مقاله ارائه شده برای این درس
بررسی تاثیرات سه پدیده مهم زبانی (هویت بخشی ، دوزبانگی ، ترجمه) در ارتباطات میان فرهنگی
مقدمه :
زبان یکی از نهادهای بنیادین جامعه و مسلما یکی از عنصرهای بسیار مهم در فرهنگ هر اجتماع به شمار می رود . ناگزیر هر وقت سخن از حفظ و تقویت و گسترش فرهنگ یک جامعه به میان می آید . بحث زبان هم یک عامل اساسی در آن مطرح می گردد از آنجایی که زبان در تاروپود زندگی فردی و اجتماعی تنیده شده است و از آنجایی که همچون رشته ای فرهنگ گذشته و حال ما را به هم می پیوندد. بحث درباره آن مسائل زیادی را به میان می کشد. در این نوشته سعی شده است به بررسی تاثیرات زبان بر ارتباطات میان فرهنگی در سه حوزه هویتی ، دو زبانگی و ترجمه بپردازیم . از آنجا که هر فصل دارای منابع جداگانه ای می باشد می توان هر فصل را مقاله ای مستقل در نظر گرفت در هر فصل سعی شده خلاصه ای از دیدگاه های نویسندگان اصلی را بیان کرده و تا حدودی نقد نماییم. در این مقاله به سه فصل زیر با عناوین : 1. نقش زبان در ایجاد و پیوند هویتهای ملی 2. بررسی دوزبانگی به عنوان یک پدیده میان فرهنگی 3. تاثیر ترجمه بر فرهنگ و جهان بینی پرداخته و سعی شده ارتباط مباحث زبانی با ارتباطات میان فرهنگی در هر سه حوزه بیان شود.
فصل اول :
نقش زبان در ایجاد و پیوند هویتهای ملی
منبع این فصل : مقاله نیاز به حافظه جمعی و مسئله زبان ناصر فکوهی
سازوکار زبان یکی از معدود ابزارهای باقی مانده برای ایجاد هویت است. زبان عامل ارتباطی است که می تواند دو یا چند هویت را به یکدیگر متصل کند ولو اینکه این اتصال شکل مجازی داشته باشد و از خلال شبکه ای الکترونیک انجام بگیرد. اما زبان در عین حال تنها امکان جاری شدن یک اندیشه در اندیشه ای دیگر است، پیوند خوردن میان آنها و سازمان یافتگی شان به صورت یک کنش کالبدی - اجتماعی. از این رو امروز تقریبا هیچ استراتژی هویتی را نمی توان در نظر گرفت که از خلال یک استراتژی زبان شناختی عبور نکند. ضعف زبان میانجی در یک سیستم ملی، آن هم سیستمی که خود متشکل از چندین زبان قومی و همچنین لهجه های بسیار زیاد محلی باشد، ضربه مستقیمی به حافظه تاریخی می زند، زیرا امکان ایجاد قالب های ساختار دهنده به حافظه یا به عبارت دیگر «مکان های مشترک حافظه» را به حداقل ممکن می رساند. در این میان شاید گفته شود که مکان های حافظه می توانند در قالب های چند زبانی به وجود آمده و تقویت شوند و در این صورت اشتراک ریشه ها بتواند همچنان حفظ شود؛ هر چند این گفته به خودی خود نادرست نیست اما باید گفت که به همان میزان که از اشتراک و وحدت زبانی فاصله بگیریم از وحدت مکان های حافظه نیز بیرون آمده و این وحدت شکل مبهم تر و غیر موثرتری به خود می گیرد. مثال روشنی در این مورد در پیش روی ما است: زبان های هندواروپایی یعنی زبان هایی که بیش از سه هزار سال پیش از شمال هند و از یک زبان مادر (سانسکریت) آغاز شدند در طول چند هزار سال مسیری طولانی را طی کردند و به صدها زبان دیگر با این ریشه واحد حیات دادند ( از جمله تمام زبان های ایرانی، زبان های اروپایی و غیره). با این وجود هویت های ملی ناشی از این زبان واحد در سطح هر یک از زبان های نهایی شکل گرفت و نه در سطح زبان مادر یا خانواده های زبانی و می دانیم که حتی امروز یکی از بزرگترین مشکلات اروپا برای ایجاد هویت «اروپایی» نبود زبان واحد است در حالی که زبان های اروپایی تقریبا همگی دارای ریشه واحد هند و اروپایی هستند. اگر از این موضوع به مورد خود در ایران برسیم، نقش زبان فارسی برای ایجاد و تداوم بخشیدن به حافظه جمعی و بیش از همه اینها برای ایجاد یک «مکان حافظه» نقشی برجسته است که باید دائما مورد تاکید قرار بگیرد. در این باره پیش از این نیز سخن گفته ایم و در بازتاب هایی گروهی از طرفداران تکثر زبانی در ایران از خانواده زبان های ایرانی و یا از زبان های ایرانی به مثابه محوری برای ساختن هویت ملی دفاع کرده اند. در این باره و بدون آنکه از موضوع محوری بحث خود یعنی زبان به مثابه مکان حافظه جمعی خارج شویم باید بگوئیم که اولا ما در ایران بیشتر از آنکه بتوانیم از خانواده زبان های ایرانی صحبت کنیم باید از مجموعه زبان های ایران سخن به میان آوریم، مجموعه ای که لزوما از یک خانواده زبانی نیستند؛ چنانکه ما در ایران قرن هاست زبان های ترکی آذری، ترکمنی، عربی، ارمنی، آرامی، و ... را داریم که جزو زبان های هندو اروپایی نیستند. اما سوای این بحث که بحثی زبان شناختی و خارج از حیطه بحث ما است، مسئله زبان به مثابه مکان حافظه بیشتر از آنکه به خود زبان در هویت زبان شناختی اش بازگردد به پتانسیل های معنا شناختی ای باز می گردد که آن زبان در طول حیات خود درون خویش و به گرد خویش آفریده است و می تواند به ساختن یک ملت و یک هویت ملی در ساختارهای اتوپیایی گذشته و آینده آن یاری رساند و این دقیقا همان چیزی است که منظور نظر ما از زبان فارسی است و به باور ما این دقیقا همان چیزی است که بسیاری از حاکمان ایران در نسل های پی در پی برغم زبان قومی و هویت شخصی خود به خوبی آن را در ذهن داشته اند و از آن به مثابه ابزاری برای ایجاد حافظه جمعی استفاده کرده اند. شعر و نثر فارسی و حتی سنت شفاهی دینی و پهلوانی فارسی، با مکان ها و زمان های خود که در دو چرخه شمسی و قمری درون یکدیگر تداخلی کاملا کارا دارند( و از خلال مناسک ملی و دینی ، حافظه زبانی را در کنش ها و اشیاء تکرار می کنند) و سبب می شوند که زبان به اوج قدرتی برسد که بتوان از آن انتظار ایجاد مکان حافظه را داشت. و سرانجام پرسشی مطرح می شود که پاسخ به آن فرصتی جداگانه می طلبد اما در اینجا صرفا اشاره ای به آن می کنیم: زبان های قومی و محلی در این میان چه خواهند شد و آیا فرایند ایجاد حافظه جمعی از خلال تقویت زبان میانجی محوری به معنای یک فرایند «زبان کشی» (glottocide) و در نهایت فرهنگ کشی نخواهد بود؟ پاسخ به این پرسش را نمی توان به سادگی داد. واقعیت آن است که «در جهان بودن» و «موقعیت جهانی» به گونه ای که هر مجموعه ملی یا فرهنگی طالب آن است، نیاز به گروهی از الزامات و پذیرش گروهی از شرایط دارد که یکی از آنها از جمله همین کم رنگ شدن نسبی زبان های قومی- محلی در برخی از موارد به سود یک زبان محوری مرکزی است، بدون آنکه معنای این حرف از میان رفتن و یا حتی حاشیه ای شدن فرهنگ های غیر مرکزی باشد؛ همانگونه که بخشی از این شرایط نیز شامل کنار رفتن زبان ملی به سود زبان بین المللی هر دوره ای است که برای مثال امروز انگلیسی است اما چند قرن پیش لاتین و پیش از آن عربی بود. اینکه امروز از نوشتن به زبان انگلیسی در کنار زبان فارسی دفاع کنیم، به معنای آن نیست که زبان فارسی را نادیده گرفته یا آن را کنار گذاشته این، همانگونه که نوشتن به فارسی به معنی طرد زبان های قومی- محلی نیست. آنچه اهمیت دارد این است که همواره گروه هایی باشند که به هر یک از این زبان ها آنقدر بها بدهند که تعداد نویسندگان و خوانندگان و شنوندگان و گویندگانشان را افزایش داده و خلاقیت های اندیشه و هنر را در عرصه آنها گسترش دهند. بدین ترتیب می توان انتظار داشت که مکان های حافظه جدیدی نیز شکل بگیرد که بنا بر یک استراتژی عمومی فرهنگی - سیاسی تعیین خواهد شد. اما امروز تمایل به حفظ و تقویت زبان فارسی، تمایلی است بسیار فراتر از یک تمایل «قومی و خود محورانه» زیرا اصولا چنین قومیت و چنین خود محوریتی وجود خارجی ندارد. بخش بزرگی از نویسندگان و سخنگویان فارسی زبان که تاثیر آنها در تداوم حیات زبان فارسی امروز همچون گذشته اساسی و حیاتی است، کسانی هستند از زبان و فرهنگی دیگر که در پروژه ایران به مثابه یک حیات سیاسی – فرهنگی شرکت داشته و دارند و برای این کار کاملا بدین مسئله واقفند که دفاع آنها از این زبان از خلال آفرینش و خلاقیتشان در آن به معنای، پایه گذاری مکان حافظه ای است که همه ایرانیان با تمام زبان ها و فرهنگ هایشان امروز و در آینده از آن سود خواهند برد.
فصل دوم :
بررسی دوزبانگی به عنوان یک پدیده میان فرهنگی
منابع این فصل : - فرهنگ روابط بین فرهنگی لودیک بهیت: استاد زبانشناسی و فرهنگ هلند در دانشگاه کاتولیک لوون بلژیک. ایزابل دومولنر: دانشجوی دکترای زبانشناسی در دانشگاه کاتولیک لوون. - نگاهي به زبان نسرين حيدري انتشارات سمت
زبان و فرهنگ به گونه ای بنیادین به یکدیگر پیوند خورده اند و هیچ یک نمی تواند بدون دیگری به حیات خود ادامه دهد. هر فرهنگ توسط زبان، بیان گر و آفرینش گر مفاهیمی است و هر زبان همزمان به مثابه حافظه و نمود این فرهنگ ظاهر می شود. اگر واژه دوزبانگی جایگاه واقعی خود را در واژگان بین فرهنگی یافته، آشکارا به این دلیل است که هر دیداری میان جوامع و هر ارتباطی از این دست، دارای پیش فرضی از جنس مهارت دوزبانی را ایجاب می کند. پدیده بین فرهنگی حقیقی نیز از پیش مستلزم شناخت زبان دیگری است. یادگیری یک زبان خارجی به معنای حرکت به سوی فرهنگ دیگری است، به معنای رام کردن و نیز به گونه ای از آن خود کردن آن فرهنگ. دوزبانگی نیز به معنای دوفرهنگی شدن یا به بیان روشن تر، درهم آمیختن دو فرهنگ در هویت خود است. فرد دوزبانه حاصل جمع دو فرد یک زبانه نیست، او دو جوهر جدا از یکدیگر را پرورش نمی دهد، بلکه این دو فرهنگ را در یک هویت یگانه می آمیزد. زمانی که این پرسش را از نویسنده فرانسوی – لبنانی، امین مالوف پرسیدند که آیا او خود را "بیشتر لبنانی" احساس می کند یا "بیشتر فرانسوی"، او پاسخ داد:" هردو!" و افزود :"چیزی که سبب می شود من، خودم باشم و نه دیگری، اینست که من در مرز این دو کشور، این دو - سه زبان و این چندین سنت فرهنگی قرار دارم." این آشکارا همان چیزی است که هویت مرا تعریف می کند. (مالوف، 1998، ص9.) در "دهکده" ای که جهان امروز به آن تبدیل شده، زبان ها بیش از همیشه در سفرند و فرهنگ ها با یکدیگر برخورد دارند. صحبت به دو یا حتی چندین زبان به برگ برنده ای ارزشمند و حتی اجتناب ناپذیر تبدیل شده و به همین ترتیب، صحبت تنها به یک زبان به معلولیتی واقعی. با اینهمه، دو یا چندزبانگی، امری بدیهی نیست. در واقع این امر، پدیده ای بسیار پیچیده و نتیجه یک روند فراگیری است که هنوز بخش اعظم جریان آن از آگاهی دانشمندان بیرون است. با این حال، بررسی های فراوانی درباره این موضوع انجام شده که امروز امکان درک بهتر معنای دقیق دوزبانه بودن، چگونگی دوزبانه شدن و نتایج آن را فراهم می آورد. در این جا ما با پرداختن به تعریفی از مفهوم دوزبانگی و روشن سازی عوامل عمده ای که نقشی در روند فراگیری آن بر عهده دارند، به ارزیابی این مساله خواهد پرداخت. همچنین ضمن پرداختن به زاویه فرهنگی اجتماعی ای که این روند فراگیری بی بروبرگرد در آن شکل می گیرد، جنبه های زبان شناختی، روان شناختی، روانی و عصب شناختی موضوع را نیز بررسی خواهیم کرد. یک گوناگونی بزرگ دوزبانه در گسترده ترین معنای واژه، به کسی گفته می شود که به دوزبان صحبت می کند. با اینهمه هیچ دوزبانه هایی یافت نمی شوند که به یکدیگر شبیه باشند. عوامل پرشماری در این میان دخالت دارند که از وضعیتی به وضعیت دیگر تغییر می کنند: سطح مهارتی موجود در هریک از این وضعیت ها، میزان استفاده از زبان ها، پرستیژ زبان های محلی مربوطه، پیوند عاطفی با هر یک از این زبان های محلی و ... در زبان رایج و نیز ادبیات علمی، متنوع ترین واژه ها با یکدیگر برخورد می کنند، واژه هایی چون دوزبانگی زودرس، دوزبانی، دوزبانگی ناب، آموزش دوزبانه، نیمه زبان شناختی و ... ما با رعایت تقید خود به استفاده از یک اصطلاح شناسی متناسب ودقیق، به نوعی گونه شناسی بازمی گردیم ک عوامل زیر را در نظر می گیرد: زمان فراگیری (سن)، هوش، ارتباط و انگیزه. زبان مادري اولين زبان آموخته شده توسط فرد است، زباني که فرد بدان تکلم ميکند، با آن رشد مييابد و عناصر فرهنگي و اجتماعي محيط خود را توسط آن دريافته، لمس کرده و با آن هويت مييابد. اما در بسياري از کشورها و از جمله کشور ما، زماني که کودک به سني ميرسد که بايد تحت آموزش رسمي قرار گيرد، با زباني غير از زبان مادري خود و با زباني که در سراسر کشور به عنوان زبان رسمي شناخته شده و از لحاظ نظام آوايي- واژگاني و دستوري متفاوت از زبان مادري اوست، آموزش ميبيند و از اين مرحله است که پديده دو زبانگي مطرح ميشود. بنابراين، فرد دو زبانه به فردي اطلاق ميشود که از زمان آغاز آموزش رسمي، با زبان ديگري که در کشور عموميت يافته و در حکم زبان دوم ميباشد، آشنا شده و آموزش ميبيند. امروزه به ندرت ميتوان کشورهايي را سراغ داشت که لااقل بخش کوچکي از جمعيت آن به دو يا چند زبان تکلم نکنند، هم اکنون حدود چهار هزار زبان گوناگون تخمين زده ميشود. توزيع زبانها يکسان نيست، بعضي نواحي عملاً تک زبانه هستند، در حاليکه در برخي نواحي ديگر ممکن است حتي به چند زبان سخن گفته شود. ارقام بيانگر شرايطي هستند که در آن زبانها همزيستي ميکنند و در عين حال نشان ميدهند که نياز به تعليم و تربيت دو زبانه بسيار زياد و در عين حال بسيار پيچيده است. گسترش علم و تکنولوژي، افزايش امکان جا به جايي سريع جمعيت، تغيير مداوم شرايط اقتصادي و سياسي، تغيير افقهاي فرهنگي و نيازها و اميدهاي انسانها و بروز فاجعههايي مانند جنگ، بيکاري و قحطي هم سبب ميشوند که دائماً در گوشه و کنار جهان گروههاي کثيري از مردم، محل زيست خود را ترک کنند و در نقاط ديگري سکونت گزينند. اين امر مستلزم سازگاريهاي بسيار از جمله سازگاري زباني يعني فراگيري يک زبان ديگر است. در کنار اين نوع دو زبانگي که ناشي از جايي سريع جمعيت در روزگار ماست، نوع ديگري از دو زبانگي نيز وجود دارد که در مقايسه با نوع اول ميتوان آنرا دوزبانگي «کلاسيک» ناميد، به اين صورت که در بسياري از کشورهاي جهان به علل تاريخي گروههايي از مردم که به زبانهاي گوناگون سخن ميگويند، قرنهاست که در کنار هم زندگي ميکنند، عوامل اقتصادي و فرهنگي در اين کشورها به گونهاي آرايش يافته است که يکي از زبانهاي رايج در آنجا، به عنوان زبان رسمي شناخته ميشود. به هر حال، دو زبانگي خواه در شکل نوين و خواه در شکل سنتي آن مسائلي را براي نظامهاي آموزشي مطرح کرده است که پاسخگويي به آنها، به بررسيهاي دقيق و همه جانبه نياز دارد. به تعريف ديگر " دوزبانگي " از منبع ترجمه شده " جورج يول " توجه کنيد : در بسياري از کشورها ، گونه محلي صرفا مربوط به دو گويش از يک زبان واحد نمي شود ، بلکه به دو زبان کاملا مجزا و متمايز مربوط مي شود ؛ مثلا در کشور کانادا رسما يک کشور دو زبانه است و زبانه هاي فرانسه و انگليسي زبانهاي رسمي در اين کشور هستند . به رسميت شناختن موقعيت گويشوران فرانسوي زبان اين کشور که بيشتر در "کبک Quebec " ساکن هستند ، بدون کشمکشهاي سياسي صورت نگرفته ؛ زيرا کشور کانادا ، در طول تاريخش ، اساسا يک کشور انگليسي زبان بوده است با اقليتي فرانسوي زبان . در چنين موقعيتي ، دو زبانگي اي که در سطح فردي وجود دارد ، به مرور مشخصه گروه اقليت مي شود . در اين نوع دوزبانگي ، عضوي از گروه اقليت در يک جامعه زباني رشد مي کند . او در وهله اول ، به يک زبان ، مثلا گالي ، سخن مي گويد (اين مورد سالها در بخشهايي از اسکاتلند وجود داشته است ) ، ولي زبان ديگري مثل انگليسي را براي مشارکت در جامعه زباني وسيعتر مي گيرد . به هر حال , دو زبانگي فردي ممکن است صرفا حاصل داشتن والديني باشد که به دو زبان مختلف صحبت مي کنند . اگر کودکي ، بطور همزمان ، زبان فرانسه را از مادرش و زبان انگليسي را از پدرش فرا گيرد ، آنوقت ممکن است حتي به تمايز بين اين دو زبان توجه نشود . در چنين حالتي صرفا دو شيوه گفتار ، براساس اينکه چه شخصي مخاطب او باشد ، وجود دارد ؛ با وجود اين ، حتي در اين نوع دو زبانگي نيز فرد به يک زبان گرايش بيشتري نشان مي دهد و زبان ديگر فرعي مي شود . روشهاي دو زبانه شدن : روش طبيعي: در اين حالت فرد از آغاز تولد يا در طول رشد خود در يک خانواده و يا يک جامعه دو زبانه زندگي ميکند و بدون هيچ گونه آموزش رسمي، از دو زبان بهرهمند ميشود و در نتيجه در هر دو زبان توانايي درک و کارکرد ارتباطي بدست ميآورد. بر اساس ديدگاههاي نظري و پژوهشهاي انجام يافته، اگر فرد در محيطي قرار داشته باشد که تواماً در معرض دو زبان قرار گيرد، بدون تلاشي آشکار هر دو زبان را ميآموزد ونحوة آموختن او دقيقاً به همان شيوة يادگيري يک زبان منفرد است. او نه تنها دو سيستم را ميآموزد، بلکه از هم جدا نگه ميدارد و ميتواند هر زمان که ايجاب ميکند صحبت خود را از اين زبان به آن زبان تغيير دهد و حتي خيلي زود در مييابد که دو سيستم وجود دارد و بنابراين بر دو زبانه بودن خويش آگاهي دارد. دو زباني که به اين طريق کسب ميشود بسيار وسيع است، براي اينکه کودک بر هر دو زبان تسلط کامل دارد. زيرا هر دو سيستم را کاملاً جذب کرده و قادر است به وسيلة هر دوي آنها بينديشد. اين شرط دو زبانه شدن معمولاً منجر به دو زبانگي «برابر» ميشود، در اين موقعيت ممکن است هر دو زبان براي فرد در حکم زبان مادري تلقي شود. روش آموزشي: آموزش رسمي زبان دوم يا خارجي در سطح ملي نيز منجر به دو زبانه شدن فرد ميشود. اين نوع آموزش رسمي موجب ميشود که عدهاي خواسته يا ناخواسته در هر کشور با يک زبان ديگر آشنا شده و به اصطلاح «دو زبانه» شوند. نقش و کاربرد ارتباطي زبان دوم در اين دوزبانگي ممکن است در ابتدا براي ياد گيرنده ناچيز باشد، ولي با نقشي که فرد در جامعه ميپذيرد و با گسترش ميزان تحصيلات ممکن است کاربرد آن وسيع و تخصصي شود و در زندگي اجتماعي او نقش اساسي ايفا کند. 3- کسب خود به خودي: سومين راه دو زبانه شدن از طريق کسب خود به خودي يک زبان دوم بعد از دوران کودکي است. 4- يادگيري آکادميک: چهارمين روش کسب زبان دوم به وسيله يادگيري آکادميک در کشور خود شخص است. اين متداولترين يادگيري زبان خارجي است. براي تشخيص تفاوت زبان مادري با زبان دوم گفتني است که زبان مادري يا اوليه، زباني است که فرد با آن هويت مييابد و آن را متعلق به خود ميداند، زباني که مهمترين نقش را در روابط شخصي او ايفا ميکند و فرد براي تفکر و تخيلات خويش از آن استفاده ميکند. بدين لحاظ که اولين مفاهيم با اين زبان در ذهن او شکل ميگيرد. با توجه به مطالب فوق، دوزبانگي را ميتوان بر حسب مشخصات مختلف به انواع و درجات مختلف طبقهبندي کرد. يکي از مشخصههاي مهم، نوع يا ميزان مهارت فرد در هر يک از دو زبان است که به آن «دو زبانگي برابر يا دو زبانگي محض» ميگويند. ولي در صورت نابرابر بودن ميزان مهارت فرد در دو زبان، به آن «دو زبانگي نابرابر يا دو زبانگي ناقص » گفته ميشود. آيا يادگيري دو زبان باعث مشکلات زباني يا گفتاري مي گردد ؟ در حال حاضر شواهدي مبتني بر تاثير نامطلوب دو زبانگي زود هنگام بر فراگيري زبان (چه زبان اول ، چه زبان دوم ) در دست نيست . حتي تحقيقات اخير حاکي از مزاياياي دو زبانگي زود هنگام است . اگر دو زبان عموما در سنين کودکي و بطور همزمان مورد استفاده قرار مي گيرد، احتمالا باعث مشکلات زباني –گفتاري نمي گردد . اما اگر کودکان در سالهاي قبل از مدرسه يعني بعد از اينکه زبان اول را بطور کامل فرا گرفته باشند ، در معرض زبان دوم قرار گيرند ، احتمال بيشتري براي بروز مشکلات وجود خواهد داشت . برخي از زبانشناسان معتقدند که اگر کودک قبل از يادگيري کامل زبان اول در معرض زبان دوم قرار گيرد ، رشد زبان اول در وي کاهش مي يابد يا حتي معکوس مي شود . يرخي ديگر معتقدند که سطح مهارت زبان دوم فقط به اندازه سطح مهارت زبان اول رشد پيدا خواهد کرد ( اينترنت ) . اگر کودک دچار مشکل ارتباطي گرديد ، بهتر است که والدين با وي صحبت کنند که با آن راحت است ، حتي اگر اين زبان متفاوت از زباني باشد که کودک در مدرسه استفاده مي کند . اما بايد توجه کرد که در روند عادي کودک نبايد تغييري ايجاد شود ، زيرا ممکن است باعث ايجاد استرس در کودک گردد. والديني که نگران رشد زباني و گفتاري کودک خودند بايد با متخصص گفتار درماني مشورت کرده ، مهارتهي زباني او را ارزيابي کند . تاثير دوزبانگي برهوش و يادگيري : شاهدي در دست نيست که نشان دهد دو زبانگي زود هنگام موجب آسيب رساندن به قواي ذهني و شناختي کودک مي شود . حتي شواهد تا حدي حاکي از تاثير مثبت دوزبانگي زود هنگام بر قوه تفکر کودک مي باشند . با توجه به اين که پردازش ذهني و تفکر از زبان مستقل اند ، به نظر مي رسد در آينده محققان از تاثير مستقيم زبان برهوش سخن به ميان آورند . پيامدهاي منفي دو زبانگي بروز بروز پيدا مي کند که زبان مادري فقط وسيله محاوره در خانه و جامعه باشد و جايي در نظام آموزش کودک نداشته باشد . براي دو زبانه کردن کودکان از چه ابزارهايي مي توان استفاده کرد ؟ کتاب : والدين با تهيه کتابهاي دو زبانه و خواندن آنها براي کودک مي توانند وي را با دو زبان آشنا کنند . نوار صوتي و لوح فشرده CD : نوارها و اوح هاي فشرده اي که به زبان هاي ديگر تهيه شده اند نيز مي توانند موثر باشد . شعر خواني با استفاده از زبان دوم راه خوبي براي يادگيري آن زبان است ، زيرا شعر و سرود براي کودکان خيلي جذاب است . 3. برنامه هاي زباني " Planning Language " : كودکان در اردوها و برنامه هاي آموزشي دو زبانگي نيز مي توانند دو زبانه شوند . اين برنامه ها فرصت استفاده از دو زبان را در اختيار کودک قرار مي دهد . 4. نوارهاي ويديويي : در اين برنامه ها مي تواند اعداد ، حروف ، رنگ ها و واژگان پايه را به کودک آموزش دهد . وضعيت تحصيلي آنان ( کودکان ) دو زبانه در دوره ( دانش آموزي ) : برخي از محققان ادعا ميکنند که برنامههاي آموزشي دوزبانگي براي دانش آموزان نه تنها مضر نيست، بلکه اين برنامهها اغلب سودمند نيز هستند. «اسپول» (1964) نشان داد با وجود اينکه افراد دو زبانه در استعدادهاي زباني با افراد يک زبانه يکسان بودند، اما در پيشرفت تحصيلي به نحو چشمگيري از آنها سبقت ميجويند. مطالعات انجام شده در کانادا نشان ميدهد که دو زبانگي سبب افزايش پيشرفت تحصيلي دانش آموزان ميگردد. «کندي»، «يوجين»، «پارک» و «هاي سينيگ»(1994) در مطالعهاي از زبان محاورهاي خانواده به عنوان يک متغير پيش بيني پيشرفت تحصيلي دانش آموزان مکزيکي و آسيايي مقيم آمريکا استفاده کردند. در اين مطالعه 1952 دانش آموز مکزيکي و 1131 دانش آموز آسيايي پايه سوم راهنمايي، مورد بررسي قرار گرفتند، ازتحليل «رگرمسيون» چند متغيري براي تعيين قدرت پيش بيني متغيرهاي عملکرد متوسط اقتصادي- اجتماعي، ميزان تلاش و کوشش دانش آموزان و ويژگيهاي روان شناختي- اجتماعي استفاده شد. نتايج نشان داد که زبان محاورهاي خانواده بيشترين ارتباط را با عملکرد تحصيلي دانش آموزان مکزيکي داشت که از طريق زمينه اقتصادي- اجتماعي و متغيرهاي روان شناختي - اجتماعي تعيين ميشد. در مقابل، مکالمه دانش آموزان به زباني غير از زبان انگليسي در منزل، رابطه مثبتي با دورة تحصيلي و رابطهاي منفي با نمرههاي آزمون استاندارد خواندن داشت. دو زبانگي و آموزش در کشورهاي ديگر: کشورهاي آسيايي همچون ايران، کشورهاي چين، هندوستان و جمهوريهاي آسياي ميانه نمونههاي چشمگيري از ملتهاي چند زبانه هستند. برخي از آنان دشواريهاي زباني، آموزشي بسياري دارند. دشواريهايي که پژوهش و برنامهريزي در زمينه زبان و آموزش را در اين کشورها اجتناب ناپذير کرده است تنها کشور «چين» است که ميتواند ادعا کند که در زمينة برنامهريزيهايش موفق بوده است. «سنگاپور» نمونه موفق ديگري است که با داشتن چهار زبان رسمي، در ميان گروههاي فرهنگي زباني خود با هيچ مشکلي روبرو نيست. در اروپا فقط «ايسلند» و «پرتقال»، کشورهاي تک زبانه هستند. «بلژيک»، يک کشور سه زبانه است که شاهد تنشهاي بسياري در زمينة زبان بوده است و براي آن قانونهاي بيشماري وضع کرده است. در مقايسه با بلژيک، «سوئيس با چهار زبان رسمي موفقيت بسيار آرامتري دارد. در «انگلستان» که يک کشور چند زبانه است، زبانه «کلتي» به ويژه در بخشهاي شمالي و غربي اين کشور به مرور رو به نابودي است. در حاليکه شهرهاي بزرگ انگليس با دشواريهاي آموزشي بيشمار که دو يا سه نسل از مهاجران را دارد، دست به گريبانند. در آمريکاي شمالي وضيعت زباني بوميان چه در «ايالتهاي متحده» و چه در «کانادا» به دو گونه است. يا بوميان در کل جميعت ادغام شدهاند و زبانهايشان رو به نابودي است، يا در محدودههاي جغرافيايي جداگانهاي زندگي ميکنند و زبانهاي خودشان را به کار ميبرند. از طرف ديگر در کانادا در پي قوانين وضع شده در اين زمينه، طرحي پيرامون زبان و آموزش ارائه شد که به طرح «غوطهورسازي» زباني شهرت يافته است و مورد حمايت مردم هم قرار گرفته است. سه راه پيشنهادي براي دو زبانه کردن کودکان : از همان آغاز کودکي دو زبان را به کودک ياد مي دهيم ، مثلا پدر و مادر به يک زبان با کودک صحبت کنند و پرستار کودک به زبان ديگر يا اينکه پدر و مادر به زبان ديگر با او صحبت کنند . راه دوم اينست که در خانه فقط از يک زبان استفاده شود . وقتي که کودک پا به سن مدرسه مي گذارند ، زبان دوم را در آن جا ياد مي گيرد . راه سوم اينست که فرصت هاي متعددي را در موقعيت هي روزمره براي کودک فراهم کنيد تا بتواند هر دو زبان را تمرين کند. عامل سن انسان در هر سنی می تواند دوزبانه باشد. اما آیا می توان در هر یک از مراحل چرخه زندگی، واقعا دوزبانه شد؟ با دانستن این نکته که زبان مادری (که به طور دقیق تر"زبان اول" نامیده می شود) در اصل در سه سالگی در ذهن جا می افتد، سن آرمانی برای یادگیری زبان دوم کدام است؟ آیا زمان برتری برای این کار وجود دارد؟ دوزبانه پیش رس به کودکی گفته می شود که پیش از حدود ده سالگی به جز زبان نخست خود، زبانی دیگر فرا گیرد. پس از این سن، از دوزبانگی دیرهنگام سخن می گوییم. دانشمندان بر سر درستی این تمایز اصطلاح شناختی که از تایید عبارت ذیل منتج می شود، توافق دارند: هرقدر زبان دوم زودتر یاد گرفته شود، این یادگیری آسان تر و "نتیجه" حاصل بهتر خواهد بود. نخستین توضیح این پدیده ما را به حوزه زبان شناختی عصبی وارد می سازد. تفاوت میان کودک و فرد بالغ در مرحله در روند فراگیری است. کودک یک، دو و حتی سه زبان را به گونه ای متفاوت، سریع تر، سهل تر و "طبیعی " تر از فرد بزرگسال فرا می گیرد. هرقدر بر سن فرد افزوده شود، روند فراگیری به تمرینی شناختی تبدیل شده و مستلزم تلاش هایی از سوی فرد است. این مساله به ویژگی ارتجاعی مغز مربوط است. پژوهش های انجام شده بر روی فرایند تصویرسازی نورونی با اطمینان فزاینده ای، وجود "دوره ای سرنوشت ساز" یا به بیان بهتر، حساس، و تکامل زیست شناختی ای را تایید می کنند که در زمان بلوغ پایان می پذیرد. این دوره می تواند به خصوص جهت فراگیری به طور کلی و فراگیری زبان ها به طور خاص، مناسب باشد. دوزبانه شدن پس از بلوغ بدون مشکل نیست، اگرچه کاملا ناممکن هم نیست. توضیح دیگری که به خصوص برخی از جامعه شناسان زبان از آن دفاع می کنند، اینست که کودک دروضعیت مساعدتری برای یادگیری قرار دارد و این خود دلایل متعددی دارد. از یک سو و به گونه ای بسیار پیش رونده، فراگیری کدهای جدید با پیشرفت شناختی او هماهنگ می شود؛ از سوی دیگر کودک نه ترس دارد و نه در تمایل خود برای برقراری ارتباط گرفتار می شود. او از ارتکاب اشتباه نگران نیست، حال هر قدر هم که نسبت به این ارتکاب اشتباه آگاه باشد. همچنین باید یادآور شد که او در میان میانجی گری های خود، بیشتر از فرد بزرگسال اصلاح و تصحیح می شود. سرانجام او در ارتباطات اجتماعی خود بیشتر همراهی شده و کمتر تحت فشار قرار می گیرد. بنا براین از نوعی موهبت زبانی (موسوم به دریافتی) برخوردار است که از نظر کمی و کیفی برتر است. در یک وضعیت دوزبانگی زودرس، جای دارد مساله ای تکمیلی مطرح شود: آیا بهتر نیست در کودکان، ابتدا زبان اول به خوبی نهادینه شده و سپس زبان دوم وارد شود (دوزبانگی پی در پی) یا اینکه کاملا ممکن است هر دو زبان همزمان و از همان ابتدای کار فراگرفته شود (دوزبانگی همزمان)؟ برای این پرسش ها پاسخ روشنی در دست نیست. به نظر می رسد مورد دوم، مورد توجه بیشتری قرار گرفته، با اینهمه توصیه شده شرایطی لحاظ شود. برای نمونه در مورد دوزبانگی همزمان، خطرات تداخل میان دو کد مکالمه ای، بیش از زمانی است که زبان دوم بر پایه استوارشده زبان نخست فرا گرفته شود. به جز سن، عوامل دیگری نیز در این امر وارد می شوند و می توانند تاثیر قابل توجهی بر " نتیجه نهایی" بگذارند :هوش، تناوب و کیفیت ارتباطات و نیز زمینه یادگیری. هوش برای بزرگسال یک زبانه، یادگیری یک زبان دیگر به معنای تلاشی بیشتر مغزی است. فرد بزرگسال بیش از کودک به دانستن قواعدی نیاز دارد تا "بفهمد" این زبان دیگر چطور عمل می کند. اگر هوش در اینجا یک عامل یادگیری باشد، نقش خود را به همان ترتیبی ایفا می کند که در مطالعه هر درس دیگری. برای نسل های جوان، وضعیت متفاوت است. مدتها بیم یک تلنبار ذهنی، تداخل زبان ها و .... مطرح بود. امروز پژوهش ها نشان می دهند فراگیری همزمان به گونه ای مثبت مغز را تحریک می کند و آن را بیشتر به کار وامی دارد. نیز پیشرفت شناختی را تسهیل می کند. در این میان، تردستی با دو کد زبان شناختی به طور حتم قطعی نیست، اما چندان هم زیان آور نیست. کودک به سرعت درمی یابد نام های متصل شده به اشیا، جزء لاینفک آن ها نیست، بلکه نتیجه ماجرایی پیوندخورده با فرهنگ و قراردادی میان انسان هایی از یک جامعه است. این یک تمرین زیبای نسبیت و آغاز است. زمانی که با کودکانی با هوشبهر متوسط سروکار داریم، که در محیطی مساعد و محرک تحول می یابند، نتایج مساعدتر می شود. (کومینز Cumminsو سواین Swain1986، بیکر Baker،1988). در تهیه برنامه های تدریس دوزبانه که – به شیوه پدیده بین فرهنگی – به نظر می رسد با سرعت بالایی در دنیا گسترش می یابد، موضوع، توجه به کسانی است که لزوما به این هوشبهر متوسط نمی رسند یا کسانی که معلولیت هایی چون ناتوانی در خوانش متون دارند. نیز باید مراقب بود این نوع سیستم های مدرسه ای به سیستمی نخبه گرا تبدیل نشود، سیستم هایی که تحریک کننده مستعدترها و دست نیافتنی برای دارندگان هوشبهر پایین تر باشد. ارتباط اگر بتوان هوش را یکی از عوامل قابل عرض در زبان آموزی به شمار آورد، مهم تر از آن، ارتباط و انگیزه هستند. بدون یک ارتباط عمیق با این زبان دوم، یادگیری نمی تواند صورت گیرد. با اینهمه هرآنچه کودک می شنود لزوما به منزله یک هدیه زبانی (دریافتی) با کیفیت مطلوب نخواهد بود که بتوان به همان صورت که هست از آن استفاده کرد. به این ترتیب گفتگویی که میان بزرگسالان و در حضور وی صورت می گیرد، به این دلیل که به او مربوط نمی شود، برایش جذابیت خاصی به همراه ندارد. به عکس، جملاتی که خطاب به او گفته می شود و با دنیای قیاس های او تطابق دارد، ارتباطی انکارناپذیر با او برقرار می کند. ارتباطی که فرد دوزبانه با دو زبان پی در پی خود برقرار می کند، اغلب به زمینه ای منحصربفرد (برای نمونه زبان اول در منزل، زبان دوم در مدرسه) یا به فردی خاص (زبان نخست با مادر، زبان دوم با پدر یا به عکس) پیوند می خورد. به ندرت پیش می آید که بتوان از فرصت هایی مشابه در این امر بهره برد. به بیان دیگر از ارتباطی که از نظر کمی و کیفی و در تمامی موقعیت ها مشابه باشند. انسان هرگز نه به یک دوزبانه "تمام عیار" و نه به یک تک زبانه محض تبدیل نمی شود. با اینهمه پندار نوعی دوزبانگی متعادل برجا باقیست. در واقع یکی از زبان ها برای همیشه و همواره یا به گونه ای متغیر و یا برحسب موقعیت بهتر از دیگری خواهد بود. برای بالا بردن شانس رسیدن به موقعیتی با تباین کمتر، دوپکه (Döpke) قابلیت های قانونی موسوم به "دوگرامونت" را می ستاید، قانونی که به الزام تعادل مطلق "یک فرد- یک زبان" در ارتباطات با زبان آموز می پردازد. (دوپکه، 1992). این قانون هنوز دلیل خود را برای برقراربودن و ارزش خود را برای قانون بودن حفظ کرده است. به نظر می رسد زمینه های یادگیری نیز شیوه پیوند یک نشانه زبان شناختی به مفهوم متناسب با آن را تحت تاثیر قرار می دهد، آنچه تفاوت های فرهنگی را با خود به همراه می آورد. در مورد دوزبانگی مرکب، دو نشانه متفاوت (کتاب و book) به یک "مرجع" و مفهوم انتزاعی مشابه بازمی گردند، این مورد اغلب در مورد کسانی صدق می کند که دو زبان را در محیطی مشابه آموخته اند. به عکس دوزبانه ترتیبی، دارای دو سیستم زبان شناختی کاملا متمایز است، سیستم هایی که به دو چارچوب از مرجع ها مربوط می شوند که کاملا از یکدیگر مستقل هستند. تمامی تصاویر ذهنی ما توسط زبان فردی ساخته و پرداخته می شوند. در نتیجه ترجمه بی نقص و هم معنایی مطلق وجود ندارد. فرد دوزبانه ترتیبی به گونه ای کم و بیش آگاهانه این تفاوت های ریز و ظرافت ها را درک می کند. به این ترتیب برای او "book" و "کتاب" دارای دایره معنایی مشابه نبوده و دقیقا به یک مفهوم انتزاعی مشابه بازنمی گردند، بلکه هر مفهوم در دنیایی خاص از مرجع ها قرار می گیرد. این امر زمانی بیشتر رخ می دهد که دو زبان در دو زمینه متمایز فراگرفته می شود. ناگفته پیداست که هویت های فرهنگی هر یک از این زبان ها نیز از اس و اساس متفاوت است. با اینهمه تمایز مرکب/ترتیبی نباید به مثابه نوعی دووجهی مطلق نگریسته شود بلکه بیشتر به عنوان دو انتهای یک توالی در نظر گرفته شود، توالی ای که در طول آن، حالات پرشماری وجود دارد. برای بازگشت به تعریف واژه دوزبانههیچ کس قضاوتی ارزشمند بیان نکرده و همگان تایید می کنند که می توان از زمانی که به خوبی به دو زبان صحبت می شود، دوزبانه بود. در این صورت سطح مهارت لازم برای نامیده شدن به این ویژگی کدام خواهد بود؟ در یک وضعیت بین فرهنگی بهتر است به محک استفاده و به بازی گرفتن قابلیت ارتباطی خود متوسل شد. در یک دیدار میان افراد متعلق به دنیاهای غیرمشابه، طرف های گفتگو باید تلاش کنند در زمینه مفاهیم به چانه زنی بپردازند، با یکدیگر تطابق حاصل کنند، چه ارتباط بین فرهنگی از سطح ساده زبان شناخت یا شناختی فراتر می رود. بر حسب موقعیتی که این دادوستد در آن رخ می دهد و برحسب مهارت (تک زبانگی یا چند زبانی) هر یک از افراد، به استراتژی های خاصی نیاز است. نخستین آن ها، استراتژی تناوب کدهاست: در این شیوه گذرگاه هایی متعلق به هر یک از زبان ها در یک دادوستد شفاهی و گاه حتی در دل یک جمله در کنار هم قرار می گیرند. دومین مورد، استراتژی هم آمیزی است که بر ترکیب عناصر دستوری استوار می شود. سرانجام گرته قرار می گیرد که هدف آن، عناصر دیگر و این بار واژگانی است (کلمات). اگرچه این استراتژی ها گاه برای مرتفع کردن یک نقص در زبانی یا زبان دیگر استفاده می شود، اما این نیز درست است که کسی که از آن استفاده می کند، درواقع از خلاقیت زبان شناختی و فرهنگی و نیز مهارت بالای ارتباطی خود پرده برمی دارد. فرد دوزبانه بی تردید در این زمینه از قابلیت ارتجاعی سازگاری بهتر و زرنگی بیشتری برخوردار است، زیرا فهرست واژگان گسترده تری در اختیار دارد. انگیزه سرانجام انگیزه یک عامل اساسی در دوزبانگی به شمار می رود. دانشمندان بیش از پیش بر این امر متقاعد شده اند که درنبود انگیزه، یادگیری رخ نداده یا به گونه خوبی انجام نخواهد شد. (بیکر، 1988) این مفهوم به منش مثبت فرد و محیط او در برابر این فرایند دوزبانگی و نیز فرهنگ هایی بازمی گردد که به هریک از زبان های منظور پیوند خورده است. برای اینکه یک کودک بتواند زبان دومی را به شیوه مطلوب فرا بگیرد باید محیطی که در آن رشد می کند برای این امر مساعد باشد. یک بار دیگر باید تاکید کرد، فرد دوزبانه آت دو هویت فرهنگی جداگانه را در خود پرورش نمی دهد، بلکه این دو فرهنگ را تنها در یک هویت ادغام می کند. این آمیزش، نمی تواند به گونه ای هماهنگ انجام شود مگر در زمینه ای که امکان تعلق دوگانه قومی و فرهنگی را فراهم آورده و چندفرهنگی را به عنوان یک ارزش انسانی و اجتماعی به رسمیت بشناسد. از دید آرمانی، فرد دوزبانه باید بتواند خود را به گونه ای مثبت در دو گروه تعریف کند، گروه هایی که آن ها را می شناسد و یا زبان آنان را فرامی گیرد، نیز باید بتواند خود را به عنوان عضوی تمام عیار و به رسمیت شناخته شده از آنها احساس کند. در ان شرایط مساعد، زبان دوم نیز به سود زبان نخست آموخته خواهد شد نه به زیان آن. در این هنگام با یک دوزبانگی افزایشی روبرو هستیم. به عکس زمانی که یکی از دوزبان و اغلب زبان نخست، به گونه ای توسط زبان دیگر "جاروب" می شود، از دوزبانگی کاهشی سخن می گوییم. واژه نیمه زبان شناختی در مواردی به کار می رود که فرد دوزبانه هیچ یک از دو زبان را به خوبی صحبت نمی کند، آنچه به محرومیت های شناختی و عاطفی و نیز مشکلات هویتی می انجامد. پرستیژ، وضعیت این زبان ها و فرهنگ های همراه آن در اینجا نقشی اساسی بازی می کنند. بنابراین برای کودکان مهاجرت که هنوز در محیط جدید خود پذیرفته نشده اند زبان دوم بیشتر نوعی تهدید به شمار می رود. (بهیتBeheydt، 1986) جایی که یکی از فرهنگ ها بدنام و بی اعتبار باشد دوزبانگی تحمیلی خطر تبدیل شدن به یک عامل سرکوب کننده را به دنبال خواهد داشت: کراشن فرضیه فیلتر عاطفی را پیش می کشد: کودکی که باید زبانی دیگر را در محیطی نامساعد یاد بگیرد، از نوعی بلوکاژ ذهنی رنج می برد که او را از استفاده مطلوب از پیشکش زبانی ای که دریافت می کند، بازمی دارد. (کراشنKrashen، 1981) اگرچه دوزبانگی به آغازی بزرگتر و بردباری ای بیشتر می انجامد و پدیده بین فرهنگی را تسهیل می کند، اما نباید از نظر دور داشت که نباید آن را به هرقیمتی تحمیل کرد و نتایج آن به گونه ای تنگاتنگ به شرایط اجتماعی فرهنگی ای بستگی دارد که اجتماعی سازی در آن صورت می پذیرد.
فصل سوم :
تاثیر ترجمه بر جهان بینی فرهنگی
منبع این فصل : مقاله ای از دانیکا سلسکوویچ برگرفته از نشریه مطالعات زبان شناسی کاربردی، شماره 12 مترجم: اعظم مجلسی فرد
سوسور و بعد از او زبان شناسی مدرن، با رد کردن متافیزیک افلاطونی، و در نظر گرفتن این که واژه ها « مسئول معرفی مفاهیم از پیش تعیین شده نیستند»، و « درهیچ زبانی واژه ها ارتباط دقیقی با مفهومی که بیان می کنند ندارند» ثابت کردند که ترجمه از طریق جایگزینی واژه ها امکان پذیر نیست. در حوزه ی تئوری های ترجمه باید دقت داشت که عدم امکان ترجمه برخی از واژه ها به معنای عدم امکان ترجمه نیست. به گفته ی مونن: " زبان ها تقسیم بندی های متفاوتی از بینش انسان نسبت به جهان ارائه می کنند." این یک حقیقت است که«gelbe» در زبان آلمانی در شرایط مختلف همان رنگی نیست که فرانسوی ها به آن «jaune» می گویند.( به عنوان مثال آلمانی ها، دومین چراغ از چراغ راهنمایی رانندگی را زرد «gelbe» می دانند در حالی که فرانسوی ها آن را نارنجی« orange».)، اما نباید این تقسیم بندی های مختلف را که حاصل کار زبان هاست با نگرش انسان ها (به عبارتی بهتر شناخت انسان ها) نسبت به جهان اشتباه گرفت. به همین ترتیب نباید همچون ورف چنین نتیجه گرفت که چون انسان همه ی زبان ها را نمی داند فاقد توانایی درک مفاهیمی است که در زبان مادری اش واژه ای برای بیان آن ها ندارد. از نظر مترجم زبان ابزاری برای سخن گفتن است و با آن می توان جهان را توصیف کرد ولی خود جهان نیست. زبان راهیست که به هدفی ختم می شود ولی خود هدف نیست( هر زبانی راه های مختلفی را برای رسیدن به هدف برمی گزیند.) تفاوت میان ساختا رهای زبان مانع گذر از سطح زبان به سطح معنا و از سطح معنا به سطح گفتار نمی شود، طی این فرآیند هیچ مهم نیست که ابزارهای زبانی استفاده شده در آغاز و در پایان کدامند؛ اما در ترجمه ی واژه به واژه، در ترجمه زبان به زبان[ در مقابل ترجمه ی گفتار] که امروزه اغلب بیش از حد به کار می رود و مترجمان تازه کار زیادی به آن گرایش دارند، همین تفاوت ساختارهاست که موانع غیر قابل عبوری را ایجاد می کند. سوسور برای اثبات این که « ارزش های برخاسته از یک سیستم» زبانی ربطی به « مفاهیم از پیش تعیین شده » ندارند، چنین استدلال می کند: « دسته بندی زمان ها که تا به این حد برای ما ملموس است، برای برخی زبان ها غریب و نامفهوم است؛ زبان عبری حتی بین زمان گذشته، حال و آینده تمایزی قائل نیست. در ریشه زبان آلمانی ساختار خاصی برای زمان آینده وجود ندارد. این گفته درست نیست که بگوییم این زبان زمان آینده را با ساختار حال نشان می دهد. چرا که زمان حال در این زبان همان زمان حال در زبان هایی که در کنار زمان حال، زمان آینده را نیز دارند نیست. زبان های اسلاو معمولا دو وجه برای افعال خود در نظر می گیرند: وجه perfectif که بیانگر عملی لحظه ایست بدون در نظرگرفتن پیامد آن؛ و وجه imperfectif که بیانگر عمل در حال انجام است که بخشی از نمودار زمان را دربرمی گیرد . همین دسته بندی ها از آنجا که در زبان فرانسه وجود ندارد، برای یک فرانسوی مشکل سازاند: اما اگر قبلا در زبان فرانسه تعبیه شده بودند دیگر مشکلی وجود نداشت. در تمام این موارد ما به جای اینکه با مفاهیم از پیش تعیین شده روبه رو باشیم با ارزش های برخاسته از یک سیستم مواجهیم.» اینجا می بایست بین « مفهوم از پیش تعیین شده» که به ذات اشیا و بعد انتزاعی مبهم آن ها اشاره دارد و مد نظر مترجم نیست، و تفکر یک فرد بالغ که خارج از زبان عمل می کند، تمایز قائل شد؛ این تفکر همان عقایدی است که فرد به دلیل داشتن یک زبان دارد ولی خود زبان نیستند. باز به همان مبحث زمان ها بپردازیم: این طور نیست که مفهوم زمان ابتدا تقسیم بندی شده و بعد یک منطق انسانی این تقسیم بندی ها را نامگذاری کرده باشد؛ در واقع زبان های مختلف خود دست به تقسیم بندی گرامری زمان ها زده اند، همان طور که رنگین کمان را به چند رنگ تقسیم کرده اند و به آن نامی داده اند. همان طور که انسان می تواند در رنگ قرمز ده ها طیف رنگی دیگر را ببیند، می-تواند یک زمان خاص گرامری را به نقاطی بر روی محور زمان تجزیه کند، به طوری که هر چند زمان ها از لحاظ گرامری در زبان های مختلف بر هم منطبق نیستند، بتوان نقاط زمانی یکسانی را در همه ی آن ها متصور شد. در اینجا به مقایسه زبان فرانسه و آلمانی می پردازیم. به عنوان مثال من می گویم:« Demain, je vais en ville»، همان طور که در زبان آلمانی می گویم: «ich fahre morgen zur Stadt »، هر دو جمله اشاره به آینده دارند و من در هر دو جمله از زمان حال استفاده کردم. در هر دو زبان در چنین مواردی از زمان حال استفاده می شود. اما من می گویم:« Quand tu seras grand» و به آلمانی برای بیان همین ایده: «wen ich gross bin»، در اینجا برای بیان آینده در زبان فرانسه از زمان آینده استفاده کردم در حالی که در زبان آلمانی از حال ولی هر دو جمله به آینده دلالت دارند. ما منظورمان را باید در قالب هایی که زبان برای بیانش در نظر گرفته بریزیم، اما نباید منظورمان را این تقسیم بندی ها و این تقسیم بندی ها را خود با خود زبان یکی بدانیم . مشکلی که یک فرانسوی زبان در یادگیری استفاده از وجوه perfectif و imperfectif افعال اسلاوی با آن مواجه است به قدری ملموس است که گاهی فرد از خود می پرسد آیا علت این مشکل این نیست که یک فرانسوی زبان نمی تواند آن چه را یک اسلاو درک می کند، درک کند و نمی تواند دنیا را از منظر او ببیند. از نظر من به عنوان نگارنده ی این سطور که صربی را به خوبی فرانسه می دانم چنین سوالی بی معنی ست: یک فرانسه زبان مشکلی برای درک آن چه این دو وجه در جمله-ای معنی دار بیان می کنند ندارد، هم چنان که برای درک سایر نکات گرامری مشکلی نخواهد داشت. او دستور « Stoji!» ( Halte!) همان طور که منظور دوستش را که به او می گوید: « stani!» ( arrêt- toi!) می فهمد، بنابراین به درک « نگرشی» که این دو وجه ارائه می کنند، رسیده است. مشکل آنجایی خود را نشان می دهد که فرد می خواهد این نکات گرامری، این تقسیم بندی ها، را خود به کارببرد؛ فرد با مفاهیمی روبه رو می شود که عادت داشته آنها را جور دیگری بیان کند، در واقع زبان او عادت داشته این مفاهیم را با صورت های دستوری دیگری یا با واژه های دیگری نشان دهد. فرد زمانی که به سن بلوغ رسید برای به کار بردن ابزاری که یک زبان خارجی در اختیارش می گذارد با مشکل مواجه است، نه اینکه آن ها را درک نکند بلکه نمی تواند آن ها را به کار ببرد. زبان یک تقسیم بندی است نه ابزاری برای شناخت. این مثال نشان می دهد که نباید « نگرش انسان ها نسبت به جهان» ، را با « تقسیم بندی های زبان» یکی دانست. مترجمین معتقدند تنها روش مؤثر برای مقابله با مشکلی که در اینجا مطرح کردیم، این است که مترجم تنها به زبان مادری خود ترجمه کند، نه به زبان بیگانه. مترجم یک بار که مفاهیم را شناخت، در زبان مادری خود ساخت های زبانی معادل را می یابد، بی آنکه نیاز داشته باشد به کارگیری زبان بیگانه را بداند. فردی که نه به یک زبان بلکه به چند زبان حرف می زند و یا مترجمی که دو، سه یا چهار زبان را می داند، هرگز از تنوع تقسیم بندی مفاهیم در زبان های مختلف به تنوع مفاهیم مشخص شده نمی رسد. در پردازش تئوری ترجمه، ارتباطات انسانی مد نظر است نه توصیف زبان ها. کسی که به بررسی ارتباطات انسانی می پردازد می فهمد که نویسنده در یک ارتباط ایستا بین ذهنیت خودش و واژه ها نیست که منظور خود را به زبان می آورد،بلکه با توجه به دانسته های مخاطبش، مؤلفه هایی را انتخاب می کند تا به وسیله ی آن حس مورد نظر خود را به وی انتقال دهد. آیا وقتی من از « دختری با لباس قرمز» یا « زن بور قدبلند» صحبت می کنم، می خواهم همان تصویری در ذهن مخاطبم مجسم شود که خود در ذهنم دارم؟ این امر بستگی چندانی به ذهنیت من، که کسی هم زحمت فکر کردن به آن را به خود نخواهد داد، ندارد؛ ضرورتا انتخاب من بستگی به دانسته های مشترک من و مخاطبم و شرایطی که هر دوی ما در آن قرار می گیریم دارد. بدون دلیل مشخصی، من به کسی « زن بور قدبلند» می گویم که قدش او را از سایر کسانی که در آن جمع هستند متمایز می کند و رنگ موهایش هم از دور به چشم آید. من می دانم که مخاطبم در هر لحظه چیزی را می بیند که من می بینم و گمان می کنم به اندازه ی من از دیدن چنین هیبتی شوکه می شود. این که چندین زن بور آنجا باشد ولی فقط یکی پیراهن قرمز به تن داشته باشد، همین لباس قرمز را می توان به عنوان یک مؤلفه ی برجسته در نظر گرفت- این دریافت های همزمان در عین این که ما را وا می دارند که این مؤلفه را انتخاب کنیم نه آن یکی، اغلب اوقات ناخود آگاه عمل می کنند. آنچه که در مورد یک کلمه یا یک مفهوم به تنهایی مطرح است در مورد کل یک گفتمان نیز صدق می کند، من به طور ناخودآگاه واژه هایی را که بیان کننده ی ذهنیتم هستند به کار نمی برم، بلکه واژه هایی را که احتمال می دهم مخاطبم آنها را بشناسد کنار هم قرار می دهم، به این ترتیب گفتمان من شکل و سمت و سویی به خود می گیرد که با توجه به مخاطبم که دوستم یا دشمنم هست، با توجه به اینکه می- خواهم به او چیزی بیاموزم یا او را مورد حمله قرار دهم، متفاوت خواهد بود. یک مفهوم واحد با کلمات واحدی بیان نمی شود بلکه در شرایط مختلف شکل و شمایل خاصی به خود می گیرد. با در نظر گرفتن این رابطه بین ذهنیت و زبان است که باید به مطالعه ی ترجمه پرداخت. بعد از برداشتن این گام آغازین است که می توان گفت معنا هدف اصلی ترجمه است. بدین ترتیب می توان در مقابل تئوری مقایسه ای ، تئوری تحلیلی را مطرح کرد و خاطر نشان کرد که ترجمه مطالعه ی زبان ها نیست بلکه مطالعه ی تحلیل ها و افکار با توجه به گفتار است. از این رو مشخص کردن چگونگی رابطه ی فرد مترجم با زبان از آنجا که روابط بین فرد و زبان روابط ساده ای نیستند، حائز اهمیت است. خلاقیت، یادگیری و به کارگیری، وجوه سه گانه ی زبان اند که به بازی سنگ، کاغذ، قیچی شباهت دارند: کاغذ دور سنگ می پیچد، سنگ قیچی را می شکند و قیچی به نوبه ی خود کاغذ را می برد. فرد به هنگام صحبت کردن زبان خود را خلق می کند، اما برای صحبت کردن باید زبان را یاد بگیرد و برای یادگیری باید زبان وجود داشته باشد و این یعنی اینکه فرد باید قبلا زبان را به وجود آورده باشد. مترجم بر آن نیست که همچون ابنای بشر به زبان شکل دهد یا همچون یک بچه آن را یاد بگیرد، او فردی بالغ است که زبانی را به کار می برد که هر چند جزو وجودش نیست اما به صورت جزئی در وجودش وجود دارد. تنها با در نظر گرفتن این وجه از واقعیت است که می توان اصول ترجمه را به عنوان عمل انتقال آنچه که فرد می بیند نه آنچه زبانش می گوید، برشمرد. اگر فرضیه ی ورف از تقسیم بندی های مختلفی که زبان ها اعمال می کنند به نگرش های متفاوت نسبت به جهان رسید و با این کار تئوری ترجمه را دچار مشکل کرد، زبانشناسی ساختگرا از زمان بلومفیلد و سوسور با این دلیل که معنا جزئی از هدفش نیست مطالعه ی معنا را کنار گذاشت، به طوری که امروزه ما گمان می کنیم که معنا تنها محدود به همان نشانه های زبان شناسی متن است و همین امر باعث شده ترجمه از یک سبک شناسی تقابلی متون پا را فراتر نگذارد. زبان شناسی چامسکی با کنار زدن حصار هایی که رفتار گرایی اطراف زبان ایجاد کرده بود و سعی برای یافتن جنبه های روانشناختی زبان ها با مطالعه ی کارکرد آن ها کار بزرگی انجام داد، البته مطالعه ی کارکرد زبان ها را پیش از این هم نباید از خود زبان ها جدا می کردیم. اما فرضیه چامسکی اشکالی هم داشت و آن این که حوزه ی خود را گسترش نداد، چرا که تنها به بررسی ساختارهای زبان ( آن هم فقط یک زبان: زبان انگلیسی) پرداخت، البته ساختارهایی که ریشه در ضمیر انسان داشتند. چامسکی هر جا که صحبت از معنا شناسی می شود کلی را که دارای مفهوم واحد است در نظر می گیرد، نه معنای تک تک نشانه های زبانی؛ اما برای بیان اینکه چرا می توان گفت:« ژان گلف بازی می کند» ولی نمی توان گفت:« گلف ژان بازی می کند» دنبال قواعد دستوری است؛ در حالی که این قواعد زبانی نیستند که جمله ی «گلف ژان بازی می کند» را رد می کند بلکه عدم امکان چنین تصوری و به زبان آوردن آن است که این جمله را رد می کند. می توان گفت که « گلف ژان بازی می کند»؛ ولی اگر چنین جمله ای گفته نمی شود به خاطر قواعد زبانی نیست، به خاطر این است که نمی خواهیم چنین جمله ای را به کار ببریم، در واقع این کار فکر است. در عمل دستور زبان زایشی به زبان آوردن یک فکر را با کارکرد زبان اشتباه گرفته است. این تمام تفاوت موجود بین گفتار و زبان است. وقتی هدف از بیان یک جمله ی درست انتقال یک مفهوم باشد، دیگر صحبت از گفتار است نه زبان. آن زنجیره ی کلماتی که مثال بالا را [ گلف ژان بازی می کند] پدید آوردند از نظر گفتاری بالقوه هایی هستند که هنوز بالفعل نشده اند. سعی در یافتن معنایی در این مثال این عقیده را که طبق آن کافیست برای گفتن چیزی کلمات را پشت سر هم ردیف کرد، رد می کند. می توان هر چیزی را به زبان آورد، ولی هر گفته ای الزاما دارای معنی نیست. با در نظر گرفتن اینکه ذهنیتی که گفتار به بیان آن می پردازد همان تقسیمات زبانی نیست، مترجم باید پا را فراتر بگذارد. در جای دیگر من در ضمن صحبت درباره ی ترجمه ی کنفرانس از مشخصه های گفتار صحبت کردم، در ترجمه کنفرانس این مشخصه ها دیگر تحت تاثیر مشکلاتی که خاص ترجمه نوشتاری است، نیستند و نمود بیشتری دارند. در هر حال امیدوارم که این نگاه اجمالی و کلی و به خصوص مقاله های قبل از آن بتوانند این مسئله را روشن کنند که برای تبیین ترجمه، نظریه هایی که تنها به زبان نظر دارند تا چه حد ناکارآمد هستند.
