارد شده را که با سرمایه‏داری مصرفی و استیلای سیاسی امریکا پیوند خورده است، جایگزین آنها می‌کنند. اروپا در برابر این ادبیات موضع مبهمی در پیش گرفته است. رسانه‏های اروپایی به عنوان بخشی از نفوذ فرهنگی مسلط غرب بر کشورهای در حال توسعه دیده می‏شوند؛ در همان حال، ادبیات ابتدایی امپریالیسم فرهنگی هم به موضوع نفوذ امریکا بر فرهنگ اروپایی می‏پرداخت. مدرن‏سازی و سکولاریزه کردن اصطلاح «مدرن سازی»، بیشتر به عنوان یک بدیل برای «امریکایی کردن» ارایه شده است تا چنین وانمود شود که صرفا نیروهای بیرونی، تحولات را در عرصه ارتباطات سیاسی اروپا خلق نمی‌کنند، بلکه این امر در روند تحولات اجتماعی درون جامعه اروپایی ریشه دارد. خود اصطلاح «مدرن‌سازی»، مشکل‌آفرین است؛ چون این اصطلاح به گونه‏ای، دلالت ضمنی بر تکامل‏گرایی دارد و این فرض ضمنی را در خود دارد که تغییر، به مثابه «پیشرفت» لزوما یک‏طرفه است. این اصطلاح همچنین بسیاری از ابعاد تغییر ـ تکنولوژیکی، سیاسی فرهنگی، اقتصادی ـ را به صورت توده‏وار یک جا جمع می‏کند. این در حالی است که این ابعاد را باید به صورت تحلیلی و جدا از هم شناخت. تلویزیون و سکولاریزه کردن برای فهم تاثیر رسانه‏های الکترونیکی باید به ورای حضور صرف آن‏ها در سازمان اجتماعی‏شان نظر بیندازیم. در آغاز، حکومت‏های سیاسی در اروپا، رسانه‏های الکترونیکی را سازمان‏دهی کردند. شکل دقیق پخش برنامه از یک ساختار تا ساختار دیگر، به طور قابل ملاحظه‏ای متفاوت بود، ولی در بسیاری از این نظام‏ها، احزاب سیاسی بر ساختارهای پخش برنامه نفوذ زیادی داشتند، مثل موارد مشخصی که قانون متعلق به رسانه‏های آلمانی که به این رسانه‏ها جایگاه ویژه و مهمی می‏دهد از آن‏ها با عنوان «گروه‏های مرتبط اجتماعی» نام می‏برد. بنابراین، احتمالا می‏توان انتظار داشت که رسانه‏های الکترونیکی به جای اینکه نقش سنتی احزاب سیاسی و گروه‏های سازمان یافته اجتماعی را از بین ببرند، آن‏ها را تقویت می‏کنند.

خلاصه هفته دوازدهم


 دولت ایالات متحده آمریکادر سال های قرن بیستم و در پرتو شعارهایی نظیر مبارزه با تروریسم، برقراری صلح جهانی یا اعطای آزادی به ملت های دنیا، به کشورهای مختلفی در چهار قاره دنیا لشکرکشی کرده است. در همه این جنگ ها، هدف حفظ جان شهروندان آمریکایی و تامین حقوق مردم غیر نظامی مطرح شده بود. ایالات متحده در بیشتر اوقات، خود را به صورت یک نیروی حافظ صلح بی طرف معرفی می کند که هیچ انگیزه ای جز اهداف بشر دوستانه محض ندارد. نکته جالب اینجاست که مداخله های نظامی ایالات متحده در بیشتر موارد آثار معکوسی بر جای گذاشته است.

1- دولت ایالات متحده آمریکادر سال های قرن بیستم و در پرتو شعارهایی نظیر مبارزه با تروریسم، برقراری صلح جهانی یا اعطای آزادی به ملت های دنیا، به کشورهای مختلفی در چهار قاره دنیا لشکرکشی کرده است. در همه این جنگ ها، هدف حفظ جان شهروندان آمریکایی و تامین حقوق مردم غیر نظامی مطرح شده بود. ایالات متحده در بیشتر اوقات، خود را به صورت یک نیروی حافظ صلح بی طرف معرفی می کند که هیچ انگیزه ای جز اهداف بشر دوستانه محض ندارد. نکته جالب اینجاست که مداخله های نظامی ایالات متحده در بیشتر موارد آثار معکوسی بر جای گذاشته است

2- این مقاله در نگاهی جامع به تحولات جاری، با قطعی دانستن شروع جنگی جدید در سال 2010از سوی دولت آمریکا، مشخصات سال جاری را در ده مؤلفه دسته بندی می کند؛ مؤلفه هایی که همگی از فرض تداوم جنگ های جاری و نیز آغاز جنگی جدید بر می خیزند. بنابراین، با وجود تمامی این میلیاردها دلار و تسلیحات فوق پیشرفته و نه مقوله‌ای که در بالا به آنها اشاره شد، حواستان به غیرمنتظره‌ها و شگفت‌آورها باشد. در همین حال و در حالی که دومین دهه قرن بیست و یکم با آشوب و ناآرامی آغاز می‌شود، به دورنمای مخوف جنگ به سبک امریکایی خوش آمدید.

3- جنبش های ضد جنگ در آمریکا، کانادا و انگلستان، در عمل موجودیت خود را از دست داده اند و دیگر هویتی ندارند. ماشین جنگی آمریکا به قدری به خون انسان ها تشنه شده است که هیچ پایانی برای جنگ نمی توان متصور بود. آنچه آشکارا می‌توان دریافت، این است که مسیله اشغال و حضور در این کشورها، بسیار فراتر از مسایلی چون مبارزه با تروریسم است که آن را می‌توان از ژرفای سخنان مقام‌های کشورهای درگیر جنگ دریافت.

4- حمله اسراییل به نوار غزه و محاصره این منطقه سبب وارد آمدن تلفات بسیاری به یک و نیم میلیون فلسطینی ساکن در این منطقه به ویژه کودکان شد. سکوت قدرت های جهانی و بیشتر کشورهای غربی در قبال این فاجعه، موجب آزادی عمل بیشتر رژیم صهیونیستی در اعمال مجازات های خود خواسته علیه مردم فلسطینی نوار غزه شده است. اسرائیل با کمک لابی های خود به ویژه در واشنگتن، به چنان هیولای قدرتمندی تبدیل شده است که دولت های غربی مدت هاست دیگر توانایی کنترل آن را ندارند.

5- در ایالات متحده امریکا، کمتر رییس جمهوری به زمامداری رسیده است که اهداف سیاست خارجی‌اش به بلند پروازی آقای باراک اوباما بوده باشد. باراک اوباما، به محض بازگشت از کپنهاگ، نتایج به دست آمده از کنفرانس سران درباره زیست بوم را ستود که کم و بیش، همه آن را نومید کننده توصیف کرده بودند. آنجا که کاخ سفید درباره پرونده­های مهم دیگری چون جنگ در افغانستان، مسأله ایجاد شهرک­های مهاجرنشین اسراییلی در سرزمین­های فلسطینی و... از سیاست جدید خارجی خود سخن می گوید، در گذار از حرف به عمل، رفتارش بیش از آنکه اقناع کننده باشد، به پرگویی می­ماند. 

6- دنیا هیچ کشوری همانند آمریکا به فضا و ماهواره هایش به عنوان چشم و گوش خود نمی نگرد. سرمایه گذاری های گسترده دولت آمریکا برای نظامی کردن فضا و ارائه طرح های بلندپروازانه نظیر سپر دفاعی موشکی، پرسش های فراوانی را در میان کارشناسان به وجود آورده است. به علاوه این سیاست ها در جهت سودآوری بیشتر ابرشرکت های فعال در عرصه صنایع فضایی و هوافضا نیز خواهد بود.

7- افزایش گسترده بودجه های نظامی و تقاضا برای خرید تسلیحات جدید جنگی گران قیمت، یکی از مسایل فراروی کاخ سفید است.هر ایده جدیدی که افزایش هزینه های نظامی را به دنبال داشته باشد، با حمایت لابی های صنعتی-نظامی در کنگره آمریکا روبرو می­شود. تلاش دولت بوش برای افزایش تعداد نظامیان و بودجه جنگ عراق، پرسش‌های زیادی را برای کارشناسان مسایل حوزه سیاسی و نظامی به‌وجود می‌آورد. مالیات‌دهندگان امریکایی و مردم بی‌دفاع عراق و افغانستان، قربانیان اصلی این افزایش نجومی بودجه‌های نظامی ارتش امریکا هستند. با این حال، لابی قدرتمند ابرشرکت‌های سازنده تجهیزات دفاعی را باید طرف‌های پیروز این وضعیت دانست. همچنین طرح‌های بلندپروازانه مقام‌های پنتاگون برای دست‌یابی به سلاح‌هایی بسیار پرهزینه و پیشرفته، پرسش‌های فراوانی را مطرح می‌کند.

خلاصه هفته یازدهم


برای موفقیت اسرائیلی ها دعا می کنیم!

آمریکایی ها با وجود همه ادعاهای حقوق بشری شان،‌بدترین و تنفرآورترین موضع گیری را در قبال جنایت های اسرائیل در حق فلسطینی ها دارند. آنها نه تنها در محکومیت و بازداشتن اسرائیل کاری نمی کنند،‌ بلکه در عرصه تبلیغ و عمل، به حمایت از اسرائیل می پردازند.

[اوباما] محصور در اسطوره فریب

بن گورین به عنوان یکی از معماران کشور اسرائیل، در روندی فریب کارانه،‌ از اسطوره هایی که هیچ ریشه ای در تاریخ ندارند، به عنوان سنگ های زیرین طرح خود سود جست و توانست این اسطوره ها را به عنوان حقایق مسلم تاریخی، ابتدا در ذهن مهاجران یهودی به فلسطین و سپس در جوامع غربی جا بیندازد. دولت و نظریه پردازان صهیونیستی همچنان از این اسطوره ها برای پیش بردن اهداف اشغالگرانه خود و توجیه اقدام های وحشیانه شان در رفتار با مردم بی گناه فلسطین سود می جویند. در این میان، با توجه به حضور قدرتمند لابی های اسرائیلی در آمریکا و نفوذ بسیار شدید آنها بر شرکت ها و رسانه های آمریکایی، اسسرائیل توانسته است همواره حمایت دولت و دیگر نهادهای انتخابی این کشور را برای سیاست های ضد بشری خود کسب کند.

اوباما: اولین رئیس جمهور یهودی آمریکا

بنا به گفته آبنر مایکونر، سخن گوی برجسته صهیونیست، عضو سابق کنگره، قاضی فدرال،‌مشاور کاخ سفید در زمان ریاست جمهوری بیل کلینتون و کسی که اخیرا حامی اوباما بوده است،‌ «باراک اوباما، اولین رئیس جمهوری یهودی آمریکاست». نیازی به توضیح نیست که صهیونیست ها،‌نوکر خود را می شناسند و همان گونه که بی پرده گفته اند،‌ او[اوباما] سیاست مداری محتاط و هوشیار است که قبل از اینکه سخن بگوید،‌قدرت و توان همه را می سنجد،‌ به ویژه آنکه کاخ سفید،‌ شواری اقتصادی و دستگاههای امنیتی را متعصبان صهیونیست پرکرده اند. اوباما برای اینکه با مرشدان و مربیان جدیدش که همان نظریه پردازان و حامیان مالی خط سیاسی «اول اسرائیل» هستند، بیشتر هماهنگ باشد،‌با میل و رغبت خود،‌ از مربیان سابق و همچنین تمامی مشاوران سیاسی فعلی و همکاران خود را که با خط فکری صهیونیستی و حمایت بی چون و چرا از اسرائیل موافق نبوده اند،‌جدا شد.

بهترین کنگره دلخواه آیپک

باراک اوباما، چه پیش از انتخابات و چه پس از انتخابات به همگان ثابت کرد که دنباله رو بی چون و چرای کارگزاران آیپک و اسرائیل است. آیپک نیز به خوبی از این فرصت استفاده می کند و به وسیله اعضای همین کنگره،‌ رئیس جمهوری ایالات متحده پیشی گرفته است. آیپک نیز به خوبی از این فرصت استفاده می کند و به وسیله اعضای همین کنگره، ریئس جمهور را زیر فشار قرار می دهد.

مسیحیان صهیونیست!

همراهی محافظه کاران مسیحی با یهودیان صهیونیست، به پیوند نزدیکی بیش از پیش این دو جامعه و به تبع آن، دو دولت آمریکا و اسرائیل انجامیده است. امروزه در ایالات متحده،‌ گروه های فعال متعددی،‌ بر اساس اندیشه های اعتقادی،‌ سیاسی و اجتماعی، در پی آنند که تا با نفوذ و اعتبار یهودیان در جامعه آمریکا بیفزایند که شواهد آن را در تصمیم های هیئت حاکمه ایالات متحده به خوبی می توان درک کرد.

لابی گری برای آرماگدون

صهیونیسم مسیحی در آمریکا جریانی است که از یک سو، در کلیساهای انجیلی این کشور ریشه دارد و از سوی دیگر،‌ دل نگران موجودیت اسرائیل است و تمایل دارد،‌ همه سیاستمداران و نهادها و هست و نیست آمریکا را برای حفظ اسرائیل هزینه کند.

[نبرد حزب الله و اسرائیل] چگونه در رسانه های آمریکا منعکس شد؟

جنگ اخیر حزب الله و اسرائیل در بر دارنده رویدادهای شگفتی بود که در سایه سلطه رسانه های غربی بر جهان، به آن بی توجهی شد. دامنه تجاوزهای دیوانه وار اسرائیل به مناطق مسکونی و غیر نظامی، مخالفت های داخلی در اسرائیل و مخالفت های جهانیان با تجاوز اسرائیل، پیروزی های خیره کننده حزب الله در نبرد زمینی و موشکی از جمله مسائلی بود که با تحریف رسانه های غربی و در راس آن،‌ رسانه های آمریکایی همراه بود.

اگر ما در شرایط عادی قرار داشتیم،‌ تصویر آمریکایی درگیری های اخیر در لبنان ممکن بود شبیه پخش صحنه های خیابان های مناطق حومه شهر «دیترویت» باشد.

بررسی دلایل حمایت های گسترده آمریکا از اسرائیل

آمریکا در کمک های عظیم مالی و نظامی خود به اسرائیل،‌حد و مرزی نمی شناسد و هیچ شروطی را هم برای آن تعیین نمی کند. اگر این کمک ها به دیگر کشورها به صورت اقساط سه ماهه صورت می گیرد و اگر از آنها خواسته می شود، وجوه دریافت شده خود را در ایالات متحده هزینه کنند، اسرائیل از همه این قیود رهاست.

دلایل حمایت آمریکا از اسرائیل:

  1. ارزش راهبردی اسرائیل
  2. اسرائیل یک کشور دموکراتیک است که به وسیله کشورهای متخاصم محاصره شده است.
  3. رنج کشیدن یهودیان در غرب مسیحی به ویژه در هولوکاست

رهایی آمریکا از دست اسرائیل

هیچ کس در نظام قدرت آمریکا، حققیت مصیبت واری را که ماهرانه از مردم آمریکا مخفی نگه داشته شده،‌ ولی آشکارا برای مردم دنیا قابل تشخیص است نمی پذیرد. خسارت های 11 سپتامبر و پس لرزهای بعدی و پس لرزهایی که ممکن است به دلیل جنگ با عراق در آمریکا ایجاد شود، ناشی از سیاست آمریکا در خاورمیانه است که در اسرائیل طراحی می شود، نه در واشنگتن.

اسرائیلی ها ملتی قانون شکن هستند. ریئس جمهوری ما باید به جای کمک به اسرائیل در فشار آوردن به فلسطینی ها، تمام کمک های خود را به تعلیق در آورد تا اسرائیل، اشغال سرزمین های اعراب را رها کند و به سرزمین خود، در سال 1967 باز گردد.

خلاصه هفته نهم


تأثیر رسانه­ها بر رفتارهای جنسی جوانان

با وجود آنکه رفتارهای جنسی در رسانه­های جمعی به تصویر کشیده می­شود، ولی به ندرت، شاهد بررسی جدی پی­آمدهای آن در جامعه هستیم...

 

امروزه رسانه­ها، سرشار از پیام­ها و تصاویر اغوا کننده جنسی هستند. امروزه فیلم­ها و نمایش­ها در عرصه موسیقی هم با مفاهیم و تصویرهای جنسی همراه شده­اند. آنچنان که مضمون­های جنسی از حالت ابهام گذشته، خارج شده و به صراحت بیان و تصویر می­شوند.

تلویزیون و زوال کودکی

تلویزیون به عنوان قوی­ترین و پرنفوذترین رسانه موجود، تأثیرات عظیم و همه جانبه­ای بر جنبه­های اجتماعی و فردی بشر جدید داشته است و دارد. نیل پستمن، رسانه شناس و جامعه شناس برجسته آمریکایی، معتقد است که تلویزیون مرزهای بین طفولیت و بزرگسالی را در می­نوردد و دوران کودکی را که در گذشته با حفظ حریم­ها و مرزهایی با دوران بزرگسالی، تحقق پیدا می­کرد، به زوال کشانده است.

تلویزیون و بازی کودکان

آشکار است که یک کودک دو، سه یا چهار ساله که دو، سه یا چهار ساعت را به طور روزانه تلویزیون نگاه می­کند، اوقات کمتری را در مقایسه با کودکانی که اصلاًتلویزیون نمی­بینند، صرف بازی کردن می­کند. شواهدی وجود دارد که نشان می­دهد تماشای تلویزیون بر طبیعت باز­ی­های کودکان نیز اثر می­گذارد.

از زمانی که تلویزیون به یک رسانه عمومی تبدیل شد، بیشتر توجه­ها به رابطه بین خشونت در تلویزیون و پرخاش کودکان اختصاص یافت. آیا کاهش قابل توجه بازی کودکان، به افزایش رفتار پرخاش­جویانه کودکان کمک نکرده است.

آیا اینترنت، ما را کودن­تر می­کند؟

امروزه اینترنت دسترسی سهل و راحت به میزان بی­سابقه­ای از اطلاعات را در اختیار ما می­گذارد. حجم در حال افزایش از شواهد علمی، حاکی از آن هستند که اینترنت با انحراف حواس و گسیختن­های مداوم رشته تفکر ما، در حال تبدیل کردن ما به اندیشه ورزانی پاره پاره و سطحی می­باشد.

اینترنت، امکان برقراری ارتباط بین اطلاعاتی را که روی صفحه نمایشگر مشاهده می­کنیم، با حافظه­ی کوتاه مدت و درازمدت ما مختل کرده است.

اینترنت، ما را به حالت اولیه و حیوانی حواس پرتی­مان باز می­گرداند و انحرافات حواس مکرری را در ما ایجاد می­کند؛ انحراف حواسی بسیار بیشتر از آنچه نیاکانمان مجبور به مقابله با آن بودند.

در نتیجه تمام این عوارض، دامنه یادگیری به صورت قابل ملاحظه­ای کوتاه می­شود. اینترنت، سرعت دریافت داده­ها را جایگزین هضم همراه با تفکر و تأمل آن­ها می­کند.

تلویزیون؛ عامل رکود یا خلاقیت کودکان؟

نگرانی­هایی که درباره تأثیر تلویزیون بر روی کودکان وجود دارد، کم و بیش به طور انحصاری روی مضامین برنامه­هایی متمرکز شده است که کودکان آن­ها را می­بینند.

در زندگی کودک، به جز تلویزیون، هیچ تجربه­ی دیگری وجود ندارد که تا این اندازه، تمام نیرویش را جذب کند و در همان حال، برای برون داد و بازده آن، مطالبه اندکی وجود دارد.

کودکان به ارتقای توانایی­های خود در عرصه خانوادگی نیاز دارند تا خودشان روزی بتوانند به والدینی موفق تبدیل شوند. دلایلی وجود دارد که نشان می­دهد تلویزیون تأثیر مخربی بر زندگی خانوادگی دارد و غنا و تنوع آن را کاهش می­دهد.

تلویزیون از یک منبع ساده سرگرم­کننده در زمانی که والدین نیاز دارند خودشان را از مراقبت کودک رها سازند، به تدریج، حضور قدرتمند و نفاق افکنی را در زندگی خانواده پیدا می­کند. والدین قدمی را برای رها کردن خود از سلطه تلویزیون بر نمی دارند. آن­ها دیگر نمی­توانند از عهده این کار برآیند.

تلویزیون و تولید شتاب در سیستم عصبی

محققان دانشگاه بین­المللی استرالیا در تحقیق مشهورشان روی اثرهای تلویزیون، پیش بینی کرده­اند به همان میزان که در استرالیا، تلویزیون بیش از پیش در دسترس همگان قرار می­گیرد، بر تعداد بچه­های بیش فعال افزوده می­شود.

تلویزیون انسان جدیدی را می­سازد که خلاقیت کمتری دارد؛ توانایی کمتری در انجام امور دارد؛ سرعتش، بیشتر و اشتیاقش، کمتر است؛ اگر چه توانایی­اش در مباهات کردن، ترقی کردن و به کار بردن تکنولوژی، بیشتر است. نتیجه اصلی که در استفاده از این فناوری­های پیشرفته به دست می­آید، این است که تلویزیون برای سازگاری بیشتر با آینده، دوباره ما را بازسازی می­کند.

هوشیاری تغییر یافته کودکان (نشئه آوری تلویزیون)

اکنون هم متخصصان و هم والدین بر این امر صحه می­گذارند که تماشای تلویزیون برای کودکان، عارضه­های ذهنی و جسمی به همراه دارد. همه تأیید می­کنند که کودکان، بلافاصله پس از تماشای تلویزیون، رفتارهای ناشایستی چون بدخلقی و خشونت از خود نشان می­دهند. بحث و بررسی­هایی که کارشناسان پس از این مطالعات انجام می­دهند، بیشتر مربوط به این مسأله است که آیا کودکان در زمان تماشای تلویزیون دچار نشئگی می­شوند؟ آیا می­توان تماشای تلویزیون را در ردیف «اعتیاد» گنجانید.

باید گفت کج خلقی کودکان پس از تماشای تلویزیون، به این دلیل است که آن­ها با شرایط ناخواسته­ای روبرو می­شوند.  والدین باید بپذیرند که رفتار بد کودکان پس از تماشای تلویزیون، امری منطقی است و این رفتار شبیه نالیدن و جار و جنجال کردن آن­ها برای دستیابی به اسباب بازی یا آب نبات چوبی نیست. این رفتار، حاصل برخی نیات درونی است که کودک از آن آگاه نیست. اگر تماشای تلویزیون بتواند یک سفر باشد، این عمل نیز مثل استفاده از مواد مخدر، به یک اعتیاد تبدیل می­شود.

آیا اینترنت ارتباط واقعی را تهدید می­کند؟

نوجوانان امروز، از طریق این پیام رسان قادرند عمیق­ترین احساسات خود را ابراز کنند. از نظر عاطفی، از طریق کلیدهای رایانه، خود را عریان می­کنند. با این حال، ممکن است در عمل، رو در رو با یکدیگر حرف نزنند. گویی نیاز به محافظت صفحه مانیتور دارند. این پدیده به گونه­ای عمیق به روابط میان آن­ها آسیب می­رساند.

در کتاب هوش اجتماعی، اثر دانیل گلمن به پژوهشی اشاره شده است که تأکید می­کند به ازای هر ساعتی که مردم وقت خود را در اینترنت می­گذرانند، بیست و چهار دقیقه از تماس شخصی آنان با دوستان، همکاران و خانواده کاسته می­شود. خبر خوب این است که رابطه بین این دو، یکسان و مستقیم نیست: تمام زمانی که به اینترنت اختصاص می­یابد، به قیمت قطع رابطه شخصی نیست. خبر بد این است که استفاده از اینترنت همچنان رو به رشد است، به ویژه میان جوان­ترها.

چه کسی در برابر کودکان، از It سود می­برد؟

استعمارگران کودک، فن آوری جدید ارتباطات را به همان دلایلی که هر کس می­تواند دوست داشته باشد، مناسب فعالیت­هایشان می­بینند و با این ابزار سریع­تر، ارزان­تر، آسان­تر و گسترده­تر به فعالیت­های مجرمانه می­توان پرداخت.

بر اساس مطالعات جرم­شناسی، مراجعه به محیط مجازی، به ویژه اینترنت، استعداد کژروی را افزایش می­دهد. دنیای جرایم، به ویژه جرایمی که بعد از قرن­ها، امروز به پیشرفته­ترین راه­ها و خشونت بارترین سلاح­ها مجهز شده­اند، به هیچ کس رح نمی­کنند؛ حتی اگر قربانی، یک کودک مظلوم و بی­گناه باشد.

اعتیاد آن لاین

اعتیاد به اینترنت، اختلال ناشی از استفاده بیش از اندازه از اینترنت، یا استفاده نامعقول و بیمارگونه از اینترنت، همگی عبارت­هایی هستند که برای توصیف یکی از بیماری­های نوین ناشی از اینترنت به کار می­روند.

اعتیاد به اینترنت شامل اعتیاد به اتاق­های گپ، هرزه نگاری، قمار آن لاین و خریدهای اینترنتی می­شود. اعتیاد به اینترنت همچون دیگر اعتیادها، فرد معتاد را از خانواده و اطرافیانش منزوی می­سازد. اعتیادهای رفتاری همچون اعتیاد به شبکه اینترنت می­توانند موجب تخریب سلامت، روابط، احساسات، و در پایان، روح و روان فرد شوند.

اینترنت، دروغ پردازی و روابط عاشقانه

یکی از جذابیت­های شبکه جهانی اینترنت به ویژه برای کاربران پروپا قرص آن، وجود کلوپ «هی گفت و گو» و چت روم­های اینترنت است. البته این که این کلوپ­ها چقدر کارایی مفید فرهنگی و علمی داشته­اند، جای بحث و بررسی دارد.

روابط عاشقانه اینترنتی به شدت خطرناک است، چیزی شبیه رانندگی در حال مستی یا رقصیدن بر لبه بام یک ساختمان است.

وب گردی کارمندان

 امروزه اینترنت، ابزاری پیش گام در راستای گسترش کارآمدی مشاغل شناخته می­شود. عمده کارگزاران به استفاده های بالقوه آن چشم دوخته­اند و می­خواهند کامپیوترهای اداری خود و کارمندانشان را به این شبکه متصل سازند.

شواهد و مطالعات متعددی نشان می­دهد کارمندان از اینترنت محل کار خود سوء استفاده می­کنند، به گونه­ای که میزان استفاده از آن­ها حتی به بیش از سه ساعت در روز رسیده است.

آیا شرکت­ها از اینترنت برای تسریع زوال فرهنگی، سیاسی و اقتصادی ما سود می­جویند؟

اینترنت ابزار دیگری است که منافع شرکتی آن را ربوده برای تسریع زوال فرهنگی، سیاسی و اقتصادی ما به کار گرفته­اند.

وب در حال نابود کردن کار خلاقانه و در حال شکل دادن به جماعت­های بی نام و نشانی است که منفذی هستند برای بیرون ریختن خشم جمعی، نابردباری و تعصب. این زاغه­نشین­های مجازی، ارتباطات یا دیالوگ را گسترش نمی­دهند و فرهنگ ما را غنی نمی­کنند، بلکه عقلانیت گله­ای خلق می­کنند.

دروازه جهنم

سازمان­های مسیحی، حامیان سانسور، مروجان اصول اخلاقی و دیگر حمایت کنندگان از ارزش­های خانوادگی سال­هاست در مورد قدرت ویرانگر شبکه اینترنت در تضعیف اصول و مبانی اخلاقی جوامع، هشدار می­دهند.

اینک و در عصر اطلاعات، ما با یک تاریک خانه شیطانی روبه رو شده ایم که بسیاری از زد و خوردها و دشمنی­های واقعی را به این شبکه دیجیتال منتقل کرده است که روح انسانیت، قربانی اصلی چنین شرایطی شده است.

آنچه از آن به عنوان «تکنولوژی» نام می­بریم، هیچ مشابهتی با روابط انسانی ندارد و

خلاصه هفته ششم


مصاحبه‌ی پستمن:

فضای مجازی از دیدگاه پستمن فضایی است که خودگاهی آدمی در آن قرار می‌گیرد و انسان هنگام برخورد با این فضا باید به چیستی خود و چیستی فضایی که در آن است پی ببرد. تکنولوژی‌های جدید به نوع داد و ستد نیروی معنوی آدمی با نیروی جسمی و مادی اوست. درجال حاضر فضای مجازی وبزرگراه های اطلاعاتی در اختیار همه است وبا وجود آن این باور که دسترسی بیشتر وسریع تر به اطلاعات به صورت های مختلفی می تواند به حل مشکلاتی چون قحطی و طلاق و جرم و جنایت کمک کند نادرست است.

گفت‌گوی اینگرام و ماندر:

به عقیده‌ی ماندر تلویزیون،قدرتمندترین شست و شودهنده مغزهاست.در دنیای ما زندگی آنقدر وحشتناک شده که مردم برای رسیدن به آرامش،به تلویزیون وبازی های رایانه ای پناه می برند.تکنولوژی مثل دارو شده است.جامعه به جای ارتباط عمیق وگسترده با خانواده واجتماع،به فکر پیش کش کردن سرعت،سروصدا،مواد مخدر و تلویزیون است.تماشای تلویزیون وقت پرکن است واجازه نمی دهد به چیز دیگری فکر کنید. پرسش مهم این نیست که شما یک یا دو مزیت و فایده به تلوزیون ببندید، پرسش واقعی این است که تاثیرات کلی تکنولوژی بر زندگی ما چه بوده است؟

منجی تکنولوژیکال:

به عقیده پستمن در این مقاله گرایش تکنولوژی‌های جدید به این سمت است که به بخشی از مردم توجه کند و به گروه‌های دیگر آسیب بزند. معلمین مدرسه با ورود اینترنت و تلویزیون به حاشیه خواهند رفت. تکنولوژی همچون اسب افسار گسیخته ای به پیش می تازد که در هیچ مسیر ویژه ای هدایت نمی شود و هیچ هدف و کمالی در نظر ندارد. ما هنوز یک مفهوم منسجم از خود، جهان و روابطمان با آن ها نداریم. امروزه امور خصوصی مردم بیشتر در دسترس وتحت کنترل نهادهای قدرتمند قرار گرفته است.زندگی اجتماعی مردم غیر ضروری می شود.بازندگان توده مردمند و برندگان آژانس های تبلیغاتی وسازمان های سیاسی.در صورتی که بازندگان دچار شک و تردید شوند برندگان آنان را با نمایش  شاهکارهای فوق العاده کامپیوتر بهت زده می کنند.کامپیوتر یک دستورالعمل مشخص ویک پیام تردید ناپذیر دارد.پیام این است:به وسیله اطلاعات هرچه بیشتر وعرضه هرچه آسان تر وانتقال هرچه سریع تر آن،ما راه حل مشکلاتمان را پیدا خواهیم کرد.

پنج نکته پستمن درباره تکنولوژی

نکته اول: همواره فناوری جدید به ازای هر فایده و مزیتی که عرضه می دارد، زیانی نیز به دنبال خواهد داشت. بهترین شیوه طرح این ایده، پرداختن به این موضوع باشد که اهمیت و ارزش پرسشی که می‏گوید: تکنولوژی جدید چه می‏تواند کند؟ کمتر از پرسش دیگری است که می‌گوید: تکنولوژی جدید چه نمی‏تواند بکند؟ و قطعا پرسش آخر، مهم‏تر است؛ زیرا کمتر طرح شده است.

نکته دوم: سهم افراد بشر از منافع و زیان های فناوری های مدرن، یکسان نیست. بدین معنی که هر پدیده مدرن، به گروهی، سود و به گروهی دیگر زیان می رساند. که همواره در تحولات تکنولوژیک، یک طرف، ذی نفع و طرف دیگر، بازنده است

نکته سوم:هر تکنولوژی به همراه خود اقتضائات و زیان هایی دارد.

نکته چهارم: تغییرات تکنولوژیکی، خاصیت تقویت کنندگی ندارند، بلکه توازن اکولوژیکی را برهم می زنند. تغییرات تکنولوژیکی، خاصیت تقویت‏کنندگی ندارند، بلکه توازن اکولوژیکی را بر هم می‏زنند. باید در قبال ابداع ‌های فنی، محتاطانه پیش برویم. نتایج و آثار این تحولات، همواره گسترده و در بیشتر موارد، پیش‌بینی ناشدنی و تغییرناپذیرند.

نکته پنجم: تکنولوژی دوستدار اسطوره ای شدن استو می خواهد بخشی از نظم طبیعی جهان شمرده شود و بر همین اساس، زندگی ما را بیش از آنچه برای ما ضرورت دارد، زیر نفوذ و سیطره خود درآورد. فناوری امروز می‏خواهد بخشی از نظم طبیعی جهان شمرده شود و بر همین اساس، زندگی ما را بیش از آنچه برای ما ضرورت دارد، زیر نفوذ و سیطره خود درآورد.

مدرنیته از نگاه چارلز تیلور

از پیشگامان در پرسش از مدرنیته چارلز تیلور است.وی در مجموعه ای از کتاب های خویش مبادی مدرنیته وشاخصه های آن و همچنین معضل های اخلاقی را که مدرنیته به بار آورده است به سخره گرفته است به باور وی مدرنیته ملغمه ای است که از نظر تاریخی، مسبوق به سابقه نبوده است و از عمل ها و فرم های نهادی جدید (علم، تکنولوژی، تولید و شهرسازی صنعتی)، شیوه های جدید زندگی (فردگرایی، سکولاریسم و عقلانیت ابزارگرایانه) و معضل های اجتماعی (از خود بیگانگی، فقدان معنا، احساس فروپاشی قریب الوقوع اجتماعی) تشکیل شده است.

خلاصه هفته پنجم

تلاش اسرائیل برای ایجاد بی­ثباتی در ایران از طریق تویتر:

صاحبان منافع دست راستی در اسرائیل با امید مشروعیت زدایی از انتخابات ایران و ایجاد بی­ثباتی سیاسی در این کشور، یک تهاجم تویتری تمام عیار را به راه انداخته­اند.

تیوتربازها حتی قبل از این­که شمارش آراء را به پایان برسد،بانگ تقلب ....

 

تلاش اسرائیل برای ایجاد بی­ثباتی در ایران از طریق تویتر:

صاحبان منافع دست راستی در اسرائیل با امید مشروعیت زدایی از انتخابات ایران و ایجاد بی­ثباتی سیاسی در این کشور، یک تهاجم تویتری تمام عیار را به راه انداخته­اند.

تیوتربازها حتی قبل از این­که شمارش آراء را به پایان برسد،بانگ تقلب سردادند. تردیدی نیست که اسرائیل، ایران را بیش از هر کشور دیگری دشمن خود می­داند.

اوباما درباره ایران دروغ می­گوید!

در طول دوران جرج بوش، پیوسته تهدیدهایی با شدت و ضعف مختلف علیه ایران مطرح شد. تشدید  تهدیدهای آمریکا و اسرائیل علیه ایران و تدوام دروغ­بافی­های این کشور درباره مسائل مرتبط با مناقشه هسته­ای ایران، از این واقعیت پرده برمی­دارد که دولت اوباما در این حرکت،رسانه­های شرکتی آمریکا را به کلی با خود هماهنگ و هم­سو کرده است.

آیا اعتراض­های ناشی ار انتخابات ایران، یک «انقلاب رنگی» دیگر به رهبری آمریکاست؟

ادعایی که مطرح می­شود این است که احمدی­نژاد آرای مردم را ربوده است. مفسران در حال «توضیح و تفسیر» انتخابات ایران، بر اساس توهمات،انگاره­ها، عواطف و علاقه­مندی­های خود هستند.

بی­شک، اعتراض­های صورت گرفته در تهران، ویژگی­های اعتراض­های انجام شده با رهبری سیا در گرجستان و اوکراین را داراست.

تیمرمن می­نویسد:«اقدام ملی برای دموکراسی»، میلیون­ها دلار را برای تشویق انقلاب­های رنگی هزینه کرده است(پول اهدایی اقدام ملی برای دموکراسی به بنیاد دموکراسی برای ایران).

هیاهوی بسیار در انتخابات ایران برای هیچ.

در سال­های اخیر، آمریکا، به مخالفان دولت ایران کمک مالی کرده و آن­ها را آموزش داده است؛ از گروه­های ایرانی برای انجام حمله­های تروریستی در داخل ایران بهره­برداری کرده است، پیوسته در داخل ایران به جاسوسی و استخدام نیرو پرداخته است و... .

در مورد تقلب در انتخابات ایران، موسوی، مدرکی بیش از حضور اعتراض­کنندگان ایرانی، ارائه نمی­دهد، در حالی که این حضور را به هیچ وجه نمی­توان مدرک دانست.

با این همه نباید گفت که حکومت ایران درباره مسائل اجتماعی و مذهبی، رفتاری به نسبت بازدارنده ندارد و شاید همین واقعیت بنیادی است که بیشتر این اعتراض­ها را تغذیه می­کند.

آیا برای جنگ با ایران آماده­اید؟ (که پس از انتخابات، چهره­ای اهریمنی از آن ساخته شده است).

رهبران کشورهای بازیچه آمریکا یعنی بریتانیا و آلمان، در عملیات جنگ روانی آمریکا، پشت سر این کشور قرار گرفته­اند.

اخبار متعددی وجود داشت که گزارش می­دادند دولت آمریکا برنامه­ای را برای بی­ثبات کردن ایران به اجرا گذاشته است. دولت آمریکا در حال بهره ­برداری از ایرانیان غربی­شده برای ایجاد زمینه­های لازم جهت بدنام کردن انتخابات ایران و دولت این کشور است.

....هدف دولت آمریکا از دستکاری در افکار عمومی آمریکاییان و دخالت در رسانه­های بازیچه دولت، بدنام کردن دولت ایران از طریق تصویر کردن آن به عنوان رژیمی سرکوب­گر و عقیم گذرانده خواست مردم این کشور است. به این ترتیب است که دولت آمریکا زمینه را برای حمله نظامی به ایران فراهم می­کند.

دولت آمریکا با کمک موسوی در حال خلق یک «مردم تحت سرکوب» دیگر، مثل عراقی­های تحت حاکمیت صدام حسین است که آمریکا را ملزم به برپا کردن جنگ و آزادسازی آن­ها کرد.

آمریکا که خود را مصروف میل شدیدش به هژمونی کرده است، به سمت غلبه بر دیگران پیش می­رود و در این میان، با اخلاقیات و عدالت کاری ندارد.

احمدی نژاد واقعاً چه گفت؟

نیویورک تایمز و دیگر بنگاه­های خبری غرب، دیگر نمی­توانند اصل بی­طرفی را در گزارش خبر رعایت کنند، به ویژه وقتی پای نفرت و دشمنی شدیدشان با رئیس جمهوری ایران به میان می­آید. پی­آمد اصلی زیر پا گذاشتن همین استانداردها و چارچوب­های روزنامه نگاری و رعایت نکردن اصل بی­طرفی، جنگ مصیبت بار عراق است که بیش از چهار هزار و سیصد سرباز آمریکایی را به کشتن داد و صدها هزار نفر از مردم عراق را قربانی کرد.

چرا آمریکا با ایران گفتگو نمی­کند؟

در اختلافات دیپلماتیک و ژئوپولوتیک بی­وقفه بین ایران و آمریکا، دولت ایران و سیاست خارجی « تهاجمی» یا «بدون تمایل» این کشور به برقراری گفتگو با ایالات متحده آمریکا، مقصر دانسته می­شود.

ساده لوحانه است که فکر کنیم امپریالیسم آمریکا با به کار بردن زبان نرم یا مؤدبانه از سوی ایران، به رفع تحریم­های اقتصادی یا تهدیدهای نظامی علیه این کشور متمایل خواهد شد.

طعنه آمیز آن است که رهبران سبزها، احمدی نژاد را در سیاست­های امپریالیستی خصمانه آمریکا نسبت به ایران مقصر می­دانند.

آمریکا زیر نفوذ گروه­های فشار نومحافظه­کار دارای گرایش های باز که نماینده منافع نیروهای نظامی-صنعتی- صهیونیستی هستند، خود را در موضعی قرار داده است که از گفتگو با ایران می­هراسد.

مصدق و احمدی نژاد.

شباهت زیادی بین برخی از جنبه­های فضای سیاسی حاکم بر ایران امروز و زمان نخست وزیری محمد مصدق، وجود دارد. ولی  تفاوت مهمی نیز در حال رخدادن است. دولت احمدی نژاد در تضاد شدید با دولت لیبرال دکتر مصدق قرار دارد. دوم این­که ایران در مقایسه با آن دوران، بسیار توسعه یافته­تر است و آمریکا در سی سال گذشته توانسته است سیستم اقتصادی- اجتماعی ایران را به زانو درآورد.

آیا آبمیوه، ایرانیان را به خیابان کشاند؟

درک این که آیا اکثریت ایرانیان از حکومت خود پشتیبانی می­کنند یا از اپوزیسیون آن، موضوع بی ربطی است. ابتدا ما باید درک کنیم که این فقط بسته های رایگان آبمیوه و کلوچه نیست که ایرانیان را به خیابان­ها می­آورد.

چه کسی دشمن است؟

با خاتمه جنگ جهانی دوم که در نتیجه مداخله آمریکا در آن حاصل شد و نیز به میراث بردن یک امپراطوری زوال یافته از انگلیس، مرحله جدید تاریخ آمریکا آغاز شد. این کشور به منظور تداوم بخشیدن به سیاست خارجی اصولاً مداخله­گرایانه خود در جهان دو قطبی جنگ سرد، همواره به وجود یک دشمن برای متقاعد کردن جهانیان و نیز مردم خود نیازمند بود. با فروپاشی شوروی، آمریکا خود را با خلأ دشمن روبرو دید. بنابر این پر کردن این خلأ از بنیادگرایان مسلمانی که با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و نیز شکست شوروی در افغانستان در حال قدرت یافتن بودند، دشمن جدیدی ساخت و با این مستمسک، سیاست­های خارجی سلطه طلبانه خود را ادامه داد.

خلاصه هفنه چهارم


اسلام و رسانه های غربی

در ایتدا باید بیان کرد که در فرهنگ غرب، ترسیم تصویرهای کلیشه ای از اسلام، پیشینه ای طولانی و تاریخچه ای چندساله دارد.امروزه غرب بدون فهمی صحیح از تاریخ اسلام یا با درکی اندک، دشمن جدیدی را در برابر خود احساس کرده است که جایگزین تهدیدهای پرچم سرخ دوران جنگ سرد به شمار می رود. توصیف مسلمانان به بنیادگرایان، همواره با تفسیر رسانه های غربی از بنیادگرایی و نه اطاعت از موازین شرعی دین اسلام، یکی از نگاه های کلیشه ای به اسلام است. نکته مهم دیگر این است که رسانه های غربی از یک سو، اطلاعات مربوط به حوادث گذشته مسلمانان را چندان بازتاب نمی دهند و از سوی دیگر، بین دین اسلام و حوادث سیاسی کشورهای مسلمان تمایز قایل نمی شوند.عامل مهم دیگر در این زمینه، به ماهیت منفعت طلب رسانه ها  بازمی گردد که بیشتر در پی ترسیم چهره ای نادرست از واقعیت هستند.غرب از طریق رسانه هایی نظیر تلویزیون ،مجله ها، رادیوها و داستان های تصویری منتشرشده در روزنامه ها، با وارونه جلوه دادن حقایق، همه مسلمانان را تروریست نشان می دهد.در پایان باید یادآوری کرد که در سایه رشد روزافزون اسلام در غرب ، بدون تردی، شهروندان غربی دیدگاه صحیح تری نسبت به اسلام پیدا خواهئد کرد.

جهان اسلام و روشنفکران غرب گرا

یکی از شاخص های قابل قبول جهان اسلام در وضعیت کنونی ،نبود دولت هایی است که مبتنی بر اصول حکومتی اسلام باشند.از طرف دیگر غرب خواهان آن است که همه بشریت از الگوهای فرهنگی، اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی آن پیروی کند.در حقیقت ،همه خشونت هایی که علیه اسلام و مسلمانان صورت می گیرد، زیر لوای سفسطه مطرح می شود که این جنایات را از روی نیک خواهی و برای آزادی و دموکراسی انجام می دهند.به یقین ، این وضعیت بیانگر یک جنگ فکری و ایدئولوژیک است و کسانی که اهمیت این درگیری رادرک کرده اند، می دانند این جنگ، سرنوشت تاریخی آینده را تعیین می کند.از طرف دیگر این درک ضروری ضروری است که جوانان مسلمان در برابر این حمله دشمن، بیمه شده و مصون نیستند.

دستورالعملی برای جوامع مسلمان

برنامه ریزی موثر برای تغییر و توسعه جوامع مسلمان امری ضروری است که موسسه های غیرسیاسی و غیردولتی این جوامع باید انجام دهند.در طول دو قرن اخیر، رویکردها و عملکردهای مسلمانان، بر اساس نیاز به پاسخگویی به تهاجم های مختلفی بود که عیله آنان شکل گرفت.برای فهم موقعیت کنونی جوامع اسلامی ،باید بین جوامع و دولت ها تمایزی ایجاد شود.جوامع اسلامی ،سازوکارهای وسیعی برای محافظت آشکار از شیوه  زندگی اسلامی بکار گرفته اند.این سازوکارها گاهی از یک فرد ریشه گرفته اند ولی در بیشتر موارد این کارها با عنوان موسسه های صورت می گیرد.همه مسلمانان باید این موسسه ها را تقویت کنند. موسسه های جدید احتیاج دارند که برای مقابله با تجاوز غرب  علیه اسلام و مسلمانان مجهز شوند.واقعیت اول اینکه از زمان شروع استعمارگری در قرن 18 دیگر کسی به استقلال واقعی نرسید.واقعیت دوم، از زمانی که موج بزرگ استعمار، سرزمین های سنتی مسلمانان را از هم پاشید ،اسلام ومسلمانان همیشه موردتهاجم بوده اند.زمانی که این دو واقعیت فهمیده شود، مسلمانان باید در مقیاس بزرگ تری منابعشان را برای موسسه های غیر دولتی صرف کنند.

ایران؛ کانونی جدید برای همگرایی رسانه های غربی

تاکنون شاهد شکل گیری نوعی تبلیغات هماهنگ رسانه های غربی علیه ایران بوده ایم.تبلیغاتی تقریبا مشابه آنچه رسانه ها پیش از حمل نظامی آمریکا به عراق تجربه کرده بود.در تمام موارد روزنامه نگاران و صاحبان  رسانه های غربی در برابر دولتمران خود سرتسلیم فرود می آورند .

آیا ما به طور محرمانه درگیر جنگ سایبری با ایران هستیم؟

اکنون چندین سال است که گزارشهایی دال بر اینکه ایالات متحده با استفاده از ابزارهای خرابکاری صنعتی پیچیده، جنگ تکنولوژیک را به منظور تضعیف صنعت هسته ای ایران علیه این کشور به راه انداخته منتشر می شود.اکنون به نظر می رسد یک کرم رایانه ای به نام استاکس نت علیه تجهیزات صنعتی و هسته ای ایران براه افتاده است.این یک نوع جنگ سایبری غیرقانونی علیه ایران می باشد.

دلارامریکایی،پشتیبان مخالفان ایرانی

اختصاصا بودجه های هنگفت برای پشتیبانی از مخالفان حکومت ایران در سال های اخیر موجب برنگیختن مخالفت های زیادی چه از درون ایران و چه در سطح جامعه امریکا شده است.

جنگ روانی آیپک علیه ایران

اسراییل در سال های اخیر هم بصورت آشکار و هم پنهان در حال یک نبرد عظیم اطلاعاتی،سیاسی و دیپلماتیک است که اگر مقام هایی که این نبرد را بر عهده دارند ،رویه ای را که در پیش گرفته اند حفظ کنند، ممکن است به حمله نظامی علیه ایران بینجامد.اسراییلی ها درنبرد خود همان الگویی را انتخاب می کنند که دولت بوش برای جنگ با عراق اجرا کرد.اعضای آیپک در حالی که سناتورهای آمریکا و اعضای کنگره را زیر فشار قرار داده بودند، به طور دسته جمعی ،پیغامی را تسلیم کاپیتول هیل کردند و در این پیغام از کنگره خواستند شدیدترین تحریم ها را که تاکنون بی سابقه بوده است را علیه ایران تصویب کنند.اسراییل و حامیانش همچون آیپک از ایجاد مزاحمت برای منتقدانشان دست برنداشته اند.ما مردم امریکا باید برای مقابله آماده باشیم و باید از خود در مقابل هجوم تبلیغات اسراییل برای جنگ با ایران محافظت کنیم.

خلاصه هفته سوم

دولت های آمریکا و بریتانیا به این نتیجه رسیده اند که تبلیغات و کنترل رسانه ها، مهم ترین عامل پیروزی در جنگ هاست.در جنگ هایی چون جنگ خلیج فارس،جنگ آمریکا و عراق وجنگ آمریکا سعی داشته تا حقایق را پنهان کند و مسایلی غیر واقعی در راستای منافع دولتمردان و کنترل کنندگان رسانه ها را منتشر سازد.

وحشی گری های جنگ در تصویرهای تلویزیونی نشان داده نمی شوند.پوشش های تلویزیونی جنگ مثل اسباب بازی کودکان،سهل انگارانه و ساده است.تلویزیون به دنبال انتقاد از حمله یا به تصویر کشیدن واقعیت های خشن نیست.جنگ در تلویزیون،تنها تنها بخش های کوچکی از واقعیت فاجعه آمیز بزرگی است که روی فیلم های ویدئویی ضبط شده است.وقتی واقعیت های جنگ در تلویزیون نشان داده نمی شود جنگ حالت سرگرمی پیدا می کند.درجنگ عراق هیچ شکی وجود ندارد که چنانچه تلویزیون هزینه واقعی انسانی جنگ را نشان می داد تصویرهای خام و دست نخورده خون ریزی،درد،مرگ وتخریب،این جنگ خیلی وقت پیش پایان می یافت.

در حال حاضر جنگ مهم ترین اصل سیاست خارجی آمریکاست و از این رهگذر،رسانه ها به نمایندگان دولتمرد جنگ افروز بدل شده اند.در پرتو فعالیت های این نمایندگان جدید،تبلیغ  وترویج نظامی گری اوج گرفته است تا کشور به سمت خودکامگی وسلطه جویی رهنمون شود.مارتین لوتر کینگ در سال 1968 گفت بمب هایی که در ویتنام بر سر مردم فرودآمد، در حقیقت در داخل آمریکا منفجر شده است.چنین بمب هایی آمال و فرصت های ما را برای داشتن یک آمریکای شایسته از بین برده است.امروزه نیویورک تایمز با فریب کاری از تسلیحات کشتار جمعی عراق خبر می دهد تا راه را برای هجوم به این کشور هموار سازد.این شبکه رسانه ای، نظامی وصنعتی به مدد اصلاحیه قانون اساسی آمریکا شکل گرفت.چنین شبکه ای با ایجاد نوعی انحصار رسانه ای عملکردهای جنایت کارانه دولت جنگ افروز آمریکا را طبیعی جلوه می دهد.به همین دلیل در پرتو فعالیت چنین رسانه هایی ما تشویق می شویم که این شرایط را شرایط طبیعی بپنداریم،نه جنون آمیز.

تبلیغات در هنگام جنگ به صورتی اجتناب ناپذیر بر پایه نمادها و تصویرها متمرکز است.پرچم کشورها به اهتراز در می آید،شجاعت در میدان های نبرد ستایش می شوندومنتقدان جنگ به صورت انفرادی نشان داده می شوند که از وطن خویش ونیروهای نظامی میهنشان متنفرند.بر دین تاکیدی ویژه می شود و رسانه ها به گونه ای جذاب بر حمایت پروردگار  از کشورشان تاکید می کنند.تبلیغات موفق از ابزار های مقدماتی نظیر برچسب زنی ،ایجاد هراس وتکرار یک پیام ساده برای نوبت های متعدد تا هنگامی که در اذهان مخاطبان پیام رسوخ کند بهره می گیرند.حتی هنگامی که در گیری ها فروکش می کند،آثارونتایج این تبلیغات همچنان روی مخاطبان باقی می ماند.در تبلیغات هنگام جنگ لازم است همه کشور را درگیرنبرد سازیم ورفتار زنان و مردان جوان کشته شده را در مسیری درست قلمداد کنیم.دو روان شناس،پراتکانیس و آرونسون،چهار ترفند زیر را برای ارائه تبلیغات روانی پیشنهاد می کنند:

الف)متقاعد کردن مقدماتی و ایجاد فشایی که پیام در آن باورو پذیر شود

ب)اعتبار دهی به منبع که رسانه ما دوست داشتنی یا معتبر شناخته شود

ج)پیام ما بر اهدافی ساده و قابل دسترس متمرکز شود

د) برانگیختن احساسات و فراهم آوردن زمینه دست یابی به پاسخ مورد نظر

رسانه های غربی با ساخت فیلم ها وبازی های جنگی علاوه برترویج خشونت، نشان می دهند که ارزش خون غربی ها از خون دیگر مردم دنیا(ویتنام،عراق و.) سرخ تر وباارزش تر می باشد.این رسانه ها طرفدار بی قیدوشرط اسرائیل نیز می باشند.رسانه ها هیچ گاه به تلفات و خسارتهای انسانی وارد شده بر نیروهای حزب الله اشاره ای نمی کنند ولی در برابر کشته شدن یک سرباز اسرائیلی یا انگلیسی تبلیغات و هیاهوی زیادی به پا می کنند.اتکای رسانه های امروز بر عبارتهایی نظیر:« ما، خانواده ما، نیرویهای نظامی ما و قربانیان شهروند ما» همه و همه به معنای قرار دادن دیگر زنان و مردان و کودکان دنیا در مرتبه ای نازل و بی اهمیت است مه در دایره توجه ما قرار ندارند.

توانایی چندین دهه ای گروه های صهیونیستی برای قربانی جلوه دادن اسرائیل در حال ترک برداشتن است. صداهای بدیلی در میان یهودیان در حال برخواستن است که کمتر نگران متهم شدن به خود انزجاری یا خیانت هستند. آن ها این کار را وظیفه خود برای محکوم کردن آنچه اشتباه است می دانند، نه حمایت صرف از سیاست های دولت اسرائیل.صهیونیست های جریان اصلی می خواهند واقعیت ناراحت کننده اشغال و نیز جق تعیین سرنوشت فلسطینی ها را از به کلی از چشم یهودیان پنهان نگه دارند. با این حال، واقعیت ها به روشی ناراحت کننده، دوباره راه خود را به جلوی صحنه باز می کند.

زندگی بسیاری از مردم در امریکن ماتریکس( کنایه از امریکا) به رفتار هنر پیشگان داخل فیلم ها می ماند.مردم نسبت به انچه در پشت پرده می گذرد، بی توجه هستند وعلاوه بر ان، سرگرم تر وخسته تر از آنند که بتوانند وقعیت ها را دریابند..پخش تصویرهایی از چهره زشت جنگ،اقدامی ضدملی یا چیزی تلقی می شود که به پشت کردن به ارتش دامن می زند.در امریکا،تنها از تصویر های مثبت استقبال می شود و اختلاف عقیده داشتن، تقریبا به منزله خیانت است.

خلاصه هفته دوم


هدف از تحلیل رسانه: تلاش برای فهم دقیق آنچه رسانه ها تولید می کنند.

رسانه های مختلف به جای آگاه ساختن مردم آنها را منحرف می کنند.

رسانه های نخبگان بخش دیگر از رسانه ها هستند که رسانه های تعیین کننده خط مشی نیز می نامند. چون پشتیبان بزرگی دارند آنها چارچوبی را تعیین می کنند و دیگر رسانه ها مطابق با آن عمل می کنند. مانند نیویورک تایمز و واشنگتن پست.

رسانه های نخبگان بیش از هر چیز شرکت هایی بزرگ و سود آور هستند. به علاوه بیشتر آنها با شرکت های بسیار بزرگتری ارتباط دارند یا در کل متعلق به این شرکت ها هستند. شرکتهایی چون جنرال الکتریک و وستینگ هوس.

جورج اورول در داستان قلعه حیوانات خود به این مسئله اشاره دارد که افرادی که ایده های مستقل دارند یا در مورد تفکرات غلط می اندیشند، طرد خواهند شد. اورول در این زمینه تنها دو جمله راجع به ساختار نهادی ذکر می کند. سوال او این است که چرا چنین اتفاقی می افتد؟ اول به این دلیل که خبرگزاری ها متعلق ب سرمایه دارانی است که که می خواهند فقط مسائل شخصی به آگاهی مردم برسد. دلیل دوم این است که وقتی شما در یک نظام آموزشی نخبه قرار می گیرید در آنجا یاد می گیرید مسائل خاص و مشخصی هستند که شایسته نیست بگویید و افکاری وجود دارند که که شایسته نیست در ذهن خود نگه دارید. این فرآیند نقش اجتماعی سازی نهادهای نخبه است.

چارچوب دکترینی که این فرآیند از آن ناشی می شود. افرادی که در سطوح بالای نظام اطلاعاتی شامل رسانه ها، تبلیغات، علوم سیاسی آکادمیک،... قرار می گیرند هنگامی که مطلبی را برای هم می نویسند خط مشی این است که عامه مردم بیگانگانی جاهل و مداخله گر هستند و ما باید ایشان را از عرصه عمومی دور نگه داریم چون اگر وارد این امور شوند فقط دردسر سازند. آنها فقط تماشاگر هستند نه مشارکت کننده.

والتر لیمپن درس هایی را به کار می بست که از تبلیغات گرفته بود. وی می گوید هنر جدیدی در دموکراسی وجود دارد که آنتولید رضایت می باشد. با استفاده از تولید رضایت می توانید بر این حقیقت غلبه کنید که بسیاری از مردم حق رای دارند.

 

رقابت بر سر سلاح اطلاعات

روش های اجباری اطلاع رسانی

در حال حاضر ارتباط به اطلاع رسانی تبدیل شده است. تلویزیون، رادیو، مجله ها و حتی این مقاله به عنوان گونه ای از ارتباط به شما نمی آیند بلکه تنها مسیری یک طرفه برای تزیع ایده های متفاوت هستند. حتی رسانه هایی همچون بازی های رایانه ای و وب سایت ها که به رسانهای ارتباطی معروف هستند تنها به کاربر امکان تجربه انتخاب هایی را می دهند که واقعی نیستند. اینترنت ابتدایی بیشتر ارتباط بود تا اطلاع رسانی. برای برخی افراد اینگونه بود که گویا جامعه بشری، اعضایش را بوسیله اینترنت به یک مغز جهانی پیوند داده است. با افزایش هجوم مردم از تلویزیون به سمت اینترنت این پرسش را برای کارشناسان امر تاثیر مطرح ساخت که چگونه می توان این وسیله را به رسانه گروهی قابل کنترل تبدیل کرد.

چه آینده ای پیش روی ژورنالسیم است؟

رسانه های بزرگ آمریکا چنان منافع درهم تنیده و پیچیده ای با شرکت های بزرگ دارند که به هیچ روی نمی توان بی طرفی و استقلال آنها را در بازتاب دادن اخبار و گزارش ها باور کرد. آیا برای مقابله با این وضعیت و رها ساختن ژورنالیسم از قید سلطه شرکت های و گروههای ذی نفع راعی وجود دارد؟

درباره ژورنالیسم نه بر اساس سودی که نصیب سهامداران خود می کند، بلکه باید برپایه خدماتی که به دموکراسی می کند، قضاوت کرد. براساس این معیار حرفه روزنامه نگاری در  در انجام وظیفه خود شکست خورده است. تصویر کلی سیستم رسانه های آمریکا این است که رسانها در مورد مهمترین مسائل بارها ما را ناکام گذاشته اند.این امر به این خاطر است که بیشتر آنها را شرکت های بزرگی اداره می کنند که منفعت اساسی آنها در پخش اخبار این است که چگونه حداکثر پول ممکن را به دست بیاورند.

قدرت و مالکیت رسانه ها

رسانه های گروهی ابتدا تصوری از جهان را برای ما شکل می دهند. سپس به ما می گویند که درباره این تصور چگونه فکر کینم. آنها در مدیریت اخبار و برنامه هایی که به ما نشان می دهند، هم ظرافت و هم مهارت را اعمال می کنند.

کنترل رسانه ای یهود سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا را تعیین می کند و به جای منافع آمریکا به منافع یهود می اندیشد.

راهبرد آمریکا: کنترل جهان از طریق کنترل اینترنت

راهبردهای دوره های مختلف:

کلینتون: حفاظت از زیر ساخت شبکه

بوش: سیاست های ضد تروریسم شبکه

اوباما: بازدارندگی شبکه

هدف نهایی آمریکا: کسب توانایی گشودن و بستن بخش هایی از اینترنت به خواست خود اوست.

پنج حوزه اصلی ساختار اینترنت که در انحصار غول های فن آوری اطلاعاتی آمریکا می باشد:

1. رایانه های دارای عملکرد عظیم

2. سیستم های عامل

3. فن آوری های پایگاههای اطلاعاتی

4. فن آوری های سوئیچ شبکه

5. کتابخانه های حاوی منابع اطلاعاتی

چه کسانی شما را زیر نظر دارند؟

حریم خصوصی به معنای واقعی آن در آمریکا وجود ندارد

سازمان هایی که به ترتیب اطلاعات بیشتری از مردم را ردگیری می کنند:

1. اداره های نرخ گذاری اعتبار

2. عرضه کنندگان خدمات تلفن همراه

3. شرکت های شبکه های اجتماعی: شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک

4. شرکت های کارت های اعتباری

5. موتورهای جستجو

6. زنجیره های خرده فروشی

7. کازینوها

8. بانک ها

9. شرکت های بیمه عمر

نقش آفرینی نظامی رسانه ها

دو جبهه برای جنگ:

1. جبهه واقعی که با تلفات همراه است

2. جبهه ای فراواقعی یا مجازی که که رسانه ها با هدف نوعی تعدیل و جهت دادن به افکار عمومی منتشر می دهند.

آخرین کشتار در عصر جدید، مرگ امید سیاسی در جوامع می باشد.

امپراتور تکنولوژی با توسل به جنگ علیه تروریسم، نوعی عمل جراحی روحی روی دهکده جهانی انجام داده است.

تلویزیون جنگ؛ نوازش احساس بینندگان آمریکایی

تلویزیون یک رسانه ساده کننده است. از تلویزیون انتظار نمی رود تا پرسش هایی طرح کند تا مردم احساس بدی پیدا کنند. اگر مردم هنگام دیدن تلویزیون احساس بدی پیدا کنند، آن را خاموش خواهند کردند.

تبلیغات جنگ

در دورههای ی که آمریکا قصد حمله به جایی را دارد نبرد تبلیغاتی بر پایه این توهم شکل گرفته که آمریکا در معرض تهاجم است. این واقعیت مجعول جنگ را اساسی ترین راهکار برای برای دفاع مشروع از خویشتن معرفی می کنند.شاهد این مدعا را در این سخن تکراری بوش می توان جست که: « ما هم اکنون در خطر تهاجم قرار داریم؛ زیرا عاشق آزادی هستیم ... و تا زمانی که به آزادی و ارزش حیات همگان عشق بورزیم، دشمنان ما در پی ضربه زدن به ما هستند»

اینگونه خبرهای درغین با توسل به دو شعار روز که که گمراه کننده و مردم پسند هستند به عنوان اخبار روز تبدیل می شوند:

1. شعار اول: گروه القاعده و اسامه بن لادن

2. شعار دوم: تسلیحات کشتار جمعی

تلخیصی از جلد اول مجموعه ی غرب از رویا تا واقعیت: رسانه ی سلطه، سلطه رسانه، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا

وام چامسکی معتقد است جامعه ی اطلاع رسانی ایالات متحده ی امریکا و جریان غالب رسانه ای در این کشور، هریک به نحوی از انحا به نظام سرمایه داری وابسته اند. و این جریان رسانه ای دو ویژگی دارد: اول آنکه لازمه ی مجموعه ی دست اندرکاران این رسانه ها داشتن یک چارچوب فکری معین است و ثانیا این رسانه ها با مشغول کردن اذهان مردم به برخی از امور بی اهمیت آنا را از توجه به موضوعات مهم باز می دارند.

راش کوف می گوید تا زمانی که روابط متقابل و ارتباطات عوامل اصلی تغییر و تحول هستند، دشمنان توسعه در فرهنگ ا بر این نقاط متمرکز می شوند تا از حرکت آنها جلوگیری کنند.

نوره کاس در خصوص رسانه های امریکایی معتقذ است که این رسانه ها برخی از مهم ترین اخبار را پوشش نمی دهند واین مساله بدین سبب است که این رسانه ها به برخی از شرکت های بزرگ وابسته اند که تنها در کسب پول و سود حداکثری هستند.

در حالی که استرم نیز در مورد نقش رسانه ها در شکل دادن به تفکر و شخصیت افراد می گوید: رسانه های گروهی ابتدا تصویری از جهان را برای ما شکل می دهند. سپس به ما می گویند که درباره ی این تصور چگونه فکر کنیم، بائو گوئو صنعت رایانه سازی را در بعد سخت افزاری و نرم افزاری در سیطره ی امریکا می داند. و کنترل جهان از طریق اینترنت را یکی از راهبردهای اصلی ایالات متحده ی امریکا می داند. وی پنج حوزه ی اصلی اینترنت را در انحصار غول های فناوری اطلاعاتی امریکا می داند: 1.رایانه های دارای عملکرد عظیم، سیستم های عامل، فن آوری پایگاههای اطلاعاتی، فن آوری های سوئیچ شبکه و کتابخانه های حاوی منابع اطلاعات. او در ادامه تاکید می کند ایالات متحده پس از کنترل زیر ساخت ها در اینترنت به محتوای اینترنت روی آورده است. باید توجه داشت که هیچ قانون بین المللی برای قانون گذاری درباره ی حاکمیت بر اینترنت وجود ندارد.

در دنیای کنونی مقوله ی مهم دیگر حریم خصوصی است. داگلاس مک اینتایر قائل است که دایره تحقیقات فدرال از مهم ترین سازمان هایی است که اقدام به گردآوری اطلاعات شخصی مردم در امریکا می کند. از مهم ترین بخش های پایگاه اطلاعاتی این مرکز وجود حدود نود میلیون اثر انگشت و یک پایگاه بزرگ اطلاعات دی ان ای است که مهم ترین مشخص کننده ی هویت است.

وی سازمان هایی را بر می شمارد که به ترتیب اطلاعات تعداد بیشتری از مردم را دارند. این سازمان عبارتند از:

  1. اداره های نرخ گذاری اعتبار: این اداره ها از تاریخچه ی اعتباری هر فرد آگاه بوده و نیز در مورد آینده اعتباری فرد اطلاعات و پیش بینی هایی دارند.
  2. عرضه کنندگان خدمات تلفن های همراه: این شرکت ها اطلاعات مربوط به مخاطبین تماس های شما، محتوای پیام های متنی شما، و ... را در اختیار دارند.
  3. شرکت های شبکه های اجتماعی: این شبکه ها مقدار بالایی از الاعات کاربران خود را جمع آوری و ذخیره می کند.
  4. شرکت های کارتهای اعتباری: اطلاعات این شرکت ها، مواردی چون امتیاز اعتبار مشتریان و زمان خرید را شامل می شود.
  5. موتورهای جستجو: متورهایی مانند گوگل علاقه مندی ها، تاریخچه ی جستجوها و نظارت بر محتوای جی میل های شما استفاده می کند.
  6. زنجیره های خرده فروشی
  7. کازینو ها
  8. بانک ها: بانک های بزرگ نظیر چیس و سیتی بانک به اطلاعات زیادی درباره ی حساب مشتریانشان دسترسی دارند.
  9. شرکت های بیمه ی عمر

از ویژگی های مهم دنیای کنونی تاثیر رسانه ها بر جنگ های نظامی از طریق اثرگذاری بر افکار عمومی است.امروزه در واقع دو نوع جبهه ی نظامی در جنگ ها متصور است: 1. جبهه ی واقعی که با تلفات همراه است. 2. جبهه ی فرا واقعی یا مجازی که رسانه ها با هدف نوعی تعدیل و جهت دادن به افکار عمومی شکل می دهند. در حقیقت در گذر سریع از جنگ های واقعی به جنگ سرد و سپس ورود به عرصه ی جنگ های ویروسی و میکروبی، هم اکنون پدیده ی دیگری یعنی تبدیل جنگ ها به نوعی تصویرمجازی در حال تحقق است که گستره ی آن از استفاده از خشونت فیزیکی تا استثمار روحی گسترش یافته است.

تلویزیون نیز به عنوان یکی از رسانه  های پر مخاطب در میان مصرف کنندگان رسانه ای هموراه تلاش دارد تا مخاطبان خود را قانع سازد و چنان رفتار کند که آنها احساس بدی نداشته باشند. اما رون کافمن اعتقاد دارد که برخی از اوقات آنچه در تلویزیون نشان داده نمی شود به اندازه ی چیزی که نشان داده می شود اهمیت دارد. وی می گوید تلویزیون یک رسانه ی ساده کننده است و از تلویزون انتظار نمی رود که پرسش های طرح کند تا دیگران احساس بدی پیدا کنند. اگر مردم در هنگام تماشای این رسانه احساس ناخوشایندی داشته باشند، استفاده از آن را متوقف خواهند کرد.

چاسودفکی هم در تبلیغات جنگ، تحریف واقعیت ها و کنترل منابع اطلاعاتی را از برنامه ریزی های اساسی ایالات متحده در حوزه ی نظامی می داند. در این میان سازمان سیا مهم ترین نقش رزا در جریان سازی اطلاعاتی بر عهده دارد. این سازمان بر جهت گیری فیلم سازان هالیوود، نویسندگان و منتقدین رسانه ها و روزنامه نگاران تاثیر می گذارد.

میلر قائل است که دولت امریکا و بریتانیا به این نتیجه رسیدند که تبلیغات و کنترل رسانه ها مهم ترین عامل پیروزی در جنگ هاست. به طوری که به عقیده ی بسیاری از صاحب نظران نقش سانه ها در جنگ ویتنام مهم ترین عامل شکست امریکا و پیروزی ویتنام بود. البته از فعالیت های اصلی این دو دولت در جنگ ها این بود که در تلاشی حساب شده و هماهنگ به تخریب حقیقت پرداختند.

فتنه های دوست داشتنی من - قسمت اول

روزهای اولی که تصمیم گرفتم در علوم انسانی تحصیل کنم تصور میکردم عامل مهم کسب معرفت و دانش تحصیل در یک محیط علمی است چندی گذشت تا از این نظر منصرف شدم و به این فکر افتادم که احتمالا راه کسب معرفت فقط خواندن است ، البته این کار نتیجه بخش بود اینقدر که فهمیدم این هم راهش نیست و دانستن با یافتن تفاوت دارد.

 در این جور مواقع دچار گرگیجه یا به تعبیر با کلاس آن یأس فلسفی می شوید و روزی چند بار از دیدن افرادی که از دانسته های خود ذوق زده اند دچار تهوع می گردید.

این دوره خوشبختانه به سرعت گذشت و من حقیقتی را کشف نمودم که بسیار ارزشمند بود ، «معرفت حقیقی در خود زندگی و در تضاد ها و فتنه ها بدست می آید.» لذا به این نتیجه رسیدم که تضاد مهم ترین منبع حکمت است و غیر از کلاس ها و کتاب ها ، مهمترین معرفت در فتنه های زندگی بدست می آید ، هم در بعد فردی و هم در بعد اجتماعی . چراکه رشد یک جامعه در تضاد اتفاق می افتد و بدون این تضاد ها معرفت اجتماعی رشد نمی کند مثلا اگر بخواهیم فرهنگ شیعیان لبنان را با فرهنگ شیعیان ایران مقایسه کنیم ، جامعه شیعیان لبنان به دلیل تجربه لحظه به لحظه فتنه ها نسبت به جامعه شیعیان ایران ، معرفت عمیق تری از مفاهیم اصیل تشیع بدست آورده اند.

در قسمت اول فتنه های دوست داشتنی من، می خواهم اولین تجربه شخصی خودم را که مهم ترین عامل شکل گیری این فرضیه بود تعریف کنم. 

سال پیش به مناسبتی، بعد از چند ماه به مشهد و دیدار خانواده و دوستان رفتم که اتفاق جالبی برایم افتاد و تا حد زیادی نگاهم را به پدیده ای به نام انسان تغییر داد و در همین راستا جهان بینی و زندگی من نیز تغییرات عمده ای یافت .

 روزهای اولی که در مشهد بودم یکی از دوستانی که قبل تر ها با هم خیلی صمیمی بودیم  زنگ زد و خواست تا هم را ببینیم ، من نیز من باب همان رفاقت سابق، فوراً قبول کردم و از خانه بیرون آمدم . بعد سلام و احوال پرسی با وی همراه شدم تا کمی از منزل ما فاصله گرفتیم ، در همین حین ناگهان ماشینی جلوی پای من ترمز کرد و چند تن از هم مسجدی های قدیمی به همراه این دوست صمیمی سابق به من از همه جا بی خبر، حمله کردند و با مشت و لگد انتقاداتی را به بعضی حرف های بنده که در گذشته گفته بودم مطرح ساختند .  

من و این دوستان (من باب دفاع از خود می گویم 5 به 1 بودند) در دوره ای عضو بسیج یک مسجد بودیم و البته با بعضی در حد نان و نمک رفاقت داشتم . در آن دوره این دوستان در بسیج افرادی بسیار فعال بودند تا حدی که بعضی تمام زندگی خود مثل درس و خانواده و موقعیت های دیگر را حقیقتا برای بسیج فدا کرده و برای کار بسیج خود را به آب و آتش می زدند. اگرچه عادات بدی هم داشتند مثل اینکه خیلی دهانشان چفت و بند نداشت ولی تصور اولیه من این بود که با وجود همه ایرادات و تند روی ها در اصل و اساس شان خالصانه فعالیت می کنند . آن زمان تصور می کردم دلیلی ندارد فردی در محیطی مثل بسیج محلات، که هیچ منفعت مادی وجود ندارد اینطور خود را به آب و آتش بزند و قصد و منظوری غیر از عقیده و دین اش داشته باشد . بارها این دوستان را در هیئت مسجد در حال عزاداری و گریه و در جاهای دیگر در حال زحمت کشیدن دیده بودم و در اصل فعالیت این دوستان و اعتقادشان شک نداشتم . ولی از بی اخلاقی ها ، تندی ها و تعصبات بی جای آنها هم دل خوشی نداشتم تا حدی که این اواخر هم من و هم ایشان، چشم دیدن یکدیگر را نداشتیم . این ماجرا ادامه داشت تا اینکه این آقایان به دلیل اختلافاتی با کل بسیج مسجد تصمیم گرفتند جدا فعالیت کنند و بسیج مسجد را نیز تا حدی به هم بریزند ، که موفق هم نشدند من هم حرکت این دوستان را مسخره کردم و البته کتک اش را هم خوردم .

ابوی محترم ما همان شب با دیدن وضعیت کتک خورده بنده اصرار کرد که باید از این آقایان شکایت کنیم ولی بنده پیشنهاد دادم چون سر دسته این دوستان فتنه گر به تازگی رئیس بسیج دانشجویی فلان دانشگاه شده است شکایت ایشان را به بسیج دانشجویی کل ببریم که هم دردسر آن از شکایت کمتر است، هم اگر به نتیجه نرسید حداقل ، زمینه منفی ایجاد شده و از حملات دیگر این دوستان جلوگیری می کند .

در نهایت قصه ما به نتیجه ای نرسید ولی نکته جالب این بود وقتی از آن بنده خدا درباره جریان پرسیده بودند از ترس به خطر افتادن موقعیت خود، کل جریان را منکر شده و آنچنان دروغ می گفت که خود من هم در اینکه کتک خوردم یا اصلا در آن تاریخ در مشهد حضور داشته ام شک کردم . باور نمی کردم کسی با آن فداکاری ها و زحمات برای حفظ موقعیتی که ظاهرا نفع مادی جز انجام تکلیف ندارد، اینگونه دروغ می گوید و فریب می دهد . انسان حقیقتا موجوده پیچیده ای است . نمی توان آن را به راحتی تحلیل کرد از آن روز به بعد مدت ها به کارها و رفتارهای خودم فکر می کنم به همان رفتارهایی که می پنداشتم از روی عقیده انجام داده ام که مبادا گرایش هایی در آن بیابم که از آن بی اطلاع هستم . مدتی است به دنیایی بسیار پیچیده در درونم معرفت یافتم که باعث شده در حیرت عظیمی از خلقت انسان گرفتار شوم.

محرم


در عجبم از مردمی که خود زیره ظلم ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست و آزادنه شهید شد .

دکتر علی شریعتی



محرم

اي چشم تو بيمار گرفتار ، گرفتار

برخيز چه پيش آمده اين بار علمدار

گيريم که مشک ، علم ، دست بيفتند

برخيز فداي سرت انگار نه انگار

بدون شرح...

 

شهر از دلبران خالی است یا من چشم و دل سیرم

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم ! 

 

اندر حکایت زن خواستن و زن گرفتن

پدر گرامی ما معمولا در بحث شیرین ازدواج از اصطلاح (قصه خره) استفاده می کنند، که البته اگر جریان قصه خره را بدانید می فهمید که حرف ابوی ما بی حکمت نیست.

در نقل آمده :

 روزی ملا نصرالدین در یک هوای سرد پاییزی وقت شام به خانه آمد و زیر کرسی گرم فرو رفته و عیال محترم هم یک آش لذیذی برای ملا آورده و ملا پس از خوردن آش و حتما پشت بندش یک چایی نبات، حسابی کیفور شده بود که چشم اش به آقا زاده که شبیه مادر مرده ها زیر کرسی خوابیده بود افتاد و به عیال که قلیان را چاق کرده بود در همان حالت خوشی و خرمی (اصطلاحا در علوم اجتماعی گفته می شود بالاترین سطح امید به زندگی ) گفت:

- این بچه هم پشت لبش سبز شده باید کم کم فکری برایش بکنیم ، گناه دارد ببین تو درو همسایه یک دختر مقبول برایش پیدا کن.

-آخه مرد با کدوم پول هوا ورد داشته عروسی راه بیندازی؟!

-ای بابا سخت نگیر این بچه گناه دارد ، اصلا همین خره را می فروشم بچه ام را داماد می کنم.

-مرد الآن سرت گرم است یک چیزی می گویی ، این خر سنگ دست ماست بفروشی خودمان چه کنیم

و ...

این بحث ادامه داشت و پسر ملا هم با اینکه خواب بود! با دقت تمام گوش می کرد که این قصه به کجا خواهد رسید که بلآخره ملا آن شب از بحث خسته شد و خوابید و شب های دیگر هم کلا بحث فراموش شد .

پسر ملا به امید جریان خره هر شب سر شب زیر کرسی می خوابید تا شاید این بحث ادامه بیابد ولی هر شب بحث از همه جا بود، الا خره...

تا اینکه یک شب تحمل اش تمام شد و سر از زیر کرسی بیرون کرد و با عصبانیت گفت :

ای بابا نمی خواهید تکلیف این خره را روشن کنید؟!!!

***

 دوستان ما یک جوری از ازدواج صحبت می کنند که آدم تصور می کند کار با یک خر که هیچ با هزار خر هم حل نمی شود .

یکی از دوستان می گفت هر جا می رویم خواستگاری وقتی می گویند داماد چه کاره است و ما می گوییم فعلا دانشجو است، یک جوری آدم را نگاه می کنند که انگار گفته اند داماد ، جنونی ، وبایی ، ایدزی یا همچین چیزی دارد.

خداوندا به حق این شبهای عزیز جریان خره را برای همه جوانان ...

پارادوكس مشروعيت

حکیم شهر دیوانگان
 در سال های دور در سرزمینی کهن حکیم فرزانه ای بر ملتی  كهن حکومت می کرد چنان که در همه جای این سرزمین کهن عدالت و حقیقت مورد احترام همگان بود .

حکیم بزرگ مردم را تعلیم می داد تا با عدالت و انصاف زندگی کنند ، حق را پاس دارند و با شرافت بمیرند. وی سه اصل مهم در اداره کشور داشت :

اصل اول: حکومت برای تربیت است نه تربیت برای حکومت

اصل دوم : تربیت برای انسان است نه انسان برای تربیت

اصل سوم : انسان برای آزادی است نه آزادی برای انسان

بارها دشمنان به کشور آنان هجوم آوردند، ولی با مقاومت سرسختانه مردم ، شکست خورده و ناامید گشتند تا آنجا که دیگر از حمله نظامی به سرزمین کهن پشیمان گردیدند.

روزی دشمنان سرزمین کهن از جادوگر بزرگ آن دوران که به شیطان یک چشم معروف بود خواستند تا به وسیله قدرت خود سرزمین کهن را تحت فرمان آنان درآورد . شیطان یک چشم از آنان هفت روز مهلت خواست و در انتهای روز هفتم معجون شگفت انگیز و خطر ناکی را آماده ساخت و آن را در مقابل طلای بسیار به دشمنان سرزمین کهن فروخت تا با ریختن معجون در آب آشامیدنی مردم سرزمین کهن آنان را به بیماری جنون مبتلا سازند.

حیله جادوگر گرفت و همه مردم  سرزمین کهن پس از مدتی به بیماری جنون مبتلا گردیدند غیر از حکیم و خانواده اش که در دارالحکومه سرزمین کهن چاه مخصوصی برای آب نوشیدن داشتند . حکیم با مشاهده اوضاع به تمام کاراگاهان ، سربازان و پزشکان دستور داد تا علت این بیماری را بیابند اما آنان نیز به دلیل نوشیدن آب مسموم، همه بیمار شده و با خود می اندیشند که حکیم حاکم، دیوانه شده است و حرف های پرت و پلا می گوید . اوضاع ادامه داشت و حکیم هر روز به نصیحت مردم می پرداخت و آنان را از کاری که انجام میدادند باز می داشت تا انجا که مردم به این نتیجه رسیدند که حکیم دیوانه شده است و دیگر صلاحیت حکومت بر سرزمین کهن را ندارد و تصمیم گرفتند او را بکشند. فرزند حکیم از جریان با خبر شد و به حکیم خبر داد که باید از دارالحکومه فرار کند اما کار از کار گذشته بود و مردم دارالحکومه را محاصره کرده بودند.

پسر حکیم به پدر گفت :

-علت دیوانگی مردم آب شهر است هر موجود زنده ای از این آب نوشیده دیوانه شده است به نظر من ما نیز چاره ای جز نوشیدن آب چاه نداریم

 حکیم : یعنی ما نیز خود را دیوانه کنیم این چه حرف احمقانه ای است.

پسر :   پدر چاره ای نداریم در این اوضاع اگر مانند دیگران دیوانه نباشیم نجات نخواهیم یافت.

حکیم : پس سرنوشت حکومت چه می شود آیا می شود یک دیوانه بر این سرزمین حکومت کند .
 
پسر :   مگر شما نمی گفتید به خاطر مردم این حکومت را پذیرفته اید حال همین مردم پادشاه دیوانه را بر حکیم فرزانه ترجیح می دهند به خاطر این مردم پدر امروز وظیفه ما دیوانگی است

حکیم : آری من به خاطر مردم حکومت را پذیرفتم اما آنگاه که اطمینان داشتم می توانم به وسیله آن حکمت ، حق و عدالت را زنده نگه دارم و بدون  آن حکومت نخواهم کرد حتی اگر همه مردم از من بخواهند.    

مردان کارتونی ، زنان عروسکی

ما كه اهل اين جور قرطي بازي ها نيستیم به خاطر اصرار دوستان گفتیم من باب ورزش و عقل سالم در بدن سالم، يك چند جلسه اي هم بدن سازي برويم، حداقل از جهت آشنايي، كه البته ملتفت شدم اين جماعت بيشتر در جهت بدن پروري مي كوشند تا پهلوان پروري.

در فرهنگ ايراني‌، پهلواني و زورمندي، روحي از جوان مردي و فروتني داشت كه به اين بازوان درشت و سينه هاي برامده معنايي انساني مي بخشيد.

ياري مظلومان و ضعيفان و دست گيري از ستم ديدگان

 فروتني و خاك نشيني در عين توانايي

 امثال تختي ها اين جهان پهلواني را نه از سينه ستبرشان ، بلكه از جوانمردي شان بدست آورده بودند .

پهلوانان قديم بر ديوار زورخانه ها تمثال مولايشان علي را مي آويختند نه هركول ها و آرنولد هاي غربي را كه همه افتخارشان عضلاتشان باشد

بازوان توانايشان با زحمت و خاك گود زورخانه حاصل مي شد  نه به زور انواع و اقسام كراتين و پروتئين . جلوه و حاصل اش هم در ميدان كشتي بود نه زير تيشرت هاي تنگ .

 اين همه افتخار به بدن مادي كه به بيان يگانه پهلوان عالم ابتدايش آب جهنده اي و انتهايش لاشه پوسيده اي است ،اين همه غرور به عضلاتي كه با يك ماه پرهيز از وزنه زدن مثل پفك نم كشيده آب مي شود همه اين ها تهفه هاي فيلم هايي است كه نه تنها روح و فكر ما را غربي بار آورده اند بلكه استاندارد جسم ما را نيز هركولي تعيين كرده اند.

خواندن اين مصيبت براي زنان غم انگيز تر است چرا كه زنان به خاطر روحيات زنانه بيشتر از مردان تحت تاثير مدها قرار مي گيرند . تصوير زن نمونه با استاندارد باربي و هيكل عروسكي ، در مواردي تمام فكر و ذكر دختران را معطوف به تطابق با اين مدها مي كند اين ها مشتريان اصلي بازار سرمايه داري اند كه همين حالا كاميون كاميون كرم هاي برنزه كننده را مصرف مي كنند.

اندکی این مثنوی تاخیر شد...

چندی پیش یکی از دوستان خواست تا برای مجله [...] مطلبی باعنوان (رسانه ها در خانواده) بنویسم و البته به این دلیل که انگیزه های مالی تا حد زیادی در احساس مسئولیت پیرامون مسائل فرهنگی و اجتماعی موثر است بنده قبول کردم که کاش قبول نمی کردم ...

مقاله ای نوشتم با عنوان تاثیر رسانه بر تربیت فرزندان و ماهیت انتقال پیام را در دو رسانه اصلی (تلویزیون و کتاب) بررسی کردم و آخر هم نتیجه گرفتم که کتاب برای انتقال پیام های دینی و ارزشی موثر تر است و تلویزیون به دلیل منفعلانه بودن ذهن در مقابل تصویر و سیما توان انتقال بسیاری از مفاهیم عالی را ندارد.

مطلب رسید دست سردبیر محترم و ایشان فرمودند ظاهرا شما تا حالا کار ژورنالیستی نکردید این مطلب خیلی برای مجله ما که به تعبیر ایشان (fan) می باشد سنگین است و وقتی پرسیدم منظورتان از سنگین دقیقا چیست ؟

جوابی دادند که مرا براستی به فکر فرو برد :(مخاطب هنگام مطالعه این مطلب نباید نیاز به فکر کردن داشته باشد)

اولین سوال از خودم این بود پس چرا باید بنویسم وقتی قرار نیست کسی فکر کند؟!

سخنی با برادرانم در منجی

بی پرده بگویم رفتن بعضی دوستان از مجموعه شهید سعادتجو اگرچه ناگوار و تلخ بود ولی با توجه به ویژگی های تشکیلاتی پایگاه قابل پیش بینی می نمود. این واقعیت که در این مجموعه تنها کار برای خداست که به نتیجه می رسد یک مسئله جدی است که بارها نشانه های آن را دیده ایم. البته این ادعا نیز که این دوستان اصلا برای خدا کار نمی کردند ، به حقه ادعای غلطی است، اما من به این باور رسیده ام که حتی ذره ای منیت و خود بینی و یا هر چیز دیگری، همه زحمات را در پایگاه با شکست مواجه می سازد ، این مسئله را خود من بارها تجربه کرده ام . هرگاه کاری را برای خدا انجام می دادیم همین امر باعث می شد تا تحمل مشکلات ، انتقادات ، اختلافات و دیدگاه های مخالف را نیز داشته باشیم و کار به بهترین نتایج می رسید ولی هربار خود بنده شخصا و حتی متاسفانه در همین اواخر ، در فعالیت هایم  اندکی غرایض شخصی پیدا می شد قطعا کار زمین می خورد یا نتایج آن حداقل می گردید.

این ماجرا اگرچه در نتیجه باعث جمع شدن دوباره نیروهای منجی در کنار هم و نزدیک شدن قلب ها گردید و پتانسیل دوباره ای را برای فعالیت فراهم نمود ولی درس هایی داشت که باعث تنبه همه ما گردید.

لذا تحلیل نقاط قوت و ضعف این دوستان شاید بهترین بازخوانی وقایع اخیر باشد که می تواند نگاه ما را نسبت به عملکرد آینده خود روشن سازد.

نقطه قوت اول

شاید مهمترین نقطه قوت این دوستان تلاش و پشتکار ایشان بود . در مدتی که بنده با این دوستان کار می کردم و بعد از آن که شاهد فعالیت ها بودم ، براستی کار اجرایی برای این دوستان نشد نداشت و در راه رسیدن به هدف از هر فداکاری دریغ نمی کردند و به سرعت کار را پیش می بردند.

ـ آسیب

   اما ایراد بزرگ آنجا بود که دارای چارچوب فکری و یک معرفت دینی برای تعیین خط قرمز های شرعی در کارشان نبودند. این مسئله که در معرفت دینی ما هدف و وسیله هر دو باید مطابق شریعت باشند متاسفانه در عمل این دوستان دیده نمی شد لذا اشتباهات اخلاقی و شرعی در کارهایشان بروز می کرد که اگرچه به ظاهر اندک می نمود ولی آسیب زا بود.این روایت از امام صادق(ع) است که می فرمایند: آنکس که بدون معرفت به کاری دست زند گمراه می شود و هرچه سرعت بیشتری بگیرد گمراه تر خواهد شد.

نقطه قوت دوم

تلاش بسیار زیاد این دوستان برای رسیدن به یک کل منسجم با یک دوستی عمیق و وحدت و هماهنگی زیاد

ـ آسیب

جدا از آنکه خود بزرگ بینی و منیت، دشمنان بزرگ وحدت اند.  اشتباه دیگر این دوستان آن بود که بجای تحمل نظرات دیگران و باز نمودن فضا برای استفاده از همه پتانسیل ها دست به سرکوب دیدگاه های متفاوت زدند لذا آن ها را که می توانستند اخراج کردند و دیگران را نیز با بی توجهی و اهمیت ندادن به نظراتشان نا امید ساختند همین مسئله عامل مهم برهم خوردن وحدت گردید و نتیجه آن این شد که اکثریت اعضا در فرایند جدا سازی شرکت نکردند.

نقطه قوت سوم

وجود افراد علاقه مند به مسائل فکری در بین این دوستان

ـ آسیب

مشگل عدم توجه کافی به مسائل فکری و بحث مطالعه و اساسا عدم احساس نیاز به داشتن بعضی از معارف و بینش ها یک مشکل جدی در مجموعه ماست. این مشکل انجا بروز می کند که فردی که استعداد این گونه فعالیت ها را دارد با کسب اطلاعاتی محدود و مطالعاتی غیر روش مند دچار توهم شده و ادعاهای گذاف نماید . این مسئله آسیب بسیار جدی در بعضی از این دوستان بود.

نقطه ضعف اصلی

باید اعتراف نمود مهمترین نقطه ضعف این دوستان مدیریت به سبک خود محورانه بود. لذا کل تصمیم گیری ها و برنامه ها توسط یکی دو شخص صورت می گرفت چنان که در همه کارها دخالت مستقیم می نمودند و بقیه اعضای شورا و غیر شورا نیروی اجرایی محسوب می گریدند . این امر جدا از این که به مرور توانایی نوآوری و خود انگیختگی را از نیرو صلب می کند مسئولین را نیز دچار توهم خود بزرگ بینی و خود محوری می نماید چنانکه که تناقضی آشکار را در رفتار این دوستان دیدیم . افرادی که خواهان اطاعت بی چون و چرا از نیروهایشان بودند زمانی که موقع اطاعت خودشان رسید  دست به بی تقوایی زده و بازی جداسازی را به راه انداختند.

به هر حال همه ما در میان این افراد دوستان ارزشمندی را از دست داده ایم که درس بزرگی برای همه ما بود که ممکن است روزی خود ما نیز به این اشتباهات گرفدار شویم.

برادر کوچکتان هادی

یک پیشنهاد خوب برای محرم

شاهکاری به نام مسیح باز مصلوب

نوشته نیکوس کازانتزاکیس

یک بار از دکتر شریعتی خوانده بودم که ما نیز به یک حسین باز مصلوب نیاز داریم . این حرف شاید برای کسانی مثل بنده با گرایش مذهبی اگر این شاهکار را نخوانده باشند کمی سنگین بیاید ولی براستی حقیقتی است که تنها از زبان کسانی مثل مرحوم دکتر می توان شنید. 

از زیبایی های نگارشی آن هر چه بگویم در این مجال کوتاه حق مطلب ادا نمی شود لذا خود خواهید خواند ولی اندکی پیرامون محتوای آن بگویم:

 این کتاب داستان یک جوان مسیحی است که برای ایفای نقش       مسیح در مراسم مصائب مسیح انتخاب می شود این انتخاب او را      به شخصیت مسیح نزدیک می نماید چنان که روح مسیح در او تجلی    می یابد .

در جامعه ای که از محتوای مسیح خالی شده و تنها پوسته ای از مناسک بر آن مانده است جوانی گام در راه مسیح می گذارد و با جامعه فاسد تحت حاکم کلیسا و فئودالیته مبارزه می کند مبارزه مذهبی اش را در راه مستضعفین جامعه اش ادامه می دهد تا زمانی که او را چون مسیح‌‌ مصلوب از میان بر می دارند ولی اندیشه او در میان جوانان روستا زنده می ماند.

اما نکته اصلی انجاست که این کتاب کمی ما را به یاد درد های جامعه خویش می اندازد . عزاداری برای امام حسین همان مبارزه در راه آرمان های اوست اگر از دل این روضه ها و سینه زدن ها مبارزه بیرون بیاید حقیقت عاشورا آشکار شده است والا به دام اسلام بی رنگ بویی که این روز ها به خوردمان می دهند افتاده ایم اسلام مرفه هان بی درد که امام آن را اسلام آمریکایی معرفی می کرد، اسلام نه غزه نه لبنان، اسلام امانیستی، اسلام سنت پرستان انجمن سلطنتی فلسفه و حکمت 

اسلامی که به نام حقوق بشر مبارزه را و به نام ملی گرایی استبداد ستیزی آن را ترجیح می دهند حذف نمایند 

اسلامی که خون حسین را کفاره گناهانش می خواهد ولی در راه نجات مستضعفین و رنج دیدگان عالم خود را به خواب زده است

گرچه از سینه زنان شب عاشورایند

گر یزید آید شامی بدهد می آیند...

 

تحلیل فرهنگی کمی تا قسمتی سیاسی از جنبش سبز

یادم می آید در یک جلسه خواستگاری(جلسه خواستگاری نمونه ای است از یک مصاحبه عمیق) وقتی از طرف پرسیدم شما از چه مردهایی خوشتان نمی آید پاسخ شنیدم :« از مرد هایی که خیلی بحث سیاسی می کنند!!!»

در چند سال گذشته وقتی خوب نگاه می کنم بیشتر از نیمی از وقتم را صرف بحث های سیاسی کرده ام لذا تصمیم داشتم این وبلاگ را از این مباحث مصون نگه دارم و فرهنگی بمانم اما گویی نمی شود!

جنبش سبز را در سه بعد می شود تحلیل فرهنگی کرد(دقت کنید فرهنگی نه سیاسی)

در بعد بدنه اجتماعی

دو بدنه اجتماعی عمدتا از جنبش حمایت می کنند: بدنه مردمی که اکثرا از طبقه مرفه و متوسط بورژوا هستند(دقت کنید دارم می گم اکثرا)، وبدنه دانشجویی که باز هم اکثرا اگر از جنبش سبز نباشند طرفدار احمدی نژاد هم نیستن.

مشکل طبقه مرفه این است که حاضر نیست هزینه زیادی را شخصا تقبل نماید. کسی که میلیون ها تومان در پارکینگ خانه اش سرمایه خوابانده زیر بار حرکت های انقلابی که دست به اغتشاش خیابانی بزند نمی رود. از این طبقه انتظار حرکت انقلابی عمده نمی توان داشت لذا خیلی زود جنبش سبز را تنها گذاشتند و حرکت ها محدود به دانشگاه شد. این طبقه در خانه هایشان حاضرند با الله اکبر جنبش را یاری کنند.

بدنه دانشجویی نیز به دلیل دستگیری سران جنبش هنوز نتوانسته است یک سیستم تشکیلاتی کارآمد پیدا کند اگر به تصمیمات لیدر های موجود نگاه کنید می بینید تنها طرفندی که استفاده می کنند اصل مظلوم نمایی است آن هم فقط داخل دانشگاه

در بعد رهبران

اختلاف رهبران جنبش کاملا مشهود است، موسوی از قدیم با موسوی خوئینی ها اختلاف دارند و هم را قبول نمی کنند، هر دوی این ها کروبی را قبول ندارند همچنین رهبران جنبش نمی توانند آرمان اصلی برای جنبش تعیین کنند تا مبارزات هم جهت گردد، یکی به دلیل اختلافات بین خودشان و دیگری به این دلیل که بدنه اجتماعی حامی این ها کاملا با دید گاه های رهبران جنبش هم جهت نیستند اجماع فقط بر سر مخالفت با نظام است و الا در اصول توافقی نیست تفاوت شعار های رهبران با بدنه حامی حاکی از همین امر است پاره کردن عکس امام قطعا مورد تایید موسوی نیست ولی طرفدارانش این کار را می کنند.

در بعد ارتباطات

حمایت گسترده رسانه های خارجی و مخالف در حقیقت همه بار جنبش را به دوش می کشد همه نا رسایی ها این جا جبران می شود ولی ایراد بزرگ در این جا نیز همین است، رهبران جنبش مثل موسوی به دلیل اصول انقلابی که دارند نمی توانند مستقیم از این رسانه ها استفاده نمایند چرا که حلقه اصلی طرفداران انقلابی خود را از دست خواهند داد و نکته دیگر اینکه این رسانه ها نیز اختیار خود را به دست آن ها نمی سپارند.

پ ن : کامنت های صرفا سیاسی و خارج از بعد منطقی مورد بی مهری نویسنده قرار خواهد گرفت.


علم شناشناسی

روزی دانشمند پر آوازه و جوانی سوار کشتی مسافرتی شد که در آن پیرمرد بی سوادی خدمت می کرد روز اول که پیرمرد برای او صبحانه آورد دانشمند جوان از پیرمرد پرسید :

- آیا شما اقیانوس شناسی خوانده اید؟

- خیر آقا اقیانوس شناسی دیگر چیست؟ 

- علم شناخت اقیانوس ها

- خیر آقا نخوانده ام!!!

- پس باید بگویم شما یک سوم عمر خود را روی اقیانوس هدر دادید.

پیرمرد با خود گفت اگر چنین دانشمند بزرگی این حرف را به من می زند پس قطعا من یک سوم عمر خود را هدر داده ام.

روزه بعد دانشمند جوان از پیرمرد پرسید آیا شما علم نجوم خوانده اید؟ 

- خیر آقا من فقط ستاره قطبی را می شناسم .

- یعنی فقط همین قدر از نجوم می دانید؟

- بله آقا.

- به نظر من شما نیمی از عمر خود را هدر دادید.

پیرمرد با خود اندیشید اگر او با این همه دانش خود چنین میگوید پس قطعا این چنین است.

روزها گذشت تا روزی پیرمرد سراسیمه به اتاق دانشمند جوان آمد و گفت:

-آقا آقا ... آیا شما علم شناشناسی بلد هستید

- خیر هیچ کتابی در این باره ندیده ام

- یعنی شنا یاد ندارید؟؟؟

- خیر!

- متوسفانه باید بگویم شما همه عمر خود را هدر دادید یا هدر خواهید داد چون کشتی در حال غرق شدن است و آن ها که شنا یاد ندارند غرق خواهند شد! 

.............................................................................................................

چند نکته:

 - در این وبلاگ بنده فقط نوشتن را تجربه می کنم مقالات تخصصی را در اینجا نمی گذارم فقط حرف هایی برای گفتن این وبلاگ جای مقالات علمی نیست.

- از کامنت های دوستان ممنون همه را کم کم جواب خواهم داد کمی صبر داشته باشید.

- ده روزی مشهد بودم و خیلی شارژم این پست برای همین دیر شد.

اندر حکایت این جهالت مدرن

- حتما زشت ترين چيزي که درباره شدت جهالت اعراب قبل از اسلام بيان مي کنند را شنيده ايد که ايشان به علت ننگي که از به دنيا آمدن دخترانشان داشتند، فرزندان دختر خويش را زنده بگور مي کردند، حتما داستان آن اعرابي را هم شنيده ايد که نزد پيامبر اعتراف کرد چگونه دختر سه ساله اش را که از وجود آن بي اطلاع بوده زنده بگور کرده است و حتما شنيده ايد پيامبر رحمت چگونه از شنيدن آن سخنان آشفته شد و از آن مرد اعرابي خواست از آنجا برود و توبه کند...

 چندي پيش مقالاتي درباره سقط جنين در آمريکا مي خواندم که دوباره تمام تلاش هايم را براي منصفانه نگريستن به اين تمدن مدرن نقش بر آب کرد .

اين مقاله آماري مي داد درباره گسترش موسسات مشاوه سقط جنين در آمريکا و طبق اين آمار هر زن باردار در دوره حاملگي در آمريکا ميانگين، بين 2 تا 4 بار مورد مشاوره هاي سقط جنين قرار مي گيرد و همچنين آمار رعب انگيزي ارائه مي داد درباره بيمارستان هاي مجهزي در بعضي از ايالات آمريکا فقط مخصوص سقط آسان و بي دردسر جنين آن هم به صورت رايگان!؟

فکر مي کنيد چه کساني از اين مراکز مشاوره و بيمارستان ها حمايت ميکنند؟؟؟

شرکت هاي توليد لوازم آرايشي و بهداشتي، چرا که به اين نتيجه رسيده اند، بافتهاي انساني مرغوبيت بيشتري براي توليد لوازم آرايشي و بهداشتي دارند، همچنين طي تحقيقات علمي صورت گرفته فهميده اند در مواد اوليه ، بافتهاي زنده کيفيت بيشتري نسبت به بافتهاي مرده دارند لذا توصيه مي شود سقط در ماههاي سوم و چهارم بارداري صورت گيرد تا جنين زنده سقط شود و بيمارستان هاي مذکور نيز جنين را به سرعت منجمد مي کنند و به عنوان مواد اوليه در اختيار اين شرکت ها قرار مي دهند.

اين است تمدن مدرني که روي اعراب جاهلي را سفيد کرده است، جالب اين است که گروهي از فعالان حقوق زنان در آمريکا سعي دارند قانوني را در کنگره آمريکا تصويب کنند که از سقط جنين هاي دختر جلوگيري شود!!!

يادداشتي براي فيلم کتاب قانون

همه مي گفتند فيلم بدي است (البته منظورم از همه، دوستان حزب اللهي و مذهبي آن هم از نوع دانشگاه امام صادقي اش را مي گويم) حتي به خاطر تعصبي که به پرويز پرستويي داشتم چند بار تا دم سينما هم رفتم ولي نظرم را زدند

...

ادامه نوشته

بعد از مدتها

روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه شاهزاده خانم‌های قلمروش در آن‌جا بودند. یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگ‌ترین دختر آن سرزمین بود

...

ادامه نوشته

در حاشيه وقايع بعد انتخابات

 

ای معتمدان قوم ... یاران امام

نیکو سفتان پشت بر پست و مقام

آن پیر اگر بازیتان را می دید ...

می گفت که شطرنج حرام است حرام